بایگانی ماهیانه: بهمن ۱۳۹۱

پرسمان- راز سر به مهر مرحوم بابابزرگ

ما یک پدربزرگ مرحومی داریم – بله هنوز هم داریم – ایشان درست در آخرین لحظات حیات یک جمله ای گفتند و جان بجان آفرین تسلیم کردند که هنوز ما در حل این معما مانده ایم. من که گفتم این جمله باید حتماً‌چیزی در مایه پیش گویی های نوستراداموس باشد و عمر ما به درک معنای آن کفاف نمی دهد. البته خیلی در مورد آن فکر کرده ام، آنقدر که یکبار مرحوم به خوابم آمد و یک ضربت دوبل ( دو دستی) برسم التفات و محبت به سر ما کوبید و فرمود: که پسره خرفت بجای اینکه بشینی و برای خودت لاطائلات ببافی، نشانه ها را دنبال کن.
آقای عزیز من که شما باشید ، من هم از آن روز شدیداً افتاده ام توی خط نماد شناسی و درک معانی سمبولیسم و کشف استعارات. اما جمله این بود: (( هوا خیلی پسه. منتظر طوفان عظیم باشید)) بلافاصله پس از این تا همین الآن من هر روز تمام خبرهای مربوط به اوضاع جوی را رصد میکنم. حتی پیش بینی های چند ماه آینده را ولی هیچ نشانه ای از طوفان و پس بودن هوا ندیده ام. البته شاید مرحوم بابا بزرگ با توجه به روحیه جهان وطنی که همواره داشتند طوفان کاترینا و سونامی های چند ساله اخیر را پیش بینی کرده باشند ولی خیلی هم مطمئن نیستم. به نظرم این رازی است که تا آخر سر به مهر خواهد ماند.
اما نکته جالب که برایم بسیار عجیب و غریب و خارج از فهم است اینست که چرا از صبح روزی که مرحوم بابابزرگ فرق سر ما را به شدت نوازش کرد من هر روز صبح که بیدار می شوم در مسیر پیاده روی یک کتاب در مورد مسائل سیاست خارجی و اقتصاد پیدا می کنم.
سوال من از شما اینست که چرا مردم اینقدر نسبت به حفظ و نگهداری کتاب بی توجه شده اند؟ آخر آدم عاقل کتاب را بعد از خواندن دور می اندازد؟ البته من همه این کتابها را توی کیسه پلاستیکی میکنم و در ظروف مخصوص بازیافت قرار می دهم تا بدینوسیله در حفظ محیط زیست و جلوگیری از قطع درختان و همینطور آب شدن خرسهای قطبی که دردشان بخورد توی سر من و همه فک و فامیلم نقش موثر ایفا کنم؟ سوال بعدیم اینست که شما یک منبع یا یک سایت خوب که بتواند موارد جوی را تا چند سال بعد بطور دقیق پیش بینی کند سراغ ندارید؟

پرسمان یا ماجراهای من و دکتر نبی- بخش دوم

همین الآن نبی وارد دفتر شد و دوباره آن مایه عذاب (صد افغانی) را نشان داد و فرمود: آقای مهندس میدانی این به ریال چقدر می شود؟ من هم که می خواستم از شدت تحقیر کم کنم گفتم: ریال نه ولی به تومان می شود هفتاد هزار تومان. نگاهی تحقیر آمیز کرد و گفت: نه این مال یکساعت پیش بود. الان شده هشتصد هزار ریال.
نکته عجیب اینست که این نبی ما بدون دسترسی به اینترنت و هرگونه وسایل ارتباط جمعی چطور قیمت ارز را به همین سرعت فهمیده؟ نکند اصلاً این دکتر نبی ما نسخه خارجی جمشید بسم الله است؟ من که مطمئنم دست استکبار اینبار از توی آستین نبی ، نه ببخشید دکتر نبی بیرون آمده. اصلاً‌ خود همین دکتر خارجی و جاسوس اجنبی است که قیمت ارز را مدام بالا می برد. فقط باید بگردم و ابزار جاسوسی و ارتباطی اش را پیدا کنم. حالا به عنوان یک آدم ساده که جاسوسی فوق حرفه ای و متخصص را در بغل گوش خودم دارم که جاسوسی اش توی سرش بخورد مدام هم مرا تحقیر می کندٰ سوال من اینست که اصولاً مکانیزم افزایش قیمت ارز چطوری است؟ و دیگر اینکه به نظرتان بروم و راپورت این جاسوس را به بچه های بالا بدهم تا پوست از سرش کم کنند؟
ببخشید باز سر و کله این جاسوس پیدا شد . یکدستش هم توی جیبش رفته. خدا بخیر کند. دوباره مزاحم می شوم.

پرسمان یا ماجراهای من و دکتر نبی- بخش اول

ما یک برادر افغانی توی کارگاهمون داریم که نگهبان – بنا- تعمیرکار- تحلیلگر ارشد سازه های هیدرولیک- متخصص در امور مسائل دینی و کلی چیزای دیگه است به نحوی که یکروز من به پیمانکار گفتم که فلان جا رو باید یک سیمان نرمه بکشی تا بعداً ایزوگام شود. بعد از یکروز وقتی به کارگاه سر زدم دیدم که هنوز نرمه کشی انجام نشده. وقتی به پیمانکار گفتم که چرا اینکار را انجام ندادی . گفت که نبی گفته که نیازی به نرمه کشی نیست و اینکار هزینه اضافه است. سرت را درد ندهم از آن روز به بعد هر وقت پیمانکار سوالی می کرد می گفتم اگر دکتر نبی تایید کرد من به شما ابلاغ می کنