بایگانی ماهیانه: دی ۱۳۹۰

تیغ بر قوزک عقرب- شعر آوانگارد

آقا شعر هم شعر آوانگارد. اصلاً خاصیت این شعر اینطوریه که آدم رو توی خودش حل میکنه، مثل مردابه، چنان تو رو در خودش غرق میکنه که شاید مثلاً ده سال از زندگیت رو توی همین غوطه ور شدن در بحر شعر از دست بدی. ولی به همین سادگی هم نیست. فکر نکن همین که ده سال از عمرت را روی کشف معانی یک شعر آوانگارد گذاشتی، همه جیک و بیک و تعابیر و ایهامات و ایجازات و استعارات اون رو کشف میکنی…نه…از این خبرا نیست.
اینجا دقیقاً نقطه ایست که در اصطلاحات آوانگاردیسم بهش میگویند “آخر جهالت و ابتدای نفهمی”. یعنی اینکه بعد از عمری تازه همی دانی که هیچ ندانی. اینست که می روی سراغ درک و کشف و شهود یه شعر آوانگارد دیگه.
و…اینک شما و یک شعر کاملاً آوانگارد. بروید و غرق شوید
اکنون که تیغ بر قوزک عقرب
سائیده ام
برآنم
که گرگ شب را بوسه دهم
و برگردم به تابوتم
بگذار در خم آخر
تو را به راه بیاورم
ای آزاده ابر بی سرانجام!

جمشید ملقب به …

اگه توی این مملکت حق خوری نبود، اگه اینقدر آدم متواضعی نبود، اگه یه ذره فقط یه ذره به فکر استفاده از شهرت و محبوبیتش بود، اگه یه کمی سیاستمدارتر بود و می تونست مواضعش رو با مدارای بیشتری بیان کنه، اگه اخلاقش یه خرده نرمتر بود و در گفتار صراحت و شفافیت کمتری داشت، اگه حاضر می شد برای کاندیداتوری ثبت نام کنه و اگه شورای نگهبان تاییدش می کرد، اونوقت مثل آب خوردن می تونست حداقل برای چهار دوره نماینده مسلم شهر بشه.
یعنی شما در نظر بگیرید آدم اینقدر محبوبیت داشته باشه که حتی وقتی جزء کاندیداها هم نباشه مردم باز هم بهش رای بدن. اون هم در حد اکثریت . کلاً رابطه عجیبی با مردم داشت. آدم چقدر باید زحمت بکشه و تبلیغ کنه و دروغ بگه و پول خرج کنه و دم این و اون رو ببینه تا مردم بهش اقبال نشون بدن؟ اونوقت فکر کنید یه نفر توی این دنیا در یه شهر کوچیک وجود داشته که هیچکدوم اینکارا رو نکرده و تازه اخلاق و رفتارش هم سگی بوده و روی خوش به هیچکس نشون نداده….نه…هیچکس درست نیست. حداقل من خودم در جریان اون روی سکه اش هم بودم. حرفم رو تصحیح می کنم…آره جز یک نفر به هیچکس روی خوش نشون نداده باشه ولی مردم حاضر بودن، اون نمایندگی شهرشون رو در بالاترین سطوح تصمیم گیری قبول کنه…که هیچوقت نکرد.
همین خود من موقع انتخابات که می شد از هر جای ایران که بودم برمی گشتم خونه فقط برای اینکه بتونم به او رای بدم. حتی یه بار تصمیم گرفتیم برای اینکه در عمل انجام شده قرارش بدیم براش پوستر چاپ کنیم و توی شهر پخش کنیم بلکه مجبور به حضور در عرصه بشه. ولی جوابش مثل همیشه منفی بود. تازه کلی هم سرمون داد و بیداد کرد. حتی وقتی خیلی اصرار کردیم نزدیک بود یه کتک مفصل هم نوش جان کنیم.
عجیبه؟ … باور نمی کنید؟… هضم این رابطه براتون مشکله؟…کجاش؟ منظورم اینه که کدوم قسمت از این رابطه؟
ولی برای مردم شهر ما کاملاً یه رابطه منطقی بود. درست مثل یه رابطه عاشقانه. ما همه نیاز بودیم و او همه ناز. ما هم دوسش داشتیم و هم ازش می ترسیدیم. او هم همینطور، هم به ما احتیاج داشت و هم از ما متنفر بود…شاید هم نبود ولی حداقل اینجوری نشون می داد.
جمشید ملقب به جمشید آفتابه. اسمش بود. همه شهر با همین اسم صداش می کردن البته کسی جرات نداشت جلوی خودش اینجوری حرف بزنه چون برای این جور مواقع همیشه یه چماق کنار دستش بود و چند تا سنگ هم توی جیب پالتوش که توی تابستون و زمستون از تنش بیرون نمی اومد . و عجب ضرب دستی هم داشت. البته اون وقتها دویدنش هم خیلی سریع بود . خودم به چشم خودم دیده بودم که چطور به حساب کسی رسیده.
یادم هست وقتی تازه از آبادان اومده بودیم. بچه های محل که می خواستن سر به سر من بذارن بهم گفته بودن که چقدر آدم خوبیه و چقدر مهربونه و از این حرفا و اسمش هم عمو آفتابه است. من هم رفتم و خواستم بهش سلام کنم. تا گفتم : سلام آقای آفتابه، فقط شنیدم که یکی داد زد فرار کن و من هم ناخودآگاه شروع کردم به دویدن و همین حین چند تا سنگ رو دیدم که زوزه کشان از کنارم رد شد و خیلی جلوتر خوردن روی زمین. بدبختی اینجا بود که پاتوقش سر راه مدرسه هم بود و تا مدتها مجبور بودم کلی راهم رو کج کنم که از کنار اون نگذرم. البته بعدها خودم یکی از کسانی بودم که همین بلا رو سر دیگران آوردم.
اون موقع ها پدیده انتخابات مثل الآن حساس نبود. حساس از این جهت که مردم امروزه احساسی رای میدن. ما همیشه سعی می کردیم در انتخابات با تعقل کامل وارد بشیم و کاملاً از منطق پیروی می کردیم. مثلاً توی دوره سوم انتخابات بود که در شهر ما سه کاندیدا وجود داشت. دو تاشون روحانی بودن و یکیشون هم معلوم نبود از کجا اومده. البته اون منشاء اون دو کاندیدا هم خیلی معلوم نبود ولی خب در این جور مواقع همه تصور میکنن روحانی ها از قم میان. یعنی تا مدتها من فکر می کردم همه روحانیت قمی هستن و همه کمونیستها هم جنوبی. تهرانی ها هم یک مشت کاپیتالیست خرده بورژوا و شمالی ها هم حزب توده ای و اصفهانی ها هم که …خب اصفهانی هستن دیگه. در این تقسیم بندی بقیه مردم ایران هم بسته به نزدیک یا دور بودن از این مناطق توی همین چند تا دسته بندی جا می گرفتن.برگردیم به دوره سوم انتخابات…ولی قبلش برای اینکه بحثمون تحلیلی هم باشه و در خور نام فوروم ایران آمریکا، باید یه تحلیلی از وضعیت امروزه انتخابات در شهرمون هم بدم که فکر نکنید من هم جزء اون دسته آدمای واپس گرایی هستم که برای اینکه گذشته شون رو باشکوه جلوه بدن به تحریف تاریخ رو میارن. مثلاً فکر کنید کلاً از دوره هخامنشیان شیش تا منشور درب و داغون و نصفه و نیمه باقی مونده اونوقت برای من توی یه ایمیل حداقل پنجاه سخن نغز از زبان کورش کبیر فرستادن. همین مونده که فردا پس فردا راجع به مقایسه وضعیت اینترنت در زمان هخامنشیان با وضعیت فعلی چند تا جمله به نقل از هووخشتره هشتم پیدا بشه. بنابراین بهتون اعلام میکنم که من فقط حقیقت رو می نویسم.
در زمان حال حاضر که البته از شانزده سال قبل شروع شده وچون تغییری نکرده مثل اینه که درست شونزده ساله که توی همین حال حاضر باقی مونده ایم، وضعیت اینطوریه که یکی از طوایف شهر ما جمعیتش خیلی بیشتر از بقیه طوایفه بنابراین کاندیداش که اتفاقاً توی این ۱۶ سال ثابت هم مونده و برادر یکی از مسئولین رده بالا هم هست مدام رای میاره. یعنی شما فکر کنید اگه قرار باشه توی دنیا یک نفر رییس جمهور کل دنیا بشه خب معلومه طرف چینیه. نه فکر نکنید هند رو حساب نکردم بلکه هندی ها هم احتمالاً نصفشون به همین چینیه رای میدن چون فکر میکنن اگه یه چینی رییس جمهور بشه اونوقت هشتاد و هشت درصد دولت فعلی و دولتهای قبلی رو یکجا به جرم رشوه خواری و اختلاس اعدام میکنه. البته همه این تصورات در صورتیه که شاهرخ خان یا آیشواریا کاندید نباشن چون اون موقع وضعیت یه مقداری بغرنج میشه
خب در حال حاضر راه حل چیه؟ یکیش همین کاریه که آمریکاییها دارن میکنن یعنی میگن ما صبر میکنیم تا جامعه چین تبدیل بشه به یک جامعه پیر اونوقت دیگه هرکاری دوست داشتیم میکنیم ولی فکرشون به اینجا نرسیده که اگه دولت چین فقط برای یه روز اون قانون محدودیت تک فرزند رو لغو کنه اونوقت نه ماه بعد چین تبدیل میشه به جوانترین و یا حتی کودک ترین جامعه دنیا. پس ما هم نمیتونیم منتظر پیر شدن طایفه بابادی بمونیم. راه دیگه اش اینه که بقیه طوایف با هم متحد بشن و کلی هم روی این زمینه کار شد ولی در آخر به این نتیجه رسیدیم که خب چه کاریه؟ یه چند سال دیگه هم منتظر میمونیم. خب حالا واقعاً به نظر شما این وضعیت درسته؟ اصلاً فرض کنید من اصلاً نخوام راجع به وضعیت گذشته صحبت کنم . مطمئنم نظرتون اینه که قبلاً وضعیت خیلی بهتر بود. آخه اون موقع همه مردم منطقی تر بودن.
یکی از مشکلات من از کودکی این بود که همیشه به مقدمه بیشتر از متن علاقه داشتم یعنی بزرگترین آرزوم اینه که یه روز بتونم فقط یه مقدمه بنویسم بدون اینکه متن داشته باشه ولی حیف که اکثر مردم اینجوری فکر نمیکنن. بنابراین مجبورم علیرغم میل باطنیم به اصل موضوع که همانا انتخابات سوم بود برگردم….با عرض پوزش از روح مرحوم جمشید آفتابه که همچنان نقش اول این ماجراست.
 

