شبه خاطرات سفر به M.I.S- قسمت چهارم

دکمه های عجیب و غریب
– اِ…چی شد؟
– نمیدونم.
– یعنی از روغنه؟
– نمیدونم
– به نظرت همش ریخته؟
– نمیدونم
– پس چی؟
– نمیدونم.
خیلی وقتها حجم ندانستنهای آدم برای خودش هم عجیب است. تا حالا اینهمه نمیدانم یکجا نگفته بودم. احساس کردم صادق از من نا امید شده. اتوبان خلوت لعنتی با ترافیک یک ماشین در دقیقه آنهم در باند چهارم. هوای سرد، باد شدید…حق با هما روستا بود…ما می میریم. ما به مسجد سلیمان نمیرسیم.
دوباره استارت زدم…..هیچ. سوییچ را همینطور در استارت چرخاندم…..هیچ در هیچ. کمی به مغزم فشار آوردم. یکدفعه مثل فیلمهای سینمایی تصویر موج برداشت و به یک فلاش بکی وصل شدم که اسی به من گفت:
– راستی این ماشین یه دکمه ای داره که بعضی وقتها کل سیستم ماشین رو قطع میکنه
– نه بابا؟
– بخدا. بعد باید بری دوباره فشار بدی تا روشن بشه
– این دکمه یعنی همینجوری خودش اتوماتیکه
– آره . وقتی جاده زیاد خوب نباشه اینطوری میشه چون فکر میکنه ممکنه ماشین هر لحظه منفجر بشه.
– قدرت خدا رو بنازم. جل الخالق. بخدا این ماشین از من و تو هم باهوشتره. از هر دکمه اش یه هنر میباره. حالا کجا هست؟
– کاپوت رو که بزنی بالا . دقیقاً نزدیک باطریه
دوباره تصویر صاف شد.
– صادق کاپشن منو بده ببینم
– میتونی درستش کنی؟
– آره بابا . دست کم گرفتی ما رو. تو بشین همینجا
کاپوت رو زدم بالا و دکمه رو زدم و کاپوت رو بستم. همش شد سی ثانیه. پیروزمندانه و با اعتماد به نفس بالا نشستم توی ماشین و استارت زدم. صادق همینطور من را نگاه میکرد . من هم براش توضیح دادم که چطور یک دکمه می تواند از منفجر شدن ما و ماشین جلوگیری کند. و دوباره اتوبان کسل کننده بی پایان…
 
نظریات مشعشع حسن
– نه بابا . دیگه اینجوری هم نیست که. مگه آبه
– بجان خودم خود اسی گفت هر ۲۰۰ کیلومتر نیم لیتر کم میکنه
– آخه میدونی نیم لیتر روغن چقدره؟ ویسکوزیته روغن رو در نظر بگیر . بعد نهایتش هر کیلومتر چند قطره میریزه. یعنی تا ۵۰۰ کیلومتر خیالت راحت باشه؟
– مطمئنی حسن جان؟
– آره بابا. ویسکوزیته روغن رو در نظر بگیر میبینی که درست درمیاد
– اهااان . ویسکوزیته یادم نبود. حسن تو هم خیلی علمی به قضایا نگاه میکنیا.
– آره دیگه
– راستی حسن ویسکوزیته روغن چنده؟….حسن؟….حسن؟….اِ قطع شد.
یعنی شما باور کنید همین ندانستن ویسکوزیته روغن می تواند زندگی شما زیر و رو کند. آنوقت من هی میزنم توی سر خودم که این نسل جوان برود دنبال علم ولی کو گوش شنوا. خلاصه به ما نگاه کنید عبرت بگیرید.
تا اراک که مشکل خاصی وجود نداشت. و ماشین مثل رخش در حال تاختن بود و ما هم دقیقاً طبق برنامه در حال پیشروی. فقط چند کیلومتر مانده به بروجرد. افتاد آنچه نباید می افتاد. چراغ STOP ماشین و یک دکمه قرمز روی آمپر روغن روشن شد. خوبی این چراغ اینست که دیگر نیازی ندارد شما بفهمید چه خبر است. فقط باید این نکته مهم را بفهمید که باید بایستید. همین. مثل بچه آدم بایست. تا بدبخت نشدی بایست. یه چیکه روغن توی ماشین نیست، بایست. فقط بایست. همین.
نزدیک اولین پمپ بنزین ایستادم
 
یه مرد بود یه مرد
– واقعاً که مردی. خیلی غیرت داری. بنازمت که معلومه فقط بنزین حلال خوردی.
اگر شما هم ماشینی داشتید که بدون یک چکه روغن همچنان راه میرود باید هفت دور دورش بگردید و صد بار قربون صدقه اش بروید و عین جمله بالا را خطاب به او بگویید. چرا او؟…معلوم است دیگر. سوال ندارد . یک ماشینی که اینقدر فهمیده باشد . اینقدر با مرام باشد، اینقدر متوجه وضعیت شما باشد، اینقدر با داشتن و نداشتن شما بسازد. اینقدر با کمبودها کنار بیاید، “آن” می شود؟ “این” می شود؟ نه باید برای او از ضمایر جاندار استفاده کرد و با صفات عظیم و با شکوه انسانی استفاده کرد. باور کنید آدم حتی می تواند برای شریک زندگی هم انتخابش کند.
یعنی وقتی توی پمپ بنزین بروجرد ایستادیم و کاپوت ماشین را بالا زدیم. دیدیم که تقریباً کل روغن موجود در موتور از داخل موتور منتقل شده به بیرون موتور. کمترین پیش بینی من خرد شدن سیلندرها بود. انگار موتور درست شده بود مثل گودال بحر المیت که قرنهاست در انتظار یک قطره بارون فقط هی عمیقتر میشود. از آسمون که خبری نیست شاید از زیر به جایی برسد. که انشاءالله می رسد.
فکر کنم حدود سه لیتری روغن توی ماشین ریختیم ولی امیدی به حرکت دوباره ماشین نداشتیم. از طرف دیگه موقع ریختن بنزین توی ماشین تقریباً سه لیتر بنزین روی لباسها و دستهایم پاشید فقط به این دلیل که استاپر بنزین خراب بود.
خلاصه با لباسهای روغنی و بنزینی و دستهای سیاه نشستم پشت فرمان. مدام به خودم روحیه می دادم ولی کاملاً مطمئن بودم که این ماشین ما را تا خرم آباد نمی رساند. مهرداد هم پشت سر هم زنگ میزد که کجایید؟ کی میرسید؟ اول خرم آباد که رسیدید زنگ بزنید تا بهتون آدرس بدم و ….از این حرفها.
توی ماشین بویی شبیه ماهی سرخ شده پیچید. و یه کمی هم دود ملایم خیلی ملایم. صادق نگاهی به من کرد. فوراً فهمیدم که باید با یک جواب فنی و قاطع دلنگرانی هاش رو از بین ببرم.
– میدونی بوی چیه؟ بوی روغنی که ریخته روی بدنه موتور. خب الان داره با حرارت برای خودش همینجوری میپزه.
– دوده هم مال همینه؟
– معلومه دیگه . دود هم از طریق دریچه های هوا وارد اتاق میشه. البته یه کم پنجره رو باز کنیم طبق قوانین علمی از جای پر فشار میره به سمت جای کم فشار و خارج میشه. ببین علم همه چی رو ساده کرده. راستی تو میدونی ویسکوزیته روغن چنده؟
– چنده؟
– فکر کنم حسن می دونست. حیف که دیروقته نمیشه ازش پرسید. ولی هر چی هست دیگه از این به بعد هر وقت حسن داشت یه نظریه علمی رو مطرح میکرد یادم بنداز همونجا بزنم تو دهنش تا دیگه از این فرضیات مشعشع برامون بلغور نکنه.
 
دستهای آلوده
– صادق بزن در ریم که اوضاع خرابه
– نکنه یه وقت…..؟
– آره. من هم همین رو میگم
چه کسی دوست دارد موقع رانندگی و یا مسافرت آنهم یک مسافرت طولانی مدت با لباس رسمی بنشیند توی ماشین. تازه آنهم وقتی که قرار است شب را در خانه دوست صمیمی تان که می دانید مجرد هم هست بگذرانید؟ خب جوابش معلوم است. هیچکس.
ما هم طبق همین قاعده یک لباس راحت پوشیده بودیم. تازه وضعیت من که خوب بود. صادق با یک شلوار ورزشی نشسته بود توی ماشین و نقش مرحوم نعمت الله گرجی را برای من بازی می کرد که همیشه خدا با یک سینی و چهار تا استکان چای میومد توی صحنه. البته صادق سیگار هم به من می رساند ، مواظب حرکات غیر عادی در ناحیه چشمهای من هم بود. مواظب حرکت دستهای من به پشت سرم هم بود. آخر من هر وقت خوابم می گیرد شروع میکنم با دستهایم موهای پشت سرم را صاف میکنم. الآن واقعاً دلم به حالش می سوزد. به قول دوستان چند نفر به یک نفر؟
چند دقیقه قبل از دیالوگ قبلی
– آهان. فهمیدم. میدون کیو؟
– آره. همون کیو خارجی
– یعنی اسمش کیوئه واقعاً؟
– آره البته اسم دریاچه ای که اونجاست کیوست.
– چه با کلاس. میدوناتونم اسم خارجی دارن. حالا به همون کیو ختم میشه یا باید بعدش سراغ آر و اس و تی هم بریم؟
– نه همون به سمت میدون کیو . گلستان هشتم . سرکوچه میبینمتون
بدبختی این بود که من خونه جدید مهرداد رو بلد نبودم. ما هم با خستگی تموم و آکنده به مخلوط بوهای بنزین و روغن و ماهی سرخ شده و سیگار و دست و صورت سیاه و لباسهای کثیف فقط منتظر بودیم برسیم به خانه مهرداد تا کپه مرگمان را بگذاریم.
چند دقیقه بعد ما سر گلستان هشتم بودیم و مهرداد را دیدیم که از یک خانه که چند ماشین کنار آن پارک کرده بودند بیرون آمد. چشمتان روز بد نبیند. مهرداد با یکدست کت و شلوار آخرین مدل و شیک و کراوات در آستانه در ایستاده بود. ما را بگویید یک لحظه خشکمان زد. به صادق گفتم:
– صادق بزن در ریم که اوضاع خرابه
– نکنه یه وقت…..؟
– آره. من هم همین رو میگم
– فکر کنم مهرداد نامزدیش بوده و میخواسته ما رو سورپرایز کنه. حالا هم به همه گفته دوستام از تهران اومدن. مردم هم هم الآن منتظرن براد پیت و جرج کلونی از ماشین پیاده شن. همون که گفتم میگیم ندیدیم و آدرس رو اشتباهی رفتیم و …خلاصه یه جوری در میریمولی مهرداد که ایستادن ما را دیده بود به سمتمان آمد. دیگر نه راه پس داشتیم نه پیش. فقط به صادق گفتم تحت هیچ شرایطی پیاده نمی شویم. حتی به قیمت از دست رفتن دوستی با مهرداد چون در هر حالت از دست رفته محسوب می شود.
حتی برای روبوسی هم از ماشین پیاده نشدم. فقط به مهرداد گفتم “مواظب باش صورتت سیاه نشه” و بالافاصله:
– مهرداد راستشو بگو مراسم نامزدیته؟
– نامزدی؟
– آره. جان من بگو
– نه بابا
– پس این چه قیافه ایه
– آهان اینجا خونه دوستمه. با دوستان فیس بوکی یه نشست داشتیم. اینجوری پوشیدم. حالا بیفت دنبال ماشین من تا بریم خونه
– جااان من راست میگی؟ یعنی میریم؟
– اره بابا راه دور بزن پشت سر من بیا
خدا می داند که چقدر خوشحال شدیم. این شاید شادترین لحظه این بخش از مسافرتمان بود. پشت سر مهرداد رفتیم تا رسیدیم به خانه اش
 
 
Ames
ادی تند دست (پل نیومن) به همراه چارلی (میرون مک کورمیک) وارد سالن بیلیارد می شوند. ادی لحظه ای به میزهای چیده شده بیلیارد نگاه میکند و به چارلی میگوید: چارلی بیا یه دست بزنیم. چارلی مخالفت میکند و میگوید نه من با تو بازی نمیکنم و خلاصه از این حرفها. در این لحظه ادی رو به متصدی سالن می کند و میگوید: آهای یه ویسکی برای من بیار
متصدی بار با ناراحتی رو میکند به ادی و می گوید: اینجا ایمزه. ایمز. اینجا فقط بیلیارده. همین
البته دیالوگها دقیقاً شاید درست نباشد اما مضمونش تحقیقاً همین است. خانه مهرداد درست در طبقه دوم خانه پدریش ساخته شده. در کمال زیبایی و سلیقه و البته از مهرداد هم جز این انتظار نمی رفت. تنها مشکلش این بود که کاملاً خالی بود. یک خالی می گویم و یک خالی می شنوید. البته برای ما که فرقی نمی کرد. ما می خواستیم بخوابیم و یکی از اتاقها هم چند دست رختخواب تویش بود. البته در یک اتاق دیگر هم یک کامپیوتر بود. نه بابا دیگر آنطور هم که شما فکر میکنید خالی نبود.
خود مهرداد اعتقاد داشت اینجا هم مثل ایمز فقط برای خوابیدنه. یعنی تک منظوره بود. البته قبل از خواب میشد یه چند ساعتی رو هم توی اینترنت گذروند یا موسیقی گوش داد. ولی ایمز ایمزه کاریشم نمیشه کرد.
شما فکر کن ما بگیریم مثل بچه آدم بخوابیم. …نه واقعاً اینطور فکر کردید؟…آخر آدم سالم ساعت ۱۲ میخوابد؟…جدی میگویید؟ یعنی مشکل از ماست؟…نمیدانم
خلاصه ما از ساعت ۱۲ تا ۴ صبح با مهرداد درباره زمین و زمان حرف زدیم. چند تا ترانه گوش دادیم و حسابی تحلیلشان کردیم. یکیش هم ترانه yesterday when I was young . ..نه نگران نباشید. به حول قوه الهی هنوز دچار بحران میانسالی نشده ایم. سن و سالی نداریم بخدا.
از چهار تا چهار نیم پی بردیم که این اتاقی که ما قرار است در آن بخوابیم در یک نقاطی گرمتر از بقیه نقاط است. نیم ساعتی هم گشتیم تا برای خودمان یک جای گرم و نرم پیدا کنیم . سرم را که روی بالش گذاشتم یکدفعه پرت شدم به دنیای خوابهای عجیب و غریب. با صدای زنگ موبایل بیدار شدم. دیدم ساعت ۹ صبح است. خدایا چقدر از برنامه عقب هستیم. صادق و مهرداد را بیدار کردم. جایتان خالی صبحانه مفصلی با نان ساجی خوردیم و دوباره کمی مسایل فرهنگی مملکت را بررسی کردیم که خدای ناکرده در تعطیلات مملکت با مشکل فرهنگی مواجه نشود و بالاخره از مهرداد دل کندیم.
 
 
پی نوشت: صادق که می گوید کمی ریتم ماجراها را تندتر کنم. معتقد است چهار قسمت نوشته ام و هنوز یک روز کامل تمام نشده. من خودم که فکر میکنم نباید شخصیت پردازی را فدای ریتم کرد. ولی نظر شما حجت است. اگر فکر میکنید کند پیش می رویم که یا علی. سعی میکنیم با حداکثر سرعت حرکت کنیم. البته انتظار نداشته باشید از سقف سرعت مجاز سریعتر حرکت کنیم. بالاخره حواستان باشد که من گواهینامه ام را گم کرده ام….قربان همگی
__________________

2 دیدگاه در “شبه خاطرات سفر به M.I.S- قسمت چهارم

  1. داستان های جاده ای سابقه بسیاری در ادبیات داشته اند بخصوص در سناریو نویسی و فیلم پردازی و طرفداران پر و پا قرصی را هم دارد. همه ادیبان هم در این زمینه سعی کرده اند که دستی داشته باشند از جمله خودم! با این تفاوت که ادیبان دیگر (البته بیشترشان) دوستی مثل تو نداشتند که نسخه اولیه فیلم نامه جاده ای شان را گم کند و آنها را از نوشتن دوباره و کامل کردن آن راحت کند.
    اینها را گفتم که نوشته ات را نقد کنم. اما همانقدری که می دانم نقد کار آدم های بی انصافی است که خودشان حوصله نوشتن ندارند اما بعد از دیدن نوشته دیگران چنان تحریک می شوند که چند برابر نویسنده اصلی برای نقد وقت می گذارند. راستی چی میشد اگرهمه منتقدین می نشستند و خودشان می نوشتند که بیشتر مشکلات خودبخود حل میشد ؟
    البته همین اولش بگم که تو میتونی بگی که من از نقطه دیدگاه خاصی به موضوع نگاه کرده ام و قصدم تنها یک خاطره نویسی ساده بوده است و داستان جاده ای و سناریو جاده ای نمی خواستم بنویسم ، لذا من هم نقدم را پس می گیرم.
    قربانت (منتقد همیشگی و بی تاثیر تو) فرزاد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*