بایگانی ماهیانه: اسفند ۱۳۹۰

بهاریه

بهار برای من بیشتر اوقات از بهمن ماه شروع میشد. زمستون خوزستان دیگه اواخر بهمن همه جونش گرفته شده و بهار با لاله های وحشی اومدن خودش رو اعلام میکنه. البته زودتر هم خداحافظی میکنه. بعد از سیزده بدر دیگه تابستون بدو بدو میاد که مردم از خونگرمی نیفتن. ولی عید با بهار کلی توفیر داره. عید خونه ما همیشه اومدنش رو با جعبه های نوشابه فانتا و کوکا بهمون حالی میکرد . نمیدونم چرا از همه عیدا اونایی رو یادم میاد که یا صبح خیلی زود بودن یا اواخر شب که همه از بس توی روز جنگولک بازی کرده بودیم مرده خواب میشدیم. و صدای مادر که بیدارمون می کرد:
– یالله بچه ها بیدار شید وگرنه تا آخر سال همینطور خوابالو می مونین ها.
و صدای پدرم که پای سفره داشت دعا می خوند و صدا میزد:
– بابا، بلند شو بیا یه کم قرآن بخون تا سال تحویل نشده
و منظورش با من بود. و دوست داشت که قرآن رو براش با صوت بخونم ولی من همیشه خجالت می کشیدم و اولش قرآن رو همینطوری می خوندم ولی پدرم سری تکون میداد و میگفت: با صوت بخون. بابا کلایی همیشه سر سفره عید قرآن رو با صوت اینقدر قشنگ می خوند که حد نداشت. حالا تو هم یکمی با صوت بخون. و من هم بالاخره یه چند آیه ای رو با صوت می خوندم و همزمان از زیر چشم عکس العملهای برادر و خواهرم رو بررسی می کردم که یه وقت به قرآن خوندنم نخندن.
ولی همه دغدغه مون این بود که موقع سال تحویل در چه حالی باشیم که تا آخر سال توی همون حال بمونیم. اون لحظه انگار یه لحظه جادویی بود که می تونست حداقل برای یکسال ادامه داشته باشه. کلی کار بود که می دونستیم توی اون لحظه نباید انجام بدیم. نه اینکه کسی بهمون گفته باشه، خودمون بالاخره یه درک و فهمی داشتیم. مثلاً در حال آجیل خوردن نباید باشیم. توی دستشویی جا نمونده باشیم. خواب نباشیم. اخمو نباشیم، هزار جور دیگه نباشیم. ولی اینکه چطور باشیم و چکار کنیم همیشه مشکل لاینحل بود. آخه مگه توی یه اتاق، پای یه سفره میتونستیم چند تا انتخاب داشته باشیم؟
خواهرم یه کتاب درسیش رو برداشته بود به این امید که تا آخر سال همینجوری درس بخونه. بسکه زرنگ بود.
برادرم در هر حالتی تا آخر سال کیهان ورزشی میخوند. کافی بود بگی مثلاً گوردون بنکس تا تاریخچه زندگیش رو و شماره کفشش رو بهت بگه. و قاعدتاً تنها کاری که نمی کرد این بود که درس بخونه.
ولی من هزار تا فکر توی سرم بود. دوست داشتم تا آخر سال همینطوری بازی کنم ولی نمیشد کنار سفره هفت سین بازی کرد. می خواستم تا آخر سال همینطوری هی برام اسباب بازی بخرن ولی کنار سفره هفت سین اسباب بازی فروشی نبود. می خواستم تا آخر سال برادرم رو بزنم ولی کنار سفره هفت سین جای کتک کاری نبود. تازه اگر هم بود که زور من بهش نمی رسید. می خواستم تا آخر سال همه عکسای عارف و داریوش رو جمع کنم و اگه بشه عکسای گوگوش خواهرم رو هم پاره کنم. ولی باز اینم جاش نبود. گفتم عکسای گوگوش. همیشه وقتی با خواهرم دعوامون میشد عکسای گوگوشش رو گروگان می گرفتیم و تهدید می کردیم که پاره شون میکنیم. آخه یکی نیست بگه پسرک نفهم چطور اون موقع از گوگوش خوشت نمیومد؟ گرچه اونم کتابچه ترانه های من رو پاره می کرد. اون موقع ها انتشارات شعبانی همیشه ترانه های روز رو توی یه کتابچه های کوچیکی چاپ میکرد و من هم همه رو حفظ می کردم. از همه خواننده های زن فقط سه تا پوستر داشتم که از بس قشنگ بودن حیفم میومد بزارم کسی بجز خودم نگاهشون کنه. شایدم حسودیم میشد.
خلاصه همیشه من توی این فکرا بودم که یکهو صدای پدرم بلند میشد که
یا مقلب القلوب والبصار
یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول والاحوال
حول حالنا الی احسن الحال

