بایگانی ماهیانه: مهر ۱۳۹۱

بهانه های ارسالی از طرف نیروهای منفی

تا حالا شده هم دوست داشته باشید یه کاری رو انجام بدید هم برای انجام ندادنش دنبال هزارتا بهونه بگردید؟ نمی دونم اسم این پارادوکس رو چی میشه گذاشت؟

آخه این چه مرضی است که آدم کلی بگرده تا بتونه بره به کلاسی که همه عمر فکر می کرده که این کلاس تنها راه یاد گرفتن چیزهایی است که میتونه نیازهای زندگیش رو تامین کنه ولی بعدش درست همون روزی که قراره بره کلاس یکدفعه کرم بیفته به جونش . یکدفعه هزار تا بهونه برای نرفتن پیدا کنه. اون هم کلاسی که با استادش رو در بایستی داره. اون هم استادی که خیلی براش عزیز باشه.

از یکهفته پیش خودم رو آماده رفتن به کلاسهای عرفانی کرده بودم. می خواستم ببینم چطوری میشه آدم شد. چطوری میشه آدما رو دوست داشت. چطوری میشه خدا رو بهتر شناخت و هزار تا سوال دیگه. حالا شما داستان اولین جلسه کلاس رو قراره بخونید.

 روز اول که می خواستم برم سر کلاس، همینطوری یکدفعه هزار تا بهونه برای نرفتن پیدا کردم. اینکه ممکنه یه مهمون برام بیاد، اون هم نه هر مهمونی . یه مهمون از شهرستان چون خداییش مهمونای من همیشه وقتی به صد متری خونه میرسن خبر میکنن که توی راه هستن.خب بهم حق بدهید چون خیلی موضوع مهمی بود مگر اینکه تلفن رو بر می داشتم از کل فامیل استعلام بعمل می آوردم که کسی به سمت تهران و کرج راه افتاده یا نه. در بعضی موارد باید می پرسیدم که کسی از خونه اش خارج شده یا نه. چون معمولاً بعضی ها هم وقتی از خونه قهر میکنن میان پیش من . خب این کار که عملاً توی چند ساعت امکان پذیر نبود و به همین دلیل عملاً باید می موندم توی خونه و پای تلویزیون منتظر می موندم ولی به نظر خودم این بهونه خیلی بهونه کافیی نبود . یکدفعه به نظرم رسید که باید برم حمام . این دیگه اظهر من الشمس بود که در یک همچین کلاسی بالاخره برای روز اول نمی شد با ریش نتراشیده و موهای درب و داغون حضور پیدا کرد.در اون لحظات حساس فقط فکر خودم نبودم بیشتر به فکر آبروی استاد بودم …..خب به درک میرم حموم ولی به نظرم رسید که اون لباسی هم که خیلی دوست دارم بپوشم کثیفه یعنی یه جورایی نمی شد پوشیدش و حس می کردم بدون اون تی شرت اون حس عرفانی خاص رو نمی تونم جذب کنم چه بسا که موجب دفع بقیه حس های غیر خاص هم می شدم.لباس شویی رو هم که نمیشه فقط برای یه لباس بکار انداخت. چون بالاخره ما می خواهیم بریم عرفان یاد بگیریم تا در نتیجه بتونیم با طبیعت و هستی به هماهنگی برسیم و به نظرتون این درسته که نیروی برق و آب رو که یکی از مظاهر طبیعته رو همینطوری هرتکی مصرف کنیم؟ نه…نه پس کل لباسهای کثیف رو باید شست. درست همونطوری که قراره چشمامون رو بشوریم.

من کلاً باید یه آدم تازه بشم ، باید با یه وجود شسته شده برم سر کلاس . ….خلاصه همه این کارها رو که انجام دادم، شد ساعت سه و کلاس ساعت پنج شروع میشد. نه اصلاً شما جای من با این وضعیت چکار می کردید؟ ولی من همه تلاشم رو انجام دادم فقط لباسا تا ساعت چهار خشک نشد. حتی اگه تا چهار و نیم هم خشک میشد می رفتم ولی نشدد…اینطوری شد که من نرفتم.
جلسه بعد که دیگه هر جوری بود رفتم سر کلاس وقتی استاد ازم پرسید چرا هفته پیش نیومدی دقیقاً انگار دارم به مدیر عاملمون دروغ میگم در حال سر هم کردن یه سری دروغ بودم که استاد گفت البته طبیعیه و اکثر بچه ها از این حالت براشون پیش میاد . چون بالاخره یه چیزایی هست که مانع سر راه آدم ایجاد میکنه. به جان خودم اینقدر راحت شدم اینقدر راحت شدم که حد و حساب نداشت .

