شبه خاطرات سفر به M.I.S

– این دودا چیه توی ماشین؟
– طبیعیه.
– کجاش طبیعیه؟ اینجوری نبود که
– چرا بود فقط دیشب تاریک بود دود رو نمی دیدیم.
– اِ . اون آتیش زیر پات هم پس طبیعیه.
– آآتیش! صادق بپر بیرون .
اینها یک نمونه از دیالوگهای کاملاً طبیعی بین من و صادق بود. اما چطور داستان به این دیالوگ رسید خودش برای خودش ماجرایی است. ماجرایی که از چند روز مانده به عید شروع شد وگرنه ما هم قاعدتاً می بایست مثل دو تا جنتلمن روز قبلش از هواپیما پیاده می شدیم و در میان استقبال مردمی مثل بچه آدم می رفتیم خانه. اما نکته اش این بود که درست که ما بچه آدم بودیم اما اووووووووووووووه کو تا ما هم آدم بشیم.
 
یک انسان محتاط
در تعاریف انسان شناسی ، محتاط به شخصی اطلاق می شود که یکماه قبل از رفتن به سفر ، همه ملزومات سفر ، روشهای سفر و هر چیزی مربوط به سفر را آماده کند و من به عنوان یک انسان محتاط، درست یکماه قبل یعنی اول اسفند بلیط تهران اهواز روز ۲۸ اسفند ساعت ۵ بعد از ظهر را برای خودم و صادق خریداری کردم و باز به عنوان یک انسان محتاط و البته کمی زرنگ و باهوش بلیط برگشت بتاریخ ۱۴ فروردین ۹۱ ساعت ۶ بعد از ظهر را ایضاً. فقط مانده بود که مدیر عامل محترم را در عمل انجام شده قرار دهم . تنها چیزی که فکرش را هم نکرده بودم فروش نرفتن ماشین اسی بود.

 

بخاطر نیم لیتر روغن
– ماشین خوبیه. فقط حواست باشه هر دویست کیلومتر یه نیم لیتر روغن کم میکنه که باید بریزی توش
هر کسی حتی شخص محتاطی مثل من با شنیدن جمله فوق فکر میکند کل ماجرا با گذاشتن یک روغن دو لیتری در صندوق عقب ماشین حل می شود. اما دقیقاً همینجاست که اشخاص محتاط حقیقی از محتاط مجازی متمایز می شوند.
اسی که یکی از دوستان قدیمی من است، ماشین جدید خریده بود و در نتیجه مثل هر آدم مستاجری که تنها برای یک ماشین توی پارکینگش جا دارد قصد فروش آنرا داشت. از آنجایی که من کلاً آدم محتاط و منطقی هستم با یک دو دو تا چهار تا حساب کردم که اسی نهایتش با یکی از ماشینهایش می تواند به سفر برود و من هم در خوزستان ماشین داشته باشم وضعیت رفت و آمد و پرسه زنی هایم بهتر خواهد شد. بنابراین به اسی پیشنهاد دادم در صورتی که ماشینش تا ۲۵ اسفند فروش نرفت آنرا در نهایت احتیاط به بنده بدهد و در عوض من هم هزینه تعمیر آنرا بدهم که حدوداً به اندازه هزینه بلیط هواپیما میشد. اسی هم در کمال رفاقت بی درنگ پذیرفت و جمله بالا را در کمال فصاحت و با زبان سلیس فارسی با کمی ته لهجه شمالی ادا نمود.
اما شما چقدر ساده اید اگر فکر کردید که من محتاط به همین بسنده کرده باشم. خیر
من و چنین اهمالی؟…ابدا
من و چنین خبطی؟ هرگز
در نتیجه روز قبل از سفر به صادق سپردم که کلیه کارهای ماشین را انجام دهد. بازدید چهار چرخ، تعویض لنت ها، کارواش و…
کارواش
مسئله کمبود باران حل شد. نه نیازی به بارور کردن ابرهاست و نه دعای باران و نه لازم است مردم از گناه بپرهیزند. فقط کافی است من ماشین را ببرم کارواش . بار اول یکروز قبل از سفر بود که فکر کردم آدم با ماشین کثیف برود سفر قطعاً شگون نخواهد داشت. این بود که به صادق امر فرمودیم که دستی به سر و گوش بینوا ماشین بکشد. بلافاصله پس از کارواش کولاک شدید درگرفت . بار دوم مسجد سلیمان بود که پس از کارواش گرد و غبار و باران با هم آمد. بار سوم دیدم هوا ابریست اما از باران خبری نیست. حتی چند ساعت هم صبر کردم. باز خبری نشد. مردم هم ناراحت بودند که چرا باران نمی آید. من هم دست به کار شده و ماشین را در حیاط خانه شستم. …نتیجه؟….ای بابا شما چقدر بی ایمان هستید. باور کنید حضرت عیسی هم پس از دعا کردن چند دقیقه ای صبر کرد تا الیعاذر زنده شد. اما معجزات من فی الفور انجام می شد. هنوز ماشین را خشک نکرده بودم که باران شروع شد.
الآن هم چند پیشنهاد از کشورهای آفریقایی دارم. فقط باید ماشین اسی را اول بخرم بعد. شما هم به کسی نگویید که اگر اسی بفهمد ماشینش را با طلا هم عوض نمی کند.