و صدای شلیک توپ و یک صدای مردانه کلفت که اعلام می کرد: آغاز سال یکهزار و سیصد و….
روبوسی ها شروع میشد و من تا آخر سال سرگردون باقی می موندم.

آفتابکاران

نوشته زیر کامنت دوست عزیز و قدیمیم فرزاده که دلم نیومد همه اون رو نبینند
 
“اینها موسیقی هایی هستند که بازه هایی از کودکی های ما را تشکیل داده اند ، کودکی هایی که می بایست بازی می کردیم کارتون می دیدیم پارک می رفتیم ، اما ما همراه بزرگترهامان تصمیم گرفته بودیم که انقلاب کنیم ، و چهره دنیا را عوض کنیم ، به صورت ایده آلی که آرمانشهر بزرگ خلقت باشیم . برای یک خردسال هشت نه ساله در حافظه نگهداشتن این ترانه و بسیاری ترانه های دیگر (شراره های آفتاب و …) کاری خارج عرف بایستی باشد قاعدتا . اندیشیدن به انترناسیونال و جهان وطنی و یک جور آرمانشهر ساختن در باورهای کودکانه ما چنان رنگی داشت که هنوز هم خاطرمان را رها نکرده است . گاه گاهی که با خودمان تنها می شویم و می خواهیم زمزمه ای کنیم و از میان اینهمه ترانه (و رنگ و موسیقی و تصنیف و …) آنها را به زبان خاطرمان می آوریم برای خودمان هم عجیب است . این دیر پایی حافظه (از آنگونه که دالی و فروید و یونگ هم گفته اند) چیزی است که الان برای تربیت نسل های جدید بایستی مد نظر قرار گیرد . داشتن یادگاری های مشترک با دیگران از احساساتی است که باعث می شود آدمی نوعی رابطه اجتماعی با دنیای پیرامون خود داشته باشد . اما الان گمان می کنم تعداد کسانی که با ما در این تجربه مشترک باشند دیگر بسیار کم شده و اصلا از ابتدا نیز کم بوده اند . اینچنین تنها بودن در جهان بشری گاهی بسیار دلسرد کننده است . می پندارم حتی زبان هم نسلان خودمان را هم نمی فهمیم چه برسد به نسل های پیش و پس .”
و حالا برای فرزاد که زبانش را می فهمم

وقتی پدرم داشت کتابهایی رو که توی گونی ریخته بود توی باغچه خاک می کرد. ما هم درست مثل اینکه توی مراسم تدفین شرکت کرده باشیم، ساکت و آروم بالای سر قبر ایستاده بودیم. الآن دیگه کتابها در عمق زمین به آرامش رسیده بودند. به قول قدیمی ها خاک سرده، شاید ما هم زود فراموش کنیم.
وقتی مراسم خاکسپاری تموم شد، من گفتم: خدا رو چه دیدید. شاید فردا توی باغچه مون درخت کتاب سبز بشه. اونم چه درختی؟
یه نفر لبخند زد و زیر لب زمزمه کرد: تو کوهها دارن گل گل گل آفتابو میکارن.

دانلود

سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
کوه‌ها لاله‌زارن
لاله‌ها بیدارن
تو کوه‌ها دارن گـل گـل گـل آفتابو می‌کارن
تو کوه‌ها دارن گـل گـل گـل آفتابو می‌کارن
توی کوهستون
دلش بیداره
تفنگ و گل و گندم داره می‌یاره
توی سینه‌اش جان جان جان
توی سینه‌اش جان جان جان
یه جنگل ستاره داره جان جان
یه جنگل ستاره داره
سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
لبش خندهٔ نور
دلش شعلهٔ شور
صداش چشمه و یادش، آهوی جنگل دور
توی کوهستون
دلش بیداره
تفنگ و گل و گندم داره می‌یاره
توی سینه‌اش جان جان جان
توی سینه‌اش جان جان جان
یه جنگل ستاره داره جان جان
یه جنگل ستاره داره.