بایگانی ماهیانه: اردیبهشت ۱۳۹۱

شبه خاطرات سفر به M.I.S- قسمت آخر

من و مولانا
مدتی این مثنوی تاخیر شد
مهلتی بایست تا خون شیر شد
میگویند مولوی هم در زمان نوشتن مثنوی در فاصله دفتر دوم و سوم، یا سوم و چهارم و یا چهارم و پنجم مدتی منتظر فرآیند تبدیل خون به شیر بود. حالا شما هم اینقدر گیر ندهید. چه فرقی میکند بین کدام دو فصل بوده؟ واقعیت این است که خودم شک دارم. حالا می توانید شما طبق جدول لگاریتمی شکیات فرض را بر شک بین دو و سه بگذارید و از همان دو دوباره شروع کنید و بروید تا تا ۵٫ اگر هم فرض را بر سه و چهار بگذارید همان چهار مورد قبول است.
ولی مشکل اینجاست که مولوی بعد از تاخیرش یک شاهکار می نویسد و بنده یک خاطره آبکی. اصلاً فرق آدمها همینجاست. من که یک حسام الدین چلبی ندارم که منبع الهامم باشد، نهایتاً باید به صادق بسنده کنم. که البته صادق کم از حسام الدین چلبی نیست ولی من…….
 
تعلیق
کلاً هر داستانی باید تعلیق داشته باشد. یعنی یک جذابیتی برای خواننده وچود داشته باشد که خواننده را به خواندن ادامه ماجرا ترغیب کند. مشکل من هم برای نوشتن قسمت پنجم همین تعلیق بود. شاید اگر شما نمی دانستید که ما آخرش زنده می مانیم یا می میریم خیلی جذابتر میشد. اصلاً به ذهنم رسید آخر ماجرا را تغییر دهم. کلی هم گزینه موجود است. مثلاً می توانم در آخر همین قسمت ماشین را منفجر کنم و خودم بمیرم و صادق زنده بماند. یا مثلاً نشان دهم که همه این ماجرا خواب بوده. البته شاید همین سالم رسیدن ما هم برای خودش تعلیقی باشد. بدبختی خاطره نویسی همین است که نمیشود یک بلای اساسی سر نویسنده آورد. درست مثل بیوگرافی نویسی یا فیلمهای بیوگرافیک است. مثلاً فکرش را بکنید ریچارد آتن بورو در آخر فیلم گاندی نشان میداد گاندی کشته نشده و هنوز بصورت ناشناس در حال زندگی کردن در نقش یک راهب بودایی است. خب مگر ما بلانسبت شما خر تشریف داریم. آنهم در این زمانه که نمی شود یک بچه پنج ساله را گول زد. پس شما هم این تعلیق لعنتی را ندیده بگیرید تا من ببینم چه خاکی باید توی سرم بریزم.
 
جاده اسم منو فریاد میزنه
 
– به نظر من بیا و ماشین را قبل از رفتن به یه تعمیرکار نشون بدیم
– نه بابا تا همین جا هم کلی از برنامه عقبیم
– کدوم برنامه؟
– همون برنامه سفر دیگه
– بابا بی خیال
– نه آخه خوب نیست مردم رو دم دروازه ورودی شهر معطل کنیم. بعدشم من به فکر اون گوسفنده هستم که با دیدن هر ماشینی که از دور دود میکنه هی قلبش دچار تپش میشه.
– یعنی….؟
– یعنی ما مرد روزهای سختیم. این ماشینم باید از همین الان عادت کنه.
بالاخره در یک فرآیند دموکراتیک به این نتیجه رسیدیم که برنامه ریزی از هر چیزی در زندگی مهمتر است و برنامه حتی از جان آدمها ایضاً.
ساعت ده و سی دقیقه از خرم آباد خارج شدیم و بنا بر این شد که از اتوبان جدید خرم آباد اندیمشک گذر کنیم. خیلی تعریفش را شنیده بودیم و هرکسی که از این مسیر گذر کرده متفق القول است که همه پنج هزارتومان عوارض پرداختی برای سازنده از شیر مادر حلالتر….انشاءالله که گوشت بشه به تنش.
 