فهمیدم که این بهونه ها بهونه های خودم نبوده در حقیقت همه نیروهای منفی هستی جمع شده بودن تا نزارن من برم سر کلاس و عارف بشم. حالا البته یکمی غلو میکنم فکر کنم یکی دو تا از نیروهای منفی هستی مشغول کارشکنی توی راه تعالی من بودند…. .ولی آخه چرا من؟

خب این هم دلیل داشته شاید فکر میکردن با این کاراشون میتونن از بوجود اومدن یه ابوسعید ابوالخیر دیگه جلوگیری کنن ولی فقط محض اینکه حالشون گرفته بشه میگم : آخه برادر منفی من ، خواهر منفی من ، نیروی منفی من، اگه به دونستن عرفان تئوری بود که من الآن شصت بار روی مولانا و شمس و شیخ محمود شبستری و ابوسعید ابوالخیر رو کم کرده بودم.  البته میدونم پشت اون نیروی منفیتون هنوز اینه که یا نزارید من عارف بشم یا اگه شدم ، یه چیزی بشم تو مایه های گروه انحرافی….نه دیگه خودتون رو به کوچه علی چپ نزنید…از خودتونن دیگه. این رو که میدونم.

خلاصه ایندفعه رو مثل همه چهل سال قبل شما بردید . فقط بدونید که من در عین شایستگی بهتون باختم و این هیچ چیزی از ارزشهای من کم نمیکنه….حالا دیگه نزارید دهنم وا بشه و از اختلاف نابرابر تدارکات و پشتیبانی و دستهای پشت پرده حرف بزنم.

گزارش سفر به ورزقان

 

