بایگانی ماهیانه: اسفند ۱۳۹۰

حاشیه های اسکار در خانه ما

صادق- بلند شو فرش قرمز شروع شد؟
(من در حالیکه سرم هنوز زیر پتو بود)- لیلا حاتمی هم اومد؟
– نه بابا. همه دربدر اصغر فرهادین تو لیلا حاتمی
– (هنوز زیر پتو) خب هر وقت اومد صدام کن
– فرهادی یا حاتمی؟
– (همچنان زیر پتو) حاتمی دیگه. آخه فرهادی هم فرش قرمز داره؟
– خب بیدار نشو.ولی بعد نگو نگفتی
– صادق چقدر پیله ای؟ حالا دو ساعت فقط فرش قرمز داره…باشه .سیگارام رو بده تا بیدار شم
بلافاصله پاکت سیگار و زیر سیگاری و فندک حاضر میشود و من هم لاجرم بیدار. نقطه ضعفه دیگه . شما ببخشید
خلاصه همینطور هی نشستیم و خانمهای ژستی فستی و دیزاین فیتیله رد شدن و لیلا حاتمی هم نیومد. ما هم همینطور چشم به تلویزیون مونده بودیم. دیگه صادق سنگ تموم گذاشت و چایی هم ریخت و خلاصه چشمامون دیگه باز شده بود.
در حین مراسم اهدای اسکار صادق مدام از من می پرسید که ترجمه کن. من هم که حقیقتش از هر جمله ای دو تا کلمه اش رو می فهمیدم با همونها شروع کردم به جمله سازی و هی از معلومات سینمایی خودم هم قاطیش می کردم. صادق هم کلی لذت می برد که داره همه مراسم رو با دیلماج میبینه. چکنم دیگه آدم خوب نیست دل کسی رو بشکنه.
وقتی اصغر فرهادی جایزه رو برد من نمیدونستم باید تایپ کنم یا سر و صدا. اصلاً نصف حرفهاشم نفهمیدم فقط دو سه تا کلمه Culture و people رو فهمیدم . من هم با همین ها یه پنج دقیقه ای راجع به تمدن و فرهنگ غنی ایران و اینکه مردممون چقدر خوبن برای صادق حرف زدم . صادق گفت واقعاً همه اینا رو اصغر فرهادی گفت؟
من هم با اخم گفتم: په نه په فکر کردی خسرو معتضد داشت برنامه تاریخ ایران رو اجرا میکرد.
ولی همه حرفهام فقط ده دقیقه اثر داشت. چون این world فضول اومد زرتی ترجمه حرفهای فرهادی رو گذاشت. آخه یکی نیست بگه بشر به تو چه ربطی داره دخالت میکنی؟
خلاصه دیدم ساعت داره از ۷ هم میگذره و صادق هم هی موقع تبلیغات کانال رو عوض میکرد روی pmc و من هی غر میزدم که چکارش داری. اینقدر این کانال fox movies هزینه کرده که من و تو مفتی برنامه رو ببینیم . بزار یه کمی هم تبلیغاتش رو ببینیم بلکه حلال باشه. خلاصه با اعلام عدم کفایت صلاحیت کنترل، کنترل رو از دست صادق خارج کردم و بالاخره کنترل همه چی رو بدست گرفتم.
بعد یهو به فکر کار افتادم. دیروز هم دیر رفته بودم، روز قبل هم و روز قبلتر و روز خیلی قبلتر. نه ایندفعه دیگه نمی خوام مثل هر روز دروغ بگم که ترافیک بود. بلکه باید یه دروغی بگم که مدت زمان بیشتری رو در اختیارم بزاره. اینه که اول به منشی شرکت زنگ زدم . اون هم سریع گفت: حتماً پای اسکاری.
گفتم: جان جدت اگه حاجی زنگ زد یه چیزی بگو
– چی بگم؟
– چه میدونم؟ ….اصلاً بگو دزد انبارشون رو زده و منتظر پلیسن که صورتجلسه کنن.
که اون بنده خدا هم مثل همیشه قبول کرد. من هم خیلی سریع سیناپس داستان رو آماده کردم .
سکانس ۱ – داخلی یا خارجی فرقی نمیکنه
حاجی: چی شده؟ شنیدم خونت رو دزد زده؟
– نه بابا . انبار رو زدن. یعنی همه انبارها رو زدن. مال ما هم روش.
– چطوری همه رو بردن که کسی خبردار نشده؟
– خب دیگه نصفه شب اومدن. بعدشم نه انبارهای ما توی زیرزمین دومه و درش هم از بیرون جداست. اگه کسی هم احیاناً میرفت توی پارکینگ متوجه نمیشد.
– حالا چی بردن؟
– هیچی. یه مشت خرت و پرت و وسیله دست دوم. تازه یه کمی هم جا باز شده
– خب بازم خدا رو شکر. کاری ، کمکی، چیزی لازم نداری؟
– نه فقط منتظرم پلیس بیاد و صرتجلسه کنیم و بیام سرکار. راستی حاج آقا نگران اون کاری رو هم که قرار بود انجام بدم نباش. دیروز انجامش دادم فقط امروز باید ایمیلش کنم
– جدی؟ دستت درد نکنه.
– خب حاج اقا اگه امری ندارید من برم ببینیم بقیه همسایه ها چی میگن.
– نه عزیزم . برو بکارت برس. ظهر هم اومدی خوبه. خب پس همه چی حله.
بعد از اسکار . قشنگ رفتم یه دوش گرفتم. بعدش هم از خونه زدم بیرون. شانس من هم همه جا ترافیک بود. آقا چقدر دزدی زیاد شده؟