ارکستر دو نفره
 
تو رو جون هرکی که بش مومنی
فقط امشبو، فقط امشبو، فقط امشبوووووووووووووووووو حرف رفتن نزن
من و صادق کشته مرده این امشبوووووووووووووو آخری بودیم. اتوبان زیبا ، هوای عالی و خنک، مرکب رهوار و صدای خش دار رضا یزدانی عملاً ما را بدجور جو گیر کرده بود. فقط تنها یک سرعت فوق العاده کم بود. ماجرای گواهینامه و پایبندی به رعایت قوانین که یادتان هست؟
یه زن با جنونش به من یاد داد
که عاشق شدن، که عاشق شدن، که عاشق شدددددددددددددددددددددددد ددددن قبل ویرونیه
برای یک ارکستر خوب چه چیزهایی لازم است؟ البته در سبک راک؟ یک گیتاریست الکترونیک، یک درامر قوی و یک کیبورد زن خوب. البته این فقط نیازهای حداقلی است و ما هم در شرایط حداقلی بودیم. بنابراین صادق گیتار الکترونیک را انتخاب کرد و من هم درام و بعضیوقتها کیبورد. در حقیقت کیبورد بین ما دو نفر در رفت و آمد بود. اگر شما در اتوبان خرم آباد به اندیمشک با یک ماشین برخور کردید که راننده و همراهش مشغول هر کار دیگری بجز رانندگی و همراهی بودند بدانید و آگاه باشید که ما را دیده اید. ماشینهای کناری همه با تعجب نگاه می کردند. اما جالبترین نگاه مربوط به یک دختربچه بود که با چشمهای گرد شده به ما زل زده بود و پدرش هم در حال اشاره کردن به ما بود.
– بابا اینا چکار میکنن
– دخترم یادته یه بار پرسیدی دیوونه ها چه شکلین؟ …خوب نگاه کن این شکلین
– بابا بعد دیوونه ها هم رانندگی میکنن؟
– آره دخترم، ولی نگران نباش چون پلیس دستگیرشون میکنه
این گفتگو میتوانست یک گفتگوی خیلی طبیعی بین یک پدر مهربان و مسئول با دختر کنجکاوش باشد.
 
خاطرات عاطفی
برای اینکه مرز بین لرستان و خوزستان را پیدا کنید اصلاً نیازی به دانستن علم جغرافی و یا آشنایی با تقسیمات کشوری ندارید. به تابلوها هم نگاه نکنید. اصلاً به چشمانتان اعتماد نکنید. کافیست چشمانان را ببندید و سرتان را از ماشین خارج کنید. به محض آنکه یک هرم هوای گرم به صورتتان برخورد کرد بدانید که وارد خوزستان شده اید. این مرز را بارها در زمان دانشجویی تجربه کرده ام ، آنجا که وقتی پای بوفه اتوبوس در حال یخ زدن بودم و نمیدانستم چه بلایی باید سر انگشتان پایم بیاورم و ناگهان همه جا گرم میشد و میدانم که هیچکس از این گرما بیشتر از انگشت شصت پایم خوشحال نمیشد. یعنی حتی حالا هم وقتی وارد مرز خوزستان شدیم دوباره انگشت شصت پایم خشنودی خودش را اعلام کرد. نه تنها شصت پا که کل کف پایم گرم شد. یک بازیابی خاطرات عاطفی

عاقبت یک بازیابی عاطفی

بدی خاطرات عاطفی اینست که وقتی شروع می شود دیگر ول کن نیست. همینطور شدتش بیشتر و بیشتر می شود.
– این دودا چیه توی ماشین؟
– طبیعیه
– کجاش طبیعیه؟ اینجوری که نبود
– چرا بود. فقط دیشب تاریک بود دود رو نمیدیدیم
– اِ…اون آتیش زیرپاتم پس طبیعیه
– آآآآآتیش! صادق بپر بیرون
خب بالاخره رسیدیم به همانجایی که شروع کردیم. فلاش بک را داشتید؟ اینقدر فلاش بکش طولانی بود که الان یکی باید یقه خواننده را بگیرد و به زور برش گرداند توی زمان حال. البته آن حال نه این حالی که میشود دوماه قبل از آن حال.