سرگذشت شگفت انگیز مهندس محسن بهنامی فر- قسمت ۲

در قسمت قبل کمی با خصوصیات دو شخصیت اصلی آشنا شدید. اما اتفاق اصلی وقتی افتاد که عمو منصور در یک پروژه احداث بیمارستان در ایلام استخدام می شود و اتفاقاً آقای مهندس بهنامی فر هم مدیر و مجری پروژه بود.
از اینجا به چند روایت مختلف وجود دارد . اما از نظر من موثق ترین روایت همان روایتی است که شخصاً از عمو منصور شنیدم!
عمو منصور که در آن زمان در حد یک تکنیسین تر و فرز بود ، کم کم در دل مهندس بهنامی فر جا باز می کند و به مقام دستیاری ویژه او منصوب می شود ، طوری که همه جا با هم بودند و عمو منصور هم زیر و بم کار را از مهندس بهنامی فر حسابی آموخته بود.
ماجرا به آن جا می رسد که بیمارستان قرار است در حضور شاه افتتاح شود و همه کارها هم به خوبی در حال اجراست و روزهای کمی نیز به روز افتتاح باقی مانده است.
تا اینجا را داشته باشید چون قصد دارم کمی مدرن تر ماجرا را برایتان تعریف کنم.

بعد از حدود یکسالی که هیچکس از عمو منصور خبری نداشت، یک روز سر و کله او با یک ماشین شورولت ایران تمام اتوماتیک سفید رنگ و در حالی که ریش پروفسوری زیبایی هم داشت پیدا شد. اون روز وقتی کارت شناساییش رو دیدیم روی اون نوشته شده بود مهندس محسن بهنامی فر. حتی شناسنامه اش هم به این نام بود . حتی یک مدرک مهندسی از دانشگاه های آمریکا هم با مهر و عکس خودش اما به نام مهندس محسن بهنامی فر همراه داشت. اصلاً انگار ما تمام این سالها روی گردن مهندس بهنامی فر کار خرابی کرده بودیم. یعنی من واقعاً روی گردن نابغه عمران و الماس کوه نور صنعت این مملکت ….؟ حتی همین الان هم احساس بدی به من دست داد.
تا سالها مهندس بهنامی فر در برابر این واقعه سکوت کرد و هیچ توضیحی داده نشد. فقط ما عادت کردیم که او را به این نام بشناسیم. این ماجرا تا یک سال پس از انقلاب هم ادامه داشت. اما سالها بعد خود مهندس داستان را اینگونه ادامه داد:

چند روز بیشتر به افتتاح بیمارستان باقی نمانده بود که یکهو جناب اقای مهندس بهنامی فر با تمام خانواده در یک حادثه فجیع از بین می روند. حالا هیچکس جرات ندارد که قضیه را به شاه اطلاع دهد. مگر می شود مهندس بهنامی فر بمیرد؟ پس جامعه علمی صنعتی و دانشگاهی کشور چه خاکی بر سر کند؟ یک مملکت و یک مهندس بهنامی فر. قطعاً خبر مرگ ایشون حتی می تونست روی قیمت نفت هم تاثیر بگذارد….پس چه باید کرد؟ اصلاً چه کسی از زیر و بم ساخت این بیمارستان خبر دارد که بخواهد در حضور اعلا حضرت توضیحات بدهد؟ اگر شاه سوالی پرسید چه خاکی به سر کنیم؟…اما همیشه راه حلی وجود دارد و در این قضیه پیچیده هم راه حل شخص شخیص عمو منصور بود. از آنجایی که ایشان در تمام لحظات با مهندس بهنامی فر بوده و از همه جزئیات فنی اطلاع دارد و شاه هم هیچوقت سعادت نداشته که از نزدیک مهندس بهنامی فر را ببیند و از سر اتفاق خود مهندس هم آنقدر متواضع بود که هیچ علاقه ای به حضور در مجامع علمی و عکس گرفتن نداشته، پس اصلاً چه بهتر که عمو منصور ما بشود مهندس بهنامی فر.


باور میکنید؟…نه؟…فقط به خاطر ذهنیتی که از عمو منصور دارید؟…اشتباه شما هم همین است. چون من با چشمهای خودم تمامی کارتهای شناسایی، پاسپورت و هرچیز دیگری که ثابت کند عمو منصور ما از همون روز اول اول هم خود مهندس بهنامی فر بوده دیده ام و قسم می خورم که مو لای درزش نمی رفت. نه تنها من که همه فامیل این داستان را باور کردند و آنرا به عنوان روایت رسمی داستان پذیرفتند. قبلاً که از قدرت باور پذیری عمو منصور برایتان گفته بودم!


خلاصه این می شود که یکدفعه عمو منصور خود ما که از میزان صمیمیت من با او اطلاع دارید، تبدیل می شود به مهندس محسن بهنامی فر.

