شبه خاطرات سفر به M.I.S- قسمت سوم

Rolling in the deep
“روغن ماشین؟ فعلاً که پره
آب رادیاتور؟ یه مقدار کمه
بازدید چرخها؟ لاستیکهای جلو که خوبه. لاستیکهای عقب هم ….خدا بزرگه”
پس به امید خدا و با دعا برای سلامتی همه مسافرین از جمله خودمان سفر را شروع کردیم.
به نظر من شروع سفر حتماً باید با ریتم تند همراه باشد. بنابراین وقتی استارت ماشین را زدم اولین چیزی که به گوشم رسید صدای آدل بود. خوشبختانه سلیقه موسیقی من و صادق تقریباً مثل هم است. صادق یکبار دیگر گوشزد کرد که ما گواهینامه نداریم، ماشین هم خیلی سرحال نیست و باید سر صد و پنجاه کیلومتر روغن را چک کنیم. همه اینها یعنی ” تو رو خدا آروم برو”. البته حواس من بود که پنجاه تا از کیلومتری که باید روغن را چک کنیم، کم کرده ولی به روی خودم نیاوردم.
طبق پیشنهاد یکی از دوستان برای صرفه جویی در زمان از جاده شهریار و رباط کریم حرکت کردیم و مسیرمان را به سمت اتوبان ساوه تغیر دادیم.
– فکر میکنم هفت ساعت دیگه خرم اباد باشید
– نه بابا ، چه خبره؟ پنج ساعت دیگه می رسیم.
– نه عزیزم، آروم بیایید. پلیس زیاده
– نه منظور منم همون آروم بود. قول میدم هیچ تابلویی رو رد نکنم و سرعت مجاز رو هم روی ۱۲۰ تا تنظیم کنم.
– حالا عجله نکن.
– چشم
خیال مهرداد هم نسبتاً راحت شد. تلفن را به دست صادق دادم که جواب بقیه مردم چشم انتظار را بدهد و من با تمام تمرکزم مشغول رانندگی شوم

لعنت به این اتوبانهای مستقیم
چقدر از این اتوبانهای مستقیم بدم می آید. نه پیچی، نه گردنه ای ، نه حس و حالی. فقط باید همینطور برانی و برانی و برانی. چقدر خوب میشد اگر الآن در یک جاده سرسبز با درختان بلند اطراف جاده و یک هوای لطیف بهاری رانندگی می کردم. دستم را از پنجره ماشین بیرون می آوردم و در مسیر باد بصورت آیرودینامیک قرار می دادم. بعد کمی آنرا در مسیر باد قرار می دادم، باد هم خودش را درگیر بازی می کرد و سعی می کرد دستم را به سمت مخالف بکشاند. من هم بدون مقاومتی دستم را به دست باد می سپردم و دوباره بازی از سمت دیگر شروع می شد. هوای عالی، درختان بلند، جاده پیچ در پیچ…..
– خوابی؟
– چی؟
– گفتم خوابیدی.
– کی؟ من؟ …نه خواب کجا بود
– تو همین الآن خواب بودی. خودم دیدم
– ول کن صادق. فقط داشتم فکر می کردم
– پس چرا ماشین چپ و راست می شد
– کجا چپ و راست شد؟
– یعنی ما الآن همینجا بودیم؟
– په کجا بودیم
– توی اون لاین آخر بودیم ولی الآن توی لاین اولیم
– آهاااان…مگه ندیدی؟
– چی رو؟
– دست انداز رو دیگه
– میخوای بایستی یه چرتی بزنی
– نه بابا. بجای این حرفا یه چایی بریز

دکمه های عجیب و غریب
وسط اتوبان ساوه بودیم که یکدفعه همه چراغهای ماشین با هم روشن شد و ماشین هم خاموش شد. مانده بودیم که چه شده . ولی هنوز دویست تا نیومده بودیم. خدایا در این شب سیاه و تاریک، وسط اتوبان لعنتی ساوه چه خاکی به سر کنیم؟

اگه بخوام بیشتر ادامه بدم از پرواز مشهد جا می مونم. …نه بابا سفر کاریه. ولی جای همه شما زیارت هم میکنم و برای همه تون هم دعا. پس فعلاً تا اینجا رو داغ داغ بخونید و بازم منتظر باشید. شرمنده

2 دیدگاه در “شبه خاطرات سفر به M.I.S- قسمت سوم

    1. چشم برادر، چشم ، می نویسم. امشب میتونی بگیری بخونی. ضمناً مگه گیرت نیارم. میخوام برم و توی ویکی پدیا مبحث شیخ صنعان رو از دیدگاهت بزارم. حالا میییییییییییییی بییییییییییییییییییی نیییییییییییییییییییییییم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*