دقیقاً اتوبان خرم آباد اندیمشک تمام شده بود که خاطرات عاطفی من شعله ور شد. فکر کردم آتش از داخل موتور به داخل ماشین رسیده. حتماً روغنهای ریخته شده رو موتور کار دستمان داده. یکدفعه نگاه کردم دیدم پاشنه کفشم شعله ور شده. سریع پریدم پایین و صندوق عقب را باز کرده و کپسول آتش نشانی را در آوردم و دقیقاً طبق دستور العمل روی آن ضامن را کشیده و به سمت محل آتش گرفته و ……لعنتی. کپسول خالی بود. خدا را شکر که هم یک بطری آب معدنی توی ماشین داشتیم و هم صادق خونسردیش را حفظ کرده بود و آب بطری را روی آتش خالی کرد. بوی لاستیک سوخته همه ماشین را پر کرده بود. اما سوال این بود: آتش چطوری سر از زیر پای من سر درآورد؟
– این دیگه از کجا اومده؟
– زیر پاتو نگاه کن. خالیه
– خدا لعنتت کنه اسی. این دیگه چی بود؟
آخر چطور ممکن است که زیر پای راننده سوراخی به مساحت ۳۰ سانتی متر مربعوجود داشته باشد و راننده متوجه آن نشود؟ آخر چطور ممکن است که یک سوراخ که دقیقاً روی اگزوز ماشین وجود داشته با خاطرات عاطفی اشتباه گرفته شود؟
احساس کردم کل خاطرات عاطفیم مثل لایه ازون سوراخ شده. حالا این عقل دوراندیش هیچ، تعجبم از شصت پایم است که چطور گرمای خاطرات عاطفی را با گرمای اگزوز ماشین اشتباه کرده است. شصت پا هم شصت پاهای قدیم. از صد فرسنگ فاصله می فهمیدن چه چیزی خاطرات عاطفی است چه چیزی مشکل فنی.
البته بعداً که فکر کردم فهمیدم همه اش زیر سر اسی بود. فکر کرده بود با انداختن موکت و لاستیک کف پا، سوراخ دیده نمیشود. اصلاً شاید بخاطر وجود همین سوراخ ماشین فروش نرفته بود. بعداً که به اسی گفتم چرا در این مورد چیزی نگفتی ، با منطق تمام توضیح داد که : نه مسئله کم شدن روغن رو خیلی رعایت کردی ، این رو هم حتماً رعایت می کردی. مرد مومن موتور ماشین دچار عقده کمبود روغن شده بسکه توش روغن نریختی.
من چه جوابی داشتم بدهم؟…نه شما بگویید در مقابل حرف حساب جز سکوت چه عکس العمل دیگری وجود دارد. علی الخصوص که پای احساسات یک ماشین آسیب دیده روحی هم وسط باشد.
بگذریم همین که فهمیدیم آتش سوزی هم نمی تواند مانع از پیشروی ما شود، با پر رویی تمام دوباره ادامه سفر را شروع کردیم . تنها تفاوتش این بود که شصت پا و کل پایم فهمیدند که مجبورند خاطرات عاطفی را تا مقصد تحمل کنند.