 

شب یا روز ، امروز یا فردا
– خب دیگه صادق جمع کن که همین امشب راه میفتیم.
– چرا امشب؟
– این دیگه چه سئوالیه؟ امروز بیست و هفتمه. شب که راه بیفتیم قشنگ فردا دیگه نهایتش تا ظهر خونه ایم
– خب فردا بریم. کارای ماشین که هنوز مونده. به این ماشینم که امیدی نیست. بعدشم هنوز برای خودمون نه خرید کردیم نه حتی موهامون رو کوتاه کردیم.
– ولش کن. میریم میگیم مدل موی ۹۱ . مدل آشفته است. ولی لباس رو تو برو بخر . منم همینجا می خرم. خلاصه آماده باش . اومدم خونه راه میفتیم. نگران ماشین هم نباش. غلط میکنه بازی دربیاره. ماشین رو که لوس کنی هزارتا بامبول برات درمیاره.
– آخه این چکاریه؟
– همین. ما امشب راه میفتیم.
گوشی قطع شد

 

یاد فیلم مسافران بیضایی افتادم . همان صحنه اول هما روستا رو به دوربین می گوید: ما برای جشن عروسی خواهرم به تهران می رویم. ما به تهران نمی رسیم. ما می میریم.
یک لحظه دچار تردید شدم. تردیدی در همان حد و حدود بودن یا نبودن. ماندن یا رفتن. به خودم گفتم: آخه مرتیکه بی شعور چه مرضی داشتی؟ بی دردسر برای خودت می نشستی توی هواپیما و زرتی می رسیدی خونه. این دیگه چه دردی بود که به جون خودت انداختی. حالا خودت به جهنم. چکار این صادق بخت برگشته داشتی؟
ولی به خودم گفتم که آدم باید حتی روی مردنش هم کنترل داشته باشد. در هواپیما هیچ کاری از دست شما برنمی آید و باید فقط منتظر لحظه برخورد باشید البته اگر تا آن موقع سکته را نزده بودید. اما در ماشین حداقل اگر قرار است بمیرید جانتان را بر سر یک سبقت مشتی می گذارید یا نهایتش خوابتان می برد و خواب به خواب می روید . خلاصه انتخاب با خودتان است و گزینه ها هم زیاد…..پس می رویم. آن هم همین امشب
فکر همه جا را کرده بودم الا کولاک. عصر زودتر بخانه آمدم. حتی قید لباس خریدن را هم زدم. از تهران که را راه افتادم هوا آفتابی بود. اما صادق زنگ زد که : من همین الان از کارواش دراومدم و هوا یکدفعه برفی شده اونم چه برفی . لامصب کولاک شده.
من اما توی اتوبان بود که به عمق فاجعه پی بردم. یک کولاک وحشتناک که باعث شد من سه ساعت بعد برسم کرج. خسته و کوفته رسیدم ولی حاضر نبودم کم بیاورم. این بود که به صادق گفتم: آماده باش که سه ساعت دیگه را میفتیم
– توی این کولاک. با این لاستیکها؟
– با کدوم لاستیکا. مگه چشونه؟
– اصلاٌ لاستیکای عقب صاف صافن
– جدی میگی؟ ولی لاستیکای جلوش نو بودن
– چه ربطی داره؟ ول کن بزار فردا قشنگ سر فرصت راه میفتیم.
– آخه نمیشه.
– موهامون رو هم وقت میکنیم کوتاه کنیم. لباس هم می خریم. چه فرقی داره امروز و فردا
– ولی فردا صبح راه میفتیم. باشه؟
– باشه. بشرطی که بگیری بخوابی
– خواب؟ من که سر شب می خوابم. یه فکری به حال خودت بکن . من گفته باشم. ساعت ۵ صبح راه میفتیم. شایدم سه
ما راه نیفتادیم. قاعدتاً پس زنده هم بودیم. شب که نخوابیدم. صبح هم که دیر بیدار شدم. بعدش هم دیدم صادق هنوز خواب است. من هم دلم نیامد بیدارش کنم. نشستم پای اینترنت. بعدش هم یک کاری پیش آمد مجبور شدم بروم شرکت . تنها کار مثبت این بود که وارد فروشگاه شهروند شدم و دو تا تی شرت و دو تا هم شلوار خریدم و برگشتم خانه. صادق هم در این فاصله خریدش را کرده بود و کارت بانکی مرا هم گم کرده بود و ..خلاصه همه چیز آماده رفتن بود.
بقیه ماجرا در پست بعدی….منتظر باشید

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*