یکسال پس از انقلاب عمو منصور یا همان مهندس بهنامی فر توسط دادگاه انقلاب دستگیر می شود . ظاهراً اقای مهندس بهنامی فر خیلی هم آدم ساده ای نبوده و با دستگاه ساواک سر و سری داشته و در نتیجه چند ماه طول می کشد که عمو منصور ثابت کند که مهندس بهنامی فر نیست و بالطبع موفق هم می شود. دیگر شما هم در اینجا به قدرتهای پنهان عمو منصور ایمان آورده اید. عمو منصور تبرئه شده و تنها جریمه اش این می شود که دیگر حق ندارد از عنوان و اسم مهندس بهنامی فر استفاده کند. و عمو منصور که ظاهراً در اولین کابینه دولت حتی تا مرز وزیر شدن پیش رفته یکدفعه تبدیل می شود به یک تکنیسین ساده.

اما این پایان کار عمو منصور یا همان مهندس عمو منصور نبود. از اینجا به بعد سعی می کنم داستان زندگی عمو منصور پس از بازگشت به هویت اصلیش را برایتان تعریف کنم که آنهم سرشار از رازهای فوق العاده است … پس منتظر باشید

سرگذشت شگفت انگیز مهندس محسن بهنامی فر- قسمت ۱

سرگذشت شگفت انگیز مهندس محسن بهنامی فر
مهندس محسن بهنامی فر یکی از شخصیتهای مهم در زندگی من بود. یعنی اگه بخوام درستش رو بگم باید بگم که مهندس محسن بهنامی فر پسر عمه من بود و من قراره که در این نوشته هرچه که از ایشون می دونم برای شما بگم، اما قطعاً نه من و نه شما در پایان نخواهیم توانست رازهای پیچیده زندگی اون رو بفهمیم. اگر از من می شنوید، در هرچه که اینجا می خوانید با دیده شک نگاه کنید .

عمو منصور، پسر عمه طوبی شخصیت فوق العاده عجیبی داشت، در یک کلمه انسان فوق العاده ای بود. استعداد فوق العاده، مهربانی فوق العاده، دست و دلبازی فوق العاده و…البته یک عادت بد هم داشت که در اون عادت نیز فوق العاده بود….دروغگویی . البته دروغ گویی کلمه مناسبی نیست. شاید بهتر باشه از کلمه لاف استفاده کنم. یادم هست که برایم تعریف می کرد که وقتی کوچک بودم در حالی که مرا روی گردنش سوار کرده بوده و در حال بردن به پارک ایستگاه ۱۲ آبادان بوده، یکدفعه احساس کرده که گردنش دچار سوزش همراه با کمی نمناکی شده ، اما حاضر نشده مرا از روی گردنش پایین بیاورد. قسم می خورم که این داستان را درست وقتی که من ۲۷ سالم بود در یک جمع خیلی جدی از دوستان و آشنایان تعریف کرد و باور کنید که در همان لحظه من درست انگار که در جمع خودم را خراب کرده باشم خجالت زده شدم، اما از طرفی ارادتم بابت صبر و شکیبایی عمو منصور در هنگام وقوع حادثه به ایشان مضاعف شد. بعدها فهمیدم که مشکل از گردن عمو منصور بوده، چون تعداد زیادی از بچه های فامیل هم از این نوع خاطرات از ایشان شنیده بودند. این را گفتم که فقط ذره ای از مهربانی های عمو منصور برای شما روشن شده باشد.

شاید شما فکر کنید مهندس بهنامی فر و عمو منصور چه ارتباطی با هم دارند؟ قسمت رازآلود ماجرا نیز درست در همین نکته نهفته است.

مهندس بهنامی فر یکی از بزرگترین و بهترین مهندسان عمران در تاریخ این کشور بود. مهندس پس از فارغ التحصیل شدن از یکی از دانشگاههای مهم آمریکا به ایران برگشت و در پروژه های مهم مملکت مشغول به کار شد. شنیده ها حاکی از آنست که ایشان دست به ماسه میزد ، یکهو تبدیل به یک آپارتمان چند طبقه از طلا می شد. خیلی از اساتید دانشگاه در آن موقع جملات زیادی در مورد ایشان داشتند. مثلاً پروفسور احمدی که پدر عمران کشور محسوب می شود در مورد ایشان فرموده: مهندس بهنامی فر همانند یک گنج ملی برای این کشور مهم است. از سوی دانشگاه تهران ملقب به لقب الماس کوه نور شد. از دستان پروفسور حسابی جایزه نابغه عمران را دریافت کرد. مقالاتش در دانشگاههای خارجی مثل نقل و نبات بین مهندسان عمران پخش میشد. حتی ریاست افتخاری دانشگاه MIT بهش شد که در کمال تواضع قبول نکرد و….

چیه؟ باور نمی کنید؟ خب طبیعی است . البته من یه کمی غلو کردم که این هم به خاطر همنشینی های زیاد با عمو منصور بود و صد البته از نقش آب آبادان هم نمی توان غافل بود. ولی در کل مهندس بهنامی فر مهندس خیلی خوبی بود.

عمو منصور ، پسر سوم عمه طوبی بود. از همون کوچکی آدم خود ساخته ای بود و همیشه سعی می کرد که روی پای خودش بایستد. به همین دلیل بلافاصله بعد از گذراندن دوره هنرستان و گرفتن دیپلم وارد بازار کار شد و به مدد اعتماد به نفس فوق العاده و استعداد خدادای فراوان توانست پله های ترقی را یکی پس از دیگری طی کند. از خصوصیات منحصر به فرد ایشان، توانایی باور پذیر کردن هر نوع داستانی برای دیگران بود. یعنی می توانست طی چند جمله به شما بقبولاند که ایشان همین دیروز موفق به ملاقات با رییس جمهور آمریکا شده و درخواست او را مبنی بر پذیرفتن پست معاونت اولی ایالات متحده آمریکا را رد کرده و چقدر باعث رنجش جناب پرزیدنت شده و دلیل نپذیرفتنش هم ساده بوده، از قیافه وزیر خزانه داری خوشش نیامده. همین . و این که چیزی نیست. شما را وادار می کرد که ازش خواهش کنید این پست را قبول کند و بعد از یکی دو ساعت التماس از طرف شما، می گفت که روی این مسئله فکر می کند، آن هم فقط به خاطر شما.

ای بابا، شما مگه هفت ماهه به دنیا اومدید؟ بذارید یه کمی شخصیت پردازی کنم . انتظار نداشته باشید همینجوری فرتی برم سر اصل ماجرا.
حالا تا اینجا را داشته باشید تا در قسمت بعد برایتان بگویم که چه ارتباطی بین مهندس محسن بهنامی فر و عمو منصور ما وجود داشت و چگونه شد که مهندس بهنامی فر توانست به یک شخصیت مهم در زندگی من بدل شود؟

عمو حشمت

دردت بخوره تو جونم
وقتی این جمله رو با یک صدای مردونه می شنیدیم یعنی عمو حشمت اومده. خدا رحمتش کنه. مهربونترین عمویم بود، که این مهربونی با قیافه و هیکلش هیچ سنخیتی نداشت و چه اصطلاحات قشنگی هم داشت:
ستونم، گیر زانوهام، پدرم “و این درد و بلاهای ما رو که مدام می ریخت تو جونش که آخرش نمی دونم کدوم یکیمون قرار بود دیابت بگیریم که همینطور تو هوا قاپش زد و بردش سمت خودش.
همه فن حریف بود، بنا، لوله کش، تعمیر کار و با اون هیکل تنومندش بی نهایت چابک بود ولی این دیابت خیلی اذیتش کرده بود. کوچکترین زخمی دیگه خوب بشو نبود و به همه اینها بیماری قلبی رو هم اضافه کن. این چند سال اخیر دائماً می بایست رژیم بگیره نه گوشت قرمز، نه برنج، نه شیرینی نه چربی و خیلی چیزای دیگه. بالاخره کسی که برامون مظهر شکست ناپذیری و قدرتمندی بود در مقابل این بیماری و یه قلب نازک نارنجی دوام نیاورد و رفت.
توی مراسم ختم خیلی ها اومده بودن ، فامیل ، دوستان، همکاران و …. این وسط یه کارگر جوون هم بود که اومده بود و با حسرت و اشک تعریف می کرد:
ای عمو حشمت، خدا روحت رو شاد کنه که هفته ای دوبار با دیگ کله پاچه میومدی سر کار و صدا میکردی : بچه ها بدوید که سرد شد و چه کیفی داشت” و اشک می ریخت. ما هم مات و با تعجب داشتیم نگاش می کردیم. وقتی اشکاش تموم شد من ازش پرسیدم : این جریانی که گفتی مال کی بود؟ اونهم گفت : ای آقا عمو حشمت همیشه این کارش بود، خدا رحمتش کنه .
تنها کاری که کردم ، دستش رو کشیدم و بردمش یه گوشه و یواش درگوشش گفتم: این حرفا رو جای دیگه نزن که به گوش زن و بچه هاش و خواهر برادراش برسه. اونم که خیلی متعجب شده بود و از جدیت من نگران شده بود : گفت چرا؟ مگه چی گفتم؟ من هم که حوصله توضیح نداشتم، فقط گفتم : هیچی این خاطره ها اذیتشون میکنه. خلاصه قبول کرد و رفت و همه چی ختم به خیر شد.
وقتی رفتیم سر مزار و عکس عمو حشمت رو دیدم ، لبخندی زدم و پیش خودم گفتم: عمو خیلی کارت درسته.

سلطان ابراهیم و فروپاشی کمونیسم

کلیه فامیل من یعنی اکثریت قریب به یقین آنان چپ بودند، چپ به معنای واقعی. حتی عمو نجات که مرا نصیحت میکرد که : پسر جان به خدا، به پیر، به پیغمبر، خدا وجود نداره و اینا رو برای بدبختی ما درست کردن . و من میگفتم: عامو ، نیازی به قسم نیست، همینجوری بدون قسم هم قبول می کنیم. و یا دایی نیاز که یه روز داشت برامون تشریح می کرد که این دین چه بلایی داره سر ما میاره و از دم داشت تکلیف خدا و پیر و پیغمبر و امامها رو یه سره میکرد و کلاً همه رو مالونده بود و این وسط من هم گفتم : آره دایی ، مث همین مردم بدبخت خودمون که گیر دادن به سلطون بریم (ابراهیم) و … که نگذاشت حرفمو تموم کنم و با لحن خشن گفت : صداتو ببر، حساب سلطون بریم از همه جداست، قربونش برم اون مونجز (معجزه) داره . دار (درخت)خشک سرش سبز شد .
و ما جز سکوت چه کار دیگه ای میتونستیم بکنیم . همین تضادها باعث شد که طوفانهای ایدوئولوژیک به ذهن ما وارد بشن . همین سلطون بریم-قربونش برم- بود که عین عامل نفوذی افتاد وسط این مارکسیسم و به این روز انداختش .بگذریم
این وسط یه مدتی من شده بودم لکه ننگ فامیل. آره …من بریده بودم . شما فکر کن یه کسی که کلاس سوم دبستان کتاب ماتریالیسم تاریخی و ماتریالیسم دیالکتیک به زبان ساده رو به خوردش داده باشن و عین بچه هایی که پدر و مادرشون ادعای نابغه بودنشون را دارن و جلوی همه ازش پایتخت کشورهای دنیا و یا ضرب سه رقمی در دو رقمی رو ازش میپرسن، منو نشون میدادن که این یک وجبی معنای هرچی ایسم تو دنیا هست رو بلده و میتونه سیر رسیدن به یک جامعه بدون طبقه و پیروزی پرولتاریا رو براساس نظریه جبر تاریخ تشریح کنه.
تا اونجایی که من میدونستم کلاً همه ایسم ها دو دسته بودن، اونایی که معنی خوب داشتن مث مارکسیسم و سوسیالیسم و کمونیسم و بقیه یه مشت فحش ناجور بودن که بعضیاشون حتی از فحش خوار مادر هم بدتر بودن.
حالا یه اینجور آدمی ، همینجوری ، بدون اینکه کسی اغفالش کرده باشه ، بیاد بی هوا جلوی همه بره با پدرش وضو بگیره و نماز بخونه… خب این معنای کامل بریدگی است دیگه .
خیلی خودم رو مجبور به توضیح دادن نمیکردم . اون موقع حسم این بود که نیاز دارم که خدایی باشه و اتفاقاً اونا هم همینو میگفتن ، میگفتن خدا یرای ارضای نیاز انسانها به بعضی اصول اخلاقی توسط خود انسانها آفریده شده. و خب منم حتماً نیاز داشتم دیگه… وگرنه مرض نداشتم که هر وعده دوبار نماز بخونم ، یه بار برای اینکه بچه ها بیان و منو وسط نماز بخندونن و خیالشون راحت بشه و اون یکی یه خرده بعدترش که اونها هم دیگه کیف و حالشو برده بودن. ولی جاتون خالی باحال ترین و خنده دارترین تیکه ها و دلقک بازیهاشون رو همینطوری رایگان برام اجرا میکردن و منم از شما چه پنهون کم کم داشت دیگه خوشم میومد. تازه داشتم می فهمیدم چه استعدادهای طنز نهفته ای در وجود فامیل من وجود داره و البته اونها هم باید بابت این کشف استعدادشون از من تشکر کنن.
بعد از یه مدت بعضی از روشنفکرای فامیل قصد داشتن منو تحلیل کنن و اگه بشه همینجا جلوی نشر بیماری رو بگیرن ، به خاطر همین هم شروع میکردن باهام بحث کردن و من هم توی هر بار بحث واقعاً قانع می شدم که خدا وجود نداره ، لامصب این دیالکتیکشون بدجور آدمو می گرفت.
بعضی وقتها دلم به حالشون میسوخت که چقدر حوصله داشتن و چقدر مهربون بودن و احساس مسئولیت میکردن، ولی خب من از همون اول هم خیلی با علم و منطق میونه ای نداشتم. اینی که میگم خوب بودن اغراق نیست ، باور کنید اگر می خواستند می تونستند خیلی راحت به من ثابت کنند که خودم هم وجود ندارم ولی نمی خواستند و این فقط و فقط نشونه بزرگواریشون بود.
بعضی وقتها یه عده دیگه که خیلی با حوصله نبودن از کوره در میرفتن و فحش می دادن. این وسط حتی شوونیست هم شدم، اپورتونیست و ریویزیونیست و فاشیست و از این فحشای بد دیگه. فقط خدا رو شکر میکردم و همچنان میکنم که کسی جرات نداشت بهم بگه خرده بورژوا یا عمده بورژوا. چون دیگه تحمل اینو نداشتم ، یعنی هیچکس تو فامیل ما نداشت. اصلاً این بدترین فحش تاریخ بود. علی الخصوص با اون پدر سمبل پرولتاریا که البته هنوز درگیر افکار سنتی و غیر معقول مذهبی است. بنده خدا پدرم-خدا بیامرزدش- کار خودشو میکرد و برای اینکه بالاخره توی اون دنیا حداقل چند تای دیگه از فامیلامون رو بتونه کنار خودش داشته باشه ، هر بار که نماز میخوند برای ده بیست نفر دیگه هم میخوند از اموات قدیم تا احیاء جدید . وحال فکرش رو بکن یکی این وسط بخواد به من بگه بورژ…-واقعاً نوشتنش هم زشته-. این خط قرمز من بود .
ولی قبلش باید بدونید قبلاً من طرفدار چه احزابی بودم و چقدر تغییر عقیده دادم . اولش که طرفدار سازمان چریکهای فدایی خلق بودم، بعدش توی انتخابات مجلس به دلیل اینکه از چریکها کاندیدایی نبود ، مجبور شدم به طور تاکتیکی برای نماینده های مجاهدین تبلیغ هم بکنم ،بعدش که سازمان چریکها دچار انشقاق شد من هم مشتق شدم ، یعنی دیدم این اکثریتی ها خیلی گهن، یه جوری انگار شعبه دوم حزب توده ان ، اینه که رفتم تو خط اقلیت. اما خب بهتر می دونید خودتون . ما ایرانی ها وقتی می افتیم تو خط چیزی تا تهش میریم. اینه که یکدفعه توی اقلیت هم جدایی افتاد و خود این اقلیت شد بخش ۱ و بخش ۲٫ بخش ۲ چون سر جمع ۱۰، ۱۵ نفر بیشتر نبودن ، دیدن که اینجوری که نمیشه و درست نیست ، بنابراین کلی گشتن و یه موضوع برای اختلاف عقیده گیر آوردن که دوباره انشعاب بدن. خلاصه همینجوری اینقدر تقسیم شدیم تا اینکه یکهو متوجه شدم که خود من هم به تنهایی باید اعلام یک خط فکری جدید بکنم و دنبال اسم برای حزب خودم میگشتم که با عقاید اتحادیه کمونیستهای ایران آشنا شدم ،این سازمان یکدفعه مث اینکه مد شده باشه همه جوانها و نوجوانهای فامیل رو در بر گرفت ، هر چی بود از اون سچفخا و سپدراطک* بهتر بود و تازه خیلی از دخترای فامیل و غیر فامیل هم اونجا بودن . به سن ما که قد نمیداد ولی خب این فروید بی همه چیز ، بعضی چیزا رو خوب میفهمید . بعضی روزا کوه می رفتیم با بقیه و توی کوه همه با هم میخوندیم :
سر اومد زمستون، شکفته بهارون، گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
یا دم می گرفتیم
موجی بر موجی می بندد، بر افسون شب می خندد، با آبیها می پیوندد
و خوش میگذشت تا اینکه یکدفعه در معرض طوفانهای ایدئولوژیک قرار گرفتم و … و اون شد که می دونید
….شاید ادامه داشته باشد

·سچفخا : سازمان چریکهای فدایی خلق ایران
سپدراطک: سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر ،

خماری – داستان کوتاه

دود که توی ریه ام میره، حس میکنم بدنم یواش یواش داره کرخت میشه. و اول از همه معزم راحت میشه. انگار وقتی دود رو تو میدم به جای ریه ها اول میره توی مغزم یه دور میزنه و تمام سیستم عصبی رو از کار میندازه.
واقعاً عجب اسمی! سیستم عصبی! الان چند وقتیه که حسابی حالم بده و بدتر از اون اینه که باید خودم رو خوب نشون بدم. یعنی این نقشیه که برا خودم انتخاب کردم. شوخ و شنگ و باحال! و بقیه هم از بازی کردنت راضین. یهو چشماتو باز میکنی میبینی کلی طرفدار داری و تو باید برای اونا بازی کنی. حق تغییر نقشت رو هم نداری . نه اینکه اونا این حق رو بهت ندن. خودت این حق رو از خودت دریغ میکنی.
میخوای نقشت رو عوض کنی؟ بکن ولی بیننده هات رو از دست میدی. طرفدارات رو چه کار میکنی؟ …و تنهایی از همینجا شروع میشه. و اشتباه نکن. این اونا نیستن که تو رو از دست میدن ، این تویی که تنها میشی. چون بازار این تجارت اصلاً انحصاری نیست، مافیا هم نداره و حتی از نظام عرضه و تقاضا هم پیروی نمیکنه.
این حسن هم قرار بود که برام قرص بیاره ولی لعنتی یادش رفته. هیچوقت دوست ندارم از حالت عادی خارج بشم، منظورم اینه که دوست دارم همیشه بتونم فکر کنم ولی تنهایی تموم افکارم رو قاطی کرده. نمیدونم برای بقیه هم اینطوریه یا نه ولی توی یکی دو هفته اول اینقدر مغز کار میکنه که احساس میکنی داره از کار میفته. یواش یواش میخوای که بهش سروسامون بدی ولی در یه لحظه هزاران فکر بهت هجوم میارن. درست حالت کسی رو داری که در حال حل یه پازله و همینطور که داری از حل اون عاجز میشی، بلافاصله یه پازل دیگه که سخت تر از اولیه جلوی روت سبز میشه و تو باز احساس عجز میکنی و یکی دیگه و یکی دیگه و یکی دیگه ….و آدم تعجب میکنه از این همه احساس ناتوانی .
اینا رو به این خاطر نمیگم که خودم رو برای شما توجیه کنم. هر چی باشه من دیگه میخوام توی انتخاب نقشم به قول این بازیگرا سختگیرانه تر عمل کنم و گزیده کار بشم. و این یعنی که شاید بگیره شایدم نگیره. شاید شما از این نقش جدید خوشتون نیاد. ولی گفتنش باعث میشه که….. اَی لعنت به من. نه احتمالاً دارم این رو میگم که خودم رو برای شما توجیه کنم که این نقش جدید رو بپذیرید وگرنه این داستان گفتن دیگه چه صیغه ایه؟
دو روز پیش با خودم عهد کردم که دیگه بسه. به حسن هم گفتم. اتفاقاً اون هم میگفت که خسته شده. سپردم که بره از همونی که به بابک قرص داد، برا خودمون هم بگیره، بعدش هم یه تیکه نسبتاً بزرگ رو جدا کردم و سر سوزن زدم و گرفتم رو آتیش گاز پیک نیکی کوچیکی که جلوم بود و زل زدم به تغییر رنگی که میده، همیشه برام عجیب بود که چرا وقتی داره پخته میشه رنگش روشنتر میشه و بعد دوباره تیره و مثل همیشه یهو سرم پر میشد از بوی تند که مجبور میشدم سرم رو چند بار به این طرف و اون طرف تکون بدم و حسن هم مث همیشه از این حرکت تعجب کرد. نمیدونم چطور اینقدر میتونه حس تعجب رو درست مثل روز اول انجام بده. شایدم از بس نقش آدمای متعجب رو بازی کرده تا صدای اکشن رو میشنوه با همه وجودش بازی میکنه. هر چی هست مث همیشه این تعجب کردن حس تحسین من رو برانگیخت ولی هیچوقت اینو بهش نگفتم…و فکر هم نمی کنم که بگم.
اگه از حرفهای صد من یه غاز حسن بگذریم، حس و حال خوبی بود. خیلی وقته که دیگه به حرفاش گوش نمی کنم. مث همیشه یا از نامردی رفقا میگه ، یا از موقعیتهایی که جلوی روشه. و من فقط نگاهم به اونه، متوجه حرفاش نمیشم. شایدم خیلی وقته که داره حرفای جدید میزنه ولی من خیلی وقته که گوشام به حرفای جدید عادت نداره.
بعد از اینکه دیگه چیزی روی سوزن باقی نمونده بود، حس کردم هیچ اتفاقی نیفتاده. به حسن گفتم یه تیکه دیگه بچسبون و دومیش رو بزرگتر ختم کن. که از خدا می خواست. و دومیش کارساز بود. دیگه یواش یواش آروم میشدم. صدای حسن رو میشنیدم که می گفت:
این ناصر و ممد هم به سلام بیستن و به علیک صفر. ده بار اومدن اینجا و خرکشی کردن و سهم نئشه گی یه هفته شون رو هم بردن . من و تو هم خیلی خریم والله. من رو بگو . یکی نیست بگه تو که نونت نداره اشکنه، چرا گوزت مناره میشکنه.همش هم نمیخوایم کم بیاریم که مثلاً چی؟ بشیم حسن شخصیت.
نگاش کردم و گفتم : سگ خور. ما که میخوایم بزاریم کنار.
سرم سنگین شده بود و دوست داشتم در مورد هر چرت و پرتی با حسن ور بزنم. تنهایی تنها چیزی بود که وجود نداشت.
حسن یه نگاهی بهم کرد و گفت: چشمات!
چشمام چی؟
شهلا شده. خدا این حالو بهت ببخشه که چشمات همیشه اینطوری قشنگ بمونه
اِ تو هم خوب بلدیا. خودتم کم چش قشنگ نشدی!
ای بابا اینقدر خماری کشیدیم که دیگه چشم برامون نمونده. دو روز خمار، یه روز نئشه. دیگه پوست صورتمون چروکیده و زیر چشامون گود افتاده.
پوستو ولش کن. مهم روحه….اُی تو روحتبلند شدم و رفتم جلوی آیینه، چشمای سیاه….نه…یه زمانی سیاه….الان دیگه رنگشون قهوه ای سوخته است…مثِ…اَه… و ورم زیر چشمام …نه این یکی مال بیخوابیه.
کاش این حسن یه ذره مغز تو کله اش باشه و این قرصا رو بگیره. میگن دو سه روزه کلکش رو میکنه.
حسن! بازم مونده؟
آره به اندازه یه روز دیگه هست
روز دیگه رو بی خیال ، هر چی هستو بچسبون
مطمئنی؟ فردا اذیت نشی؟
مگه فردا قرار نیست قرصا رو بگیری؟
آره ولی گفتم محض احتیاط شاید گیر نیاد