__________________

موجی در موجی می بندد

به یاد نوذر که
ستاره بود
یکدم در این ظلام
درخشید و جست و رفت
آن روزها اگر از ما می پرسیدند که بزرگترین آرزویتان چیست؟ بی درنگ جواب می دادیم : آزادی خلقهای تحت ستم در سراسر جهان. و اصلاً هم با کسی شوخی نداشتیم و چیزی را هم با آن عوض نمی کردیم حتی اگر آن چیز ده تا گلوله (تیله) پرچمی باشد و یا  توپ فوتبال چل تیکه. البته این مورد دوم خیلی وسوسه برانگیز بود اما ما آمده بودیم که دنیا را عوض کنیم. البته نه ما . بهتر است بگویم آنها
آنها چه کسانی بودند؟
نوذر، کیانوش، شهلا، توران، شکوفه و حتی امیر اقبالی با همه خل و چلی هایش و خیلی های دیگر. دخترانی که پیراهن های دو جیب گشاد و شلوار  کتانی می پوشیدند درست مثل اینکه روح مائو در آنها حلول کرده بود و چقدر موهای چتری بهشان می آمد و پسرانی که جوانی کردن را فراموش کرده بودند و  همه چیزشان شده بود آرمان جهانی شدن عدالت و دنیای بدون طبقه و بحث و کتاب و کمک به محرومین…نه همه اش این نبود. بردن تیله های باخته ما هم جزیی از رسالتشان بود. حداقل رسالت نوذر که بود. هر وقت یک حرفه ای پیدا می شد و همه تیله های ما را  می برد دست به دامن نوذر می شدیم که در تیله بازی حرکاتش شبیه حرکات مارادونا بود در فوتبال. از ۶ متری چنان تیله ها را مورد هدف قرار می داد که ما هر بار شگفت زده می شدیم. و ناجی تیله های ما کتابخانه شهید را هم با دوستانش راه انداخته بود که برای هر کسی از من ۱۰ ساله تا عمو نجات ۶۰ ساله کتاب مناسب پیدا می شد.
و اما کوه. کوه برای یک مبارز تنها جایی بود که می توانست صدایش را بلند کند و فریاد بزند. می توانست خیلی بلند بگوید مرگ بر شاه و همه دق و دلی هایش را از حکومت و سرکوب و فضای بسته فریاد بزند. اما به جای آن سرود می خواندند. سرود که نه. آن موقع سرود بود. الآن که فکر میکنم بیشتر به ترانه ای عاشقانه می ماند. با زیباترین استعاراتی که هنوز تازه گی و طراوت خود را حفظ کرده است و این هم از شگفت انگیزی ما ایرانی هاست که حتی حماسه هایمان می توانند لحن عاشقانه بخود بگیرند. فقط در کوههای ماست که کوهنوردان اگر ساکت باشند می توانند پژواک ابدی دم گرفتن چند نفر را بشنوند که می خوانند:
دانلود
می‌گذرد در شب آئینهٔ رود خفته هزاران گل در سینهٔ رود
گُلبُـن لبخنــد فــردائــی مــوج سـر زده از اشک سیمینهٔ رود
فرازِ رود نغمه خوان
شکفته باغ کهکشان
مـی ســوزد شــب در ایــن میــان
رود و سرودش اوج و فرودش مـی رود تا دریـای دور
بـــــاغ آئینـــــه دارد در سینــه مـی رود تا ژرفای دور
(موجی در موجی می‌بندد
بر افسون شب می‌خندد
با آبی‌ها می‌پیوندد) ۲
فـردا رود افشـان ابـریشـم در دریـا مـی خوابــد
خورشید از باغ خاور می‌روید بر دریا می‌تابد
(موجی در موجی می‌بندد
بر افسون شب می‌خندد
با آبی‌ها می‌پیوندد) ۲
فـردا رود طغیـان شــورافکـن در دریـا مـی خـوابــد
خورشید از شرق سوزان می‌روید بر دریا می‌تابد
(موجی در موجی می‌بندد
بر افسون شب می‌خندد
با آبی‌ها می‌پیوندد) ۲