حسن ستاری
بایرام گلستانی
نجمه فتحی پور
ستار ستاری
غلامرضا فتحی پور
علی رحمان پور
صدای پر طنین آقا عندلیب اسامی رو تکرار می کرد و حسابی حواسش بود کسی زیرآبی نرود. هر اسم رو چهار بار با صدای بلند می خواند . یک عندلیب به تمام معنا منتها با صدای خش دار و ضمخت و یه سبیل پر هیبت…ولی الحق که دلش عندلیبی بود.
توی لله لو کلاً سه تا فامیل بیشتر از بقیه بود. ستاری، فتحی پور، گلستانی
آقا عندلیب با صدای بلند گفت: حسن آقا دو تا بزار کنار
گفتم : چرا آقا عندلیب؟
گفت: این پیرمرده دم در خیلی وقته ایستاده ولی دفترچه اش رو هنوز نخوندین. یکی هم برای اون خانمه که اون جا ایستاده. خیلی وقته اونجاست و جزء اولین نفرا بود.
اسمش علی فتحی پور بود و اسم اون خانم هم ماهپاره حسین پور. به نامیرا گفتم راست میگه این بندگان خدا زودتر از همه اومده بودن ولی دفترچه شون نیست.
رامین دفترچه ها را چک میکرد که فقط به کسانی هیتر بدهیم که قبلاً هیتر نگرفته بودند. نامیرا هم توی دفترچه ها می نوشت “بخاری برقی” . نعمت هم توی یک برگه جداگانه اسمها را می نوشت . می خواستیم دو قبضه بشود و بدهیم دست دهیار تا برای کمکهای بعدی حواسش باشد. من هم دفترچه ها رو می گرفتم و بخاری می دادم دست آقای عندلیب. حسن آقا هم که از تهران با عندلیب آمده بود و خیلی هم توی این ماجرا همدل بود و کمک کرد با من بالا بود.
– عندلیب جان فکر کنم همین باشه. علی یار فتحی پور. این هم هیترش . راش بنداز
پیرمرد گفت : نه این علی یار فتحی پوره. من علی فتحی پورم.
چه فرقی می کرد؟ علی یار هم پسر عمو یا پسر دایی یا بالاخره کس و کار خودش بوده. چند نفر از اهالی روستا هم داخل بهمون کمک می کردند. سه چهار تا از دفترچه ها را که می خواندم سهم همان اهالی شد.
– حسن آقا یکی دیگه بزار کنار
باز هم دستور جدید از طرف عندلیب صادر شده بود و حسن آقا هم مامور معذور.
– این دیگه برای کیه آقا عندلیب؟
– برای اون یکی پیرمرده که چسبیده به در
– اسمش چیه؟
– شهباز رحمان پور
راست میگفت. همش جلوی چشمم بود. چقدر خوبه که عندلیب حواسش به این چیزا هم هست.
– ماهپاره حسین پور. آقا عندلیب. اینم دفترچه ماهپاره حسین پور.
۱۲۰ تا هیتر و دویست تا خانواده. هر چی به ته کامیون نزدیکتر میشدیم، اضطراب را در قیافه نامیرا و رامین بیشتر می دیدم. به خودم می گفتم اگه مسیح از اینجا رد می شد شاید می تونستیم همه لله لو، نه همه ورزقان رو هیتر برقی می دادیم تا خیال نامیرا و رامین هم راحت بشه و اینقدر نگران تل دفترچه های روی میز نبودند. اونوقت دغدغه های عندلیب هم کمتر میشد و هیچ رحمان پور و ستاری و فتحی پوری بدون هیتر نمی موندند.
– چند تا کارتن دیگه باقی مونده؟
نامیرا پرسید و من هم گفتم همه اش ۲ تا یعنی فقط میشه به ۸ نفر دیگه هیتر داد. رامین گفت: نزدیک صد تا دیگه دفترچه هست.
همون موقع دو سه تا از اهالی که جوانتر بودند هر جوری بود خودشان را رساندند داخل و با ناراحتی زیاد شروع کردند به داد و بیداد که این چه وضعیه؟ ما چکار کنیم؟
نامیرا گفت: آقای عزیز ما همین قدر آوردیم و دولتی هم نیستیم.
– دولتی نیستید که نیستید
چند نفری که داخل بودند شروع کردند به آرام کردن معترضین و ما هم نمی دانستیم دقیقاً باید چکار کنیم. تصمیم گرفتیم اسم هشت نفر را اتفاقی بخوانیم. البته شهباز رحمان پور و علی فتحی پور هم می بایست توی اسامی باشد. این دیگذ کمترین کاری بود که می توانستیم برای عندلیب بکنیم.
داخل کامیون خالی خالی شده بود و ما مانده بودیم و هشتاد و سه دفترچه بدون هیتر و مردمی که پشت در ایستاده بودند . حس عجیبی است شرمنده گی. باید می ایستادیم و دفترچه های مردم رو می دادیم دستشان و قیافه های ناراحت آنها را تماشا می کردیم. این عذابی بود که قبلاً برایش خودمان را آماده نکرده بودیم. فکر می کردیم هیترها رو می توانیم توی دو سه تا ده پخش کنیم و کلی آدم رو شاد و وجدان خودمان را سبک. اما حالا فقط شرمنده بودیم و عذاب وجدان راحتمان نمی گذاشت.
– خب حالا چکار کنیم؟
این جمله ای بود که توی ذهن هر سه نفرمان بود ولی نامیرا به زبان آورد.
– آخه عزیز من اگه به حرف ما گوش می دادید و به خودمون واگذار می کردید . می دونستیم چطوری پخش کنیم.
دهیار ده بود که داشت نمک روی زخم ما می پاشید.
– مثلاً چطوری پخش می کردی؟
رامین حسابی کفرش دراومده بود از دست دهیار.
– همین چند روز پیش هم یه عده مث شما اومده بودن و ۶۰ تا هیتر به ما دادن. ما هم قشنگ رفتیم دادیم به اونایی که نیاز داشتن.
– میدونی به کیا دادی؟ توی دفترچه هاشون نوشتی؟
– نه توی دفترچه نمی نویسیم دیگه.
– از کجا میدونی اون ۶۰ نفر الان نیومده باشن دوباره هیتر بگیرن؟ همینطوری می خواستی توزیع کنی که خودت هم ندونی به کی دادی به کی ندادی؟
این را نامیرا گفت شاید هم من. نمیدانم. فقط می دانم جای زخممان بیشتر می سوخت. من که دوست داشتم با مشت بیفتم به جان مردک. حسابی گند زده بود. فکر کنید توی تمام ورزقان وضعیت به همین منوال بود. دهیارهای بی سواد و خود رای شده بودند مسئول رسیدگی و توزیع کمک به مردم و چقدر بچه های هلال احمر و جهاد دانشجویی از دست شوراها و دهیارها به ستوه آمده بودند.
دهیار بیچاره از هرکدام ما حرفی خورد اما هنوز معتقد بود که شیوه خوش شیوه درست تری است. کاری از دست ما هم بر نمی آمد.
قیافه های پشت در را نگاه می کردم. مطمئن بودم نامیرا دلش برای صدای عندلیب تنگ شده و دوست داشت دوباره بشنود:
عباس رحمان پور
گلناز فتحی پور
علی اصغر گلستانی
……………………….