گور پدر احتیاط، دیگه حوصله شو ندارم، اینجوری تو هم حتماً فردا قرصا رو میگیری و یا علی از تو مددو چسبوند . اون هم دوتا. حس میکردم توی خلاء زندگی میکنم و چه لذتی داشت. کاملاً خالی ، نه حس غم و نه شادی و نه هیچ چیز دیگه.حسن هم ساکت شده بود.
حسن که رفت، تازه وضعیت خونه رو دیدم، افتضاح بود، پتویی که همیشه روم میندازم الان دو ماهه که همینجا افتاده که هر وقت خواستم خودم رو بسُرونم زیرش. و کلی فیلم و کتاب و مجله دور و برم ریخته …خدایا چرا اینجوری شدم؟ …فردا، فردا ،نه تا سه روز دیگه هم صبر کنین، قرصا رو که شروع کردم و سر حال اومدم یه حال درست و حسابی هم به شما و خونه میدم.
و سریدم زیر پتو.
طرفای ظهر بیدار شدم . موبایل رو برداشتم و شماره حسن رو گرفتم، خاموش بود. حتماً خوابه. اشکال نداره . تا عصر که مشکلی نیست، اصلاً با اون خود خفه کنی دیروز فکر کنم تا شب هم خیالی نباشه.
شروع کردم جلوی تلویزیون هی کانال جابجا کردن. نمیدونم چرا این همه فیلم ندیده رو نگاه نمیکنم که همینجوری ولو شدن دور و برم؟ اصلاً باید برای بعد از مراسم برائت، یه برنامه مفصل فیلم دیدن بزارم. شایدم برا هرکدوم از فیلمایی که می بینم یه نقد هم بنویسم…چرا شاید؟، حتماً می نویسم.
دو سه ساعت بعد ، نه اینکه چیزیم شده باشه ولی یه کم اضطراب داشتم. حسن کدوم گوریه؟ چه غلطی میکنه؟ هیچ خبری ازش نشد. تلفن رو برداشتم ….مشترک مورد نظر در دسترس نیست… گه خوردی تو با مشترک مورد نظر.
به خودم گفتم اشکالی نداره، اصلاً گور پدر حسن، همینجور خرکی میذارمش کنار. فوق فوقش دو روز درده، انگاری دو روز دندون درد یا سردرد بد رو می گذرونم.
شب شده بود که حس کردم آب دماغم راه افتاده و همینجوری تند و تند عطسه میکنم…این عطسه دیگه از کجا اومد؟…لعنتی…تند و تند سیگار کشیدم که حالم رو بدتر کرد. بلند شدم دوش گرفتم. با اب سرد سرد.نگران سنگ کوب شدن بودم. توی همه مرگا از این یکی بیشتر از همه وحشت داشتم. مرگ دلخواهم مرگ مغزی بود،شاید به خاطر کارت اهدای اعضاء پس از مرگ، که نمی خواستم این یکی حداقل بی مصرف بمونه… از کجا معلوم که بی مصرف موندنش بهتر نباشه. فکر کن قلب و کلیه و کبد من بره تو بدن یه بنده خدای از همه جا بی خبر سالم و ساده. مطمئنم بعد از به هوش اومدن حس میکنه به یه چیزی نیاز داره که نمی دونه چیه. و دوباره مثل اینکه من توی یه جسم دیگه تناسخ پیدا کرده باشم، یه بار دیگه این داستان تکرار میشه.
این کارت هم برای خودش حدیثیه. اولش فکر می کردم یه جور ایثاره، ولی حالا که فکر میکنم می بینم بیشتر خودخواهیه. این که دوباره قلبت بزنه، عاشق بشه، شکسته بشه و …همین. این مهمه .
باید سعی می کردم بخوابم. همینطوری توی یخچال رو گشتم. هرچی قرص پیدا کردم ریختم بالا. نمی دونم چی بودن، سرماخوردگی و استامینوفن و کپسول آمپی سیلین. فکر می کردم این ترکیب بد ترکیب بالاخره باید یه تاثیراتی بذاره.
پاهام شروع کرده بود به زق زق کردن ولی هنوز قابل تحمل بود…یه نیم ساعتی به حسن فحش دادم و شماره اش رو همینطوری گذاشتم رو تکرار و هر بار با شنیدن صدای مشترک مورد… هی فحش دادم.
تقصیر خودم بود ، بعد از این همه مدت باید حسن رو می شناختم. باید می دونستم حرفش باد هواست. کاش یه تیکه نگه داشته بودم…حسن هی میزد تو سر خودش…کاش گوش کرده بودم.
دوباره مغزم شروع کرد به فعالیت، مث اینکه از یه خواب طولانی بلند شده و می خواد جبران نبودنش رو بکنه… چرا اینجوری شد؟…از کی؟ کجا رو اشتباه رفتم؟…چرا الان تنها اینجا دارم خماری می کشم؟…اصلاً خماری چی بود؟… چرا اینجوری شدم؟…و هزار تا سوال بی جواب دیگه. نه اینکه براشون جواب نداشتم ولی جوابهاش اینقدر تلخ و زجرآور بود که نمی خواستم بهشون فکر کنم. هر جوابی معادل یه درد بود، یه زخم یا یه عذاب…
ساعت سه صبح بود . هرکاری کردم فایده ای نداشت. نه کتاب مرهم بود نه فیلم و نه موسیقی و نه حتی استامینوفن… این قرصا چی هستن که میتونن این همه درد رو یه جا از بین ببرن؟ باید به سازنده اش جایزه نوبل داد…شایدم تا حالا دادن.
دیگه درد شروع شده بود، ولی مغزم بیشتر از تنم درد می کرد.
حسن ! نامرد! برس به دادم . جواب بده دیگه عوضی. ولی اگه نگرفته باشه ، این موقع صبح چه غلطی میخواد برام بکنه؟ صبح چه کار کنم؟
هیچوقت دوست ندارم صبح رو با درد شروع کنم. می خوام وقتی هوا روشن میشه تموم وجودم باهاش روشن بشه…حسن…تو رو خدا…به خاطر صبح، به خاطر افتاب هم که شده جواب بده.
و دوباره شماره رو گرفتم.
ها؟ الو؟
حسن ! مرتیکه کدوم گوری هستی. کثافت . مگه قرار نبود بیای سراغم
تویی؟ نشد به خدا. رفتم سراغ بابک و با هم رفتیم سراغ عطاریه ولی تموم کرده بود. گفت فردا برات میارم.
عوضی، تو که حال منو میدونی…حالم بده…تو رو خدا یه فکری بکن…حداقل بلند شو بیا اینجا
اَه، چته تو هم بابا. چرا دیگه درد میکشی؟ مگه مریضی خودتو اذیت میکنی.
خودمو اذیت میکنم؟ آشغال! از عصر دارم عین خر خماری میکشم. اونوقت میگی خودتو اذیت میکنی؟
چرا؟ مگه توی قوطی رو نگاه نکردی؟
کدوم قوطی؟
همون قوطی من؟
مگه چیزی توش بود؟
آره دیگه خره. گفتم که محض احتیاط…گوشی رو قطع کردم و ادامه حرفش رو نشنیدم. بلند شدم و عین آدمای دیوونه همه چی رو بهم ریختم.
قوطی..قوطی…کجا گذاشتمش؟ کجا گذاشتمش؟… نه حسن گذاشتش. حسن عوضی هم که بخواد یه چیزی رو قایم کنه هفت تا سوراخ براش پیدا میکنه…کجاست؟…کجاست؟….آها ن دیدمت…پس تو اینجا بودی تا حالا ناقلا.
و سوزن و پیک نیک و آتیش و تغییر رنگ
حسن! تو فرشته ای. فرشته…تو خود عشقی، تو عزیزی…حسن دوست دارم
فردا که شد و قرصا رو گرفت که حتماً میگیره،دیگه میذارمش کنار…ولی تا فردا… خلاء.

پایان اردیبهشت ۹۰

نامه یا مهمان – داستان کوتاه

زن به عادت همیشگی در ماشین را باز کرد و کیف و وسایلش را روی صندلی عقب پرت کرد . بعد از ۴ ساعت تدریس و سر و کله زدن با دانش آموزانی که در چهره هر کدام از آنها روزهای جوانی خودش را جستجو می کرد تنها فکرش رسیدن به خانه و خلاص شدن از شر مقنعه و سپردن موهایش به خنکای نسیم کولر بود. از این بابت همیشه به دختر بچه های کلاس اولی که بلافاصله پس از بیرون آمدن از مدرسه مقنعه هایشان را درآورده و بی خیال از هر قیدی کیفهای سنگینشان را لخ لخ کنان روی زمین می کشند غبطه می خورد .
پشت فرمان نشست . استارت زد، پنل پخش ماشین را از توی کیفش بیرون آورد و روی دستگاه پخش نصب کرد و سفر چهل دقیقه ای به سوی خانه آغاز شد.
این سفر همیشه با یک تناقض و چالش ذهنی همراه بود. از یک طرف می خواست که سریعتر به خانه برسد و از طرف دیگر دوست داشت که تمامی ترانه های مورد علاقه اش را که با دقت و حوصله زیاد در یک دیسک جمع کرده بود در حال رانندگی و با صدایی که بتواند صدای محیط را مغلوب کند بشنود و همزمان آنها را زمزمه کند. خیلی از مواقع در ذهنش خود را در مسابقات خوانندگی حس می کرد و مطمئن بود که اگر امکانش را داشت می توانست خیلی بهتر از خوانندگان امروزی که مثل قارچ هر روز سر از زمین در می آورند، بخواند. هیئت داوران را می دید که از شنیدن تکنیک و احساس موجود در اجرایش به وجد آمده و بصورت ایستاده او را تشویق می کنند.
مسیر هر روزه اش را می توانست با چشم بسته رانندگی کند. دقیقاً می دانست که پس از طی سه هزار و پانصد و چهل و هشت متر به طولانی ترین چراغ قرمز عالم میرسد .درست صد و بیست و هشت ثانیه زمان داشت که چشمانش را ببندد و به هر چیزی فکر کند و این تازه یعنی آن روز بخت یارش بوده چون امکان داشت مجبور شود دو چراغ قرمز را تجربه کند. البته دلخوشیش این بود که می توانست یک ترانه کامل را پشت این چراغ قرمز گوش کرده و همزمان بخواند و هیئت داوران هم در صندلی عقب از توی آینه جلو به میمیک صورتش در حین خواندن توجه می کردند. **************************************

دختر می دانست که هر وقت دامن طرح جین مشکی رنگ نسبتاً کوتاهش را با پیراهن آبی خوشرنگ آستین کوتاه بپوشد می تواند هر کسی را افسون کند و اگر موهای به قول پسرهای فامیل مثل ابریشمش را آزاد و رها روی پیراهن بریزد دیگر مرکز توجه هر جمعی خواهد شد.
پسر طبق معمول مسئله را توی دفتر دختر نوشت و در حالیکه ناشیانه چشمهایش را از برخورد با صورت زیبای دختر می دزدید، دفتر را به سمت دختر سر داد.
دختر با خودش فکر کرد: باز هم آرایش الکترونی . این هم وقتی به یه چیزی گیر میده ول نمیکنه. اَه که چقدر از این شیمی بدم میاد.
و نوشت: ۱s2,2s2 2p6, 3s2 3p6 3d8
ناگهان پسر با لحن ملامت آمیز اما مهربانانه ای گفت: چرا خنگ بازی درمیاری؟
خنگ خودتی.
خودش درست متوجه نشد زیر لب گفته یا توی دلش . ولی دوست داشت که شنیده باشد. بدون شک رنجیده بود. آخر از او انتظار نداشت.
چی؟ چیزی گفتی؟
پیش خودش گفت: پس حتماً بلند گفتم
نه…آره . چطور مگه؟
ببین صدبار بهت گفتم که قبل از اینکه اربیتال d بخواد پر بشه حتماً باید اربیتال s مدار بالاتر پر شده باشه. تو هم که امروز خنگ شدی و معلوم نیست حواست کجاست.
خنگ تویی که…
خب…؟
بعدها هیچوقت متوجه نشد که چرا آن روز آن حرفهای بی مقدمه و یکباره و شوک آور را به زبان آورده بود. درست مثل اینکه می خواست تمام دق دلیهای خود از بی خیالی پسر را یکجا بزند توی سرش.
-خوبه من فقط اربیتال ۳s رو نمیبینم . تو که اصلاً توی این زندگیت هیچ چی رو نمیبینی. – چی رو باید می دیدم که ندیدم.
– هیچ چی . اصلاً ولش کن . شما مردا شعور این چیزا رو ندارید
– تو حالت خوبه؟…چته باز …نکنه گرفتنت دوباره
منظورش جن ها بود و این بیشتر باعث عصبانیتش شد.
– ببین امروز داری چقدر توهین میکنی. یه چیزی بهت میگما
– خب بگو و خودت رو خلاص کن که حداقل این آرایش الکترونی بره تو مغزت.
– آرایش الکترونی بخوره تو سرت
– میخوای اگه حالت خوب نیست تموم کنیم. آرایش الکترونی هم چیز مهمی نیست. اصلاً چطوره در مورد آرایش صورت حرف بزنیم؟
– همیشه همینطوری ماست مالی کن و هی خودت رو بزن به نفهمی.
دختر همیشه فکر می کرد احساسش نسبت به پسر شبیه حسی است که به دوستان دختر خود دارد. همانقدر راحت که می توانست در مورد اظهار علاقه دیگر پسرها با او صحبت کند و حتی آنها را مسخره کرده و بخندند. چند سالی می شد که پسر تبدیل شده بود به معلم همه فن حریف، از هندسه و فیزیک و ریاضی و شیمی گرفته تا عربی و زبان انگلیسی . به اینها اضافه کنید نسبت خویشاوندی نزدیک را.
موضوع از آنجا شروع شد که یک بار وقتی مشغول حل کردن یک مسئله بود، سنگینی نگاه پسر را روی خودش حس کرده بود و وقتی سرش را بلند کرد پسر بصورت ناشیانه نگاهش را دزدید. حتی یکبار دیگر احساس کرد پسر زیر لب گفت: دردت بخوره تو قلبم ولی وقتی او را غافلگیر کرد و مستقیم در چشمانش نگاه کرد، پسر سریع خودش را جمع و جور کرد و در مورد راه حل مسئله حرف زده بود.
اوایل باعث شده بود که شیطنتش گل کند و درست در موقعی که پسر انتظارش را نداشت یکدفعه نگاه او را توی هوا قاپ بزند و همینطور او را شرمنده کند. البته برای اینکارش دلیل هم داشت. سرخ شدن یکباره صورت پسر منظره واقعاً خنده داری بود. مطمئن بود که پسر او را می پرستد و برای همین بدش نمی آمد کمی نقش خدا را بازی کند. از موضع بالادستی خودش همیشه خوشش می آمد اما از رحمانیت هم غافل نبود اما گویا این بنده لجباز خنگ خیال نداشت عبودیت خودش را به راحتی نمایان کند تا مورد تفقد قرار گیرد. یادش هست یکبار که در مورد عشق یکی از پسرهای فامیل با او صحبت کرده بود و از علاقه پنهان او به خودش صحبت می کرد، پسر نیشخندی زد و گفت : مَن عَشَقَ و کَتَمَ فَلَهُ الجنه و چقدر او خندیده بود و هر چی پاپیش شد که این حدیث از کیست؟ پسر گفته بود از یک صحابی گمنام که هرگز حاضر نشد اسمش را هم عیان کند از فرط عشقی که داشت . و دختر بلافاصله جواب داد که حق اینطور آدما همینه که اونقدر عَشَقَ و کَتَمَ بکنن که جونشون بالا بیاد اونوقت شاید توی بهشت بتونن به وصال حوریا برسن .
چی رو ماست مالی کردم . اصلاً چت شد یه دفعه. اگه حوصله نداری خب بگو ندارم . من هم اتفاقاً کلی کار دارم . علاف تو که نیستم
اصلاً کی گفته تو علاف من باشی . من مگه ازت خواستم بیای درس بدی؟ هیچ نیازی هم به درس دادن تو ندارم . اصلاً دیگه نمی خوام ریختت رو هم ببینم.
خب؟
خب که چی؟
واقعاً که چی؟
لوس نشو حوصله ات رو ندارم.
نامه میخوای یا مهمون؟
چی؟
به زبون سلیس فارسی گفتم نامه میخوای یا مهمون؟ اگه متوجه نشدی ، ۳S رو می خوای یا ۴d؟
دختر خنده اش گرفت و یک “خفه شو”ی ملایم نثار پسر کرد.
خیلی وقت پیش یکبار حس کرده بود که پسرک انگار کاغذ تا شده ای را در بین سررسیدی که همیشه همراهش بود پنهان کرده و مشغول دست دست کردن است. منتظر بود که پسر بخواهد نامه را به او بدهد و در حال بررسی کردن عکس العملهایی بود که می توانست انجام بدهد و درست همین موقع بود که پسر گفت:
نامه می خوای یا مهمون؟
نامه
از کدوم چشم؟
خب اینجا جایی بود که می بایست خیلی هوشمندانه رفتار می کرد. نگاهی به چشمان پسر کرد و پیش خودش فکر کرد که اگر فقط کمی از خنگ بازی دست بردارد می تواند حداقل راهنمایی بکند. اما دریغ که در چشمان پسر هیچ نشانه ای دیده نمی شد. تنها چیزی که میشد از نگاهش فهمید اضطرابی بود که در تمام صورتش موج می زد و انگار خودش را به دست تقدیر سپرده بود. دلش را به دریا زد
از این چشم
چشم راستش را به نشانه تایید بست.
منتظر عکس العمل پسر بود. دست پسر به سمت گونه چپ دختر رفت و مژه کوچک رو برداشت و به سمت در گرفت و با نومیدی گفت: مهمونه
و مژه رو به سمت در فوت کرد. و حالا پس از مدتها دوباره بازی شروع شده بود. سوال مهم برای دختر این بود : نامه یا مهمون؟
باید یکجوری جواب این همه آزار روحی را می داد. پیش خودش فکر کرد خب اگر نمی خواست، مرض داشت توی بازی داژبال وقتی توی تیم مقابل بود هیچوقت او را نمی زد و وقتی هم تیم بود، به محض اینکه دختر از بازی بیرون می رفت ، خودش را به اب و آتش می زد تا بتواند از تیم مقابل بُل بگیرد تا دختر دوباره وارد زمین بازی شود؟
باید کاری می کرد تا پسر بتواند جسارتش را پیدا کند و منتظر قضا و قدر نشود، اما…
مهمون.
از کدوم چشم؟
از….
به چشمان پسر نگاه کرد. جهت نگاه پسر سمت گونه چپ بود. بیش از حد تابلو بود. حتی قبل از اینکه از بین دو گزینه یکی را انتخاب کند ، پسر به تنها جایی که نگاه می کرد گونه چپ بود . به نظرش خیلی احمقانه می آمد که یک مژه یک سانتی متری بخواهد سرنوشتش را به جاهای ناآشنا ببرد.
از این چشم (با چشم چپش چشمکی زد و همینطور به پسر نگاه کرد)
خب، پس مهمونت میاد
آره میاد ****************************************** 

۸…۷…۶…۵…۴…۳…۲…۱چراغ سبز شد. صدای بوق ماشینها پشت سر دو ماشین بلند شده بود.

Little Bird- Lisa hannigan

ترانه زیبای پرنده کوچک اثر فوق العاده خانم لیسا هنیگان، ترانه سرا، آهنگساز و خواننده ایرلندی است. لیسا سالها قبل در گروه دامیان رایس به عنوان خواننده همراه و ترانه سرا فعالیت می کرد. این ترانه از البوم مسافر ایشون انتخاب شده. امیدوارم که دانلود کنید و لذت ببرید.

 

Your heart sings like a kettle
And your words, they boil away like steam
A lie burns long while the truth bites quick
A heart is built for both it seems
You are lonely as a church
Despite the queuing out your door
I am empty as a promise, no more

When the time comes
And rights have been read
I think of you often
But for once I meant what I said

I was salted by your hunger
Now you’ve gone and lost your appetite
And a little bird is every bit as handy in a fight
I am lonely as a memory
Despite the gathering round the fire
Aren’t you every bird on every wire

When the time comes
And rights have been read
I think of you often
But for once I meant what I said
Here I stay, I lay me down
In a house by the Hill
Dug from the rubble, cut from the kill

Download

در رثای ده سالگی

برای پارسای عزیزم که امروز ده ساله می شود

ده سالگی عصر معصومیت انسان است. پاک و معصوم. به پاکی آدم و حوا در طلوع اولین سپیده دم قبل از گناه اولین. ده سالگی عصر آموختن بزرگترین مفاهیم بشری است. در ده سالگی یاد می گیریم که آموختن جدول ضرب تنها برای شناخت انسانی ترین مفهوم ریاضیات است. مفهوم تقسیم. تقسیم سیب و انار و مداد و گردو …و عشق. و یاد میگیری که همانقدر که جمع بدون منها بی معناست، ضرب هم بدون تقسیم مفهومی ندارد

ده سالگی دوران ایمان به پایان خوش است. دوران ایمان به قهرمانانی که همیشه ایمان داری بالاخره می آیند و همه چیز را سر و سامان می دهند. فرقی نمی کند رستم باشد یا سوپرمن و بتمن و مرد عنکبوتی. دنیای ده سالگان قوانینی فراتر از قوانین علمی ، جامعه شناسی و سیاسی دارد. قرار نیست برای دیدن نتیجه نبرد خیر و شر تا انتهای تاریخ صبر کنند. نتیجه کاملاً معلوم است. سپاه خیر همین الآن برنده شد.

تمام عمر تاریخ برای شما به اندازه ده بار فوت کردن شمع روی کیکهای رنگ و وارنگ در میان شادی دوستان و خانواده است و طعمش به شیرینی خامه روی کیک. نه خبری از جنگ است نه از غرور خون آلود فاتحین و نه شرمناکی حقارت بار مغلوبین.

 دنیایی بازیهایی که در آن آقا گرگه و اقا روباهه علیرغم همه نیازشان به مرغها و خروسها، عامدانه نقشه های خود را به هم می ریزند و آن قدر دست و پا چلفتی می شوند که جوجه ها از خنده ریسه می روند. دنیای شگفت انگیز پت و مت و تام و جری و آقای خط.

ده سالگی دنیای زیبایی است. مبارکت باشد