این جاده های کسالت بار

– سلام کجایید؟
– اندیمشک رو رد کردیم
– خیلی حواست باشه
– دیگه چرا؟
– همه جاده تا خود مسجدسلیمان پر پلیسه و بالای هشتاد تا بری یا سبقت بگیری جریمه میکنن و چون تو گواهینامه همرات نیست ماشینو می خوابونن
– نه بابا حواسم هست. من کلاً تا اینجا همه قوانین رو رعایت کردم
– آره ولی محدودیت سرعت اینقدر نداشتی
– چشم حواسم هست.
و دقیقاً از این نقطه کسالت بار ترین بخش سفر شروع شد. فکر کنید یک ترانه با ریتم تند می شنوید اما پایتان که عادت دارد با سرعت گرفتن ریتم خود بخود روی پدال گاز فشارش بیشتر شود، نتواند لذت رانندگی را درک کند. شاید ساده به نظر بیاید اما باید خودتان شخصاً دو ساعت تمام در یک جاده خلوت بجای لذت بردن از طبیعت نو شده ، همه حواستان به عقربه سرعت باشد که مبادا از هشتاد بیشتر شود. تازه بعضی جاها تابلوهای رنگ و رو رفته به من هفتاد را هم تحمیل میکرد.
تو این روزهای سیاه و مریض
فقط یه کمی چای واسه من بریز

اینجور مواقع آدم دچار توهم توطئه می شود. توطئه پلیسهایی که سر هر پیچ فاقد دید کامل منتظرت ایستاده اند تا فقط بخاطر ۲ کیلومتر بر ساعت سرعت بیشتر کاری کنند که مجبور شویم اسی را شب عید از شمال بکشانیم خوزستان برای ازاد سازی ماشین. حالا اسی به جهنم بیشتر نگران این بودم که شاید ماشین نتواند این آسیب جدی روحی را هم تحمل کند. مدام خودم و صادق را می دیدم که با دو سه تا ساک و کلی خرده ریزه که همینطور روی صندلی عقب ولو بودند کنار جاده ایستاده ایم و منتظریم تا یک ماشین برایمان بایستد….نه اصلاً قابل تحمل نبود. اصلاً به جهنم دو ساعت دندان به جگر میگذاریم، چای میخوریم، ترانه آرام گوش میدهیم، اگر شد چرتی هم میزنیم.
خلاف خلافه. چه تف بندازی زمین چه از دیوار مردم بری بالا
چهل کیلومتر بیشتر نمانده و چهل کیلومتر پر از پیچ و خم، سربالایی، سرازیری ، جاده کم عرض و پلیسهایی که در کمین نشسته اند. اینها به جهنم، شش هفت ماشین هم جلویتان صف کشیده باشند. خودخوری، خودخوری، خودخوری، دنده یک، دو،بازم دنده یک ، دنده دو……….نه اسی باید بیاد.
برای آخرین بار دل را به دریا زدم . معکوس. پدال گاز تا ته و یک سبقت هفت ماشینه، آن هم سر پیچ و گردنه….آخ که چه لذتی داشت. باقیمانده مسیر را با حداکثر سرعت راندم. نه از گر گرفتن خاطرات عاطفی ترسیدم و نه از پلیس و نه حتی از صادق.

پایان

آخرین سربالایی و سرازیری تندی را که پشت سر گذاشتیم، بوی گاز H2S وارد بینی مان شد و این یعنی رسیدن. رسیدنی که موانع بی شمار داخل خیابان را هم قابل تحمل می کرد. رسیدنی که یکباره خستگی کل سفر را از تنت یکجا خارج می کرد. رسیدنی که بوی خاک و نفت و گاز و ماست محلی و نان تیری را به ترکیبی دلپذیر تبدیل می کرد……
می خواستم همینطور خاطرات را ادامه دهم. علی الخصوص که اتفاقات جالبی در طول تعطیلات افتاد اما آنقدر فاصله بین نوشتنها زیاد شد که تقریباً دل و دماغ نوشتن بقیه خاطرات را از بین برد. شاید یک روزی بشود آن خاطرات را در قالب نوشته ای مجزا تنظیم کرد. از همه دوستان و خوانندگانی که مرا تحمل کردند و با نظرات مهربانانه خودشان قوت دل بودند تشکر میکنم. ولی بیشترین تشکرم را باید از کسی بکنم که در تمام طول سفر و بعد از آن همیشه کنارم بود. مواظبم بود، مهربان بود و صبور. صادق جان ممنون.

پی نوشت: قرار است صادق هم یک تکمله بر این خاطرات بنویسد.ببینیم و تعریف کنیم.