 

نمردیم و هک شدیم

در محله ما یک خانمی زندگی می کرد که شغل پر خطری داشت. این خانم محترم برای مدت چند روز ناپدید شده بود. در نتیجه شایعات فراوانی پشت سر ایشان شکل گرفت . مردم را که می شناسید. یکی از شایعات دستگیری ایشان توسط کمیته بود که این یکی تقریباً مورد توافق اکثریت محله قرار گرفت و در نتیجه تصمیم گرفته شد که در جهت عدم تشویش اذهان عمومی و وحدت کلمه کلیه شایعات دیگر حذف گردد. بالاخره پس از مدتی سر و کله خانم مذکور در محله پیدا شد….فیلم مالنا را دیده اید؟ اگر ندیده اید حتماً ببینید.

جانم برایتان بگوید که از آنجایی که متوسط هوشی ایشان از متوسط هوشی محله بالاتر بود، خودشان بلافاصله یک کنفرانس دم دری تشکیل دادند و رسماً اعلام کردند که ایشان را به جرم سیاسی دستگیر کرده بودند و پس از اثبات بیگناهی به همراه اعاده حیثیت آزاد کرده اند. تیز هوشی و فراست را دریافت کردید؟ یعنی بالاخره ایشان هم تفاوت جرم سیاسی و جرم غیر سیاسی را می دانست.

حالا ما هم به تاسی از ایشان اعلام میکنیم که ما را به جرم مطالب یکسره سیاسی مان هک کرده بودند. نه که کلاً سیاست از بر و روی ما می ریخت روی زمین….اصلاً همین خود شما بروید ببینید که این خاطرات ما چقدر نکته پنهان در خودش دارد….چی؟ کجاش نکته پنهان داره؟………..واقعاً که. دستتون درد نکنه….خیلی هم ممنون….باشه آقا…بالاخره ما هم خدایی داریم. حالا اینکه شما نفهمیده اید دلیل نمی شود که هیچکس نفهمد. اصلاً من کلی خوشحال شدم از اینکه دیدم وبسایتم هک شده، چون معلوم شد بالاخره یک نفری پیدا شده که همه آن چیزهایی را که پسِ پشتِ دیوارِ ناخوداگاهِ ضمیرِ نامکشوفِ ما بوده را فهمیده و درک کرده و این خودش جای بسی خوشحالی است. اصلاً فکر کنید بعد از یک عمر تکرار جمله ” هیشکی منو درک نمیکنه” ، یکروز صبح از خواب ناز بیدار شوید و ببینید در دنیای مجازی کسی شما را به شدت درک کرده و حتی بیشتر. خب دیگر مرگ می خواهید بروید رواندا (ترجیحاً قبیله توتسی). درد بی درمان می خواهید بروید سوریه (ترجیحاً حلب) ، کوفت می خواهید بزنید سر دلتان بروید سودان ( اولویت با شمال)، اصلاً نمی دانم دیگر یک آدم چه چیزی می تواند از این دنیا توقع داشته باشد؟

از قدیم گفته اند آدم قدر داشته هایش را نمی داند. حالا کدام پدر آمرزیده ای این حرف را زده بماند ولی حتماً در زمانهای قدیم هم آن خدابیامرز چیزی مانند وبسایت داشته که توسط طراری یا عیاری یا عیار طراری هک شده و شان صدور این جمله هم به همین دلیل بوده است. من هم دقیقاً بعد از آنکه فهمیدم وبسایتم هک شده هزار مطلب ننوشته به ذهنم رسید. فقط یکنفر نبود بزند پس سرم که ” آخه مرتیکه دو ماه تموم وبسایتت رو به روز نکردی و یک خط چرت و پرت توش ننوشتی حالا یکدفعه کک توی مغزت افتاد؟”

ولی باور کنید بدون وبسایت آدم دستش به در یخچال هم نمی رود چه برسد به کیبورد. بدون وبسایت آدم درست مثل یک شاعر بدون شعر است. مثل یک آهنگساز بدون ساز، مثل یک سیاستمدار بدون حزب، یک نماینده بدون رای، یک تاجر بدون پول، یک دیوانه بدون دست و پا، یک سگ بدون دندان، یک مگس بدون نیش، یک آمیب بدون سلول، کلاً هیچ هیچ است. یا شاید یک هیچ بدون هیچ. …..آخیش آدم بعضی وقتها حتی در توجیهات خودش هم می ماند. عجب لذتی دارد این توجیه.

خلاصه اینکه ما آمدیم، از امروز دیگر من یک شخص دیگری شده ام ، دوباره بدنیا آمدم. البته امروز که چهارشنبه است و فردا هم می خورد به پنجشنبه و جمعه. ولی قطعاً از روز شنبه ما یک چیز دیگری خواهیم شد. این _______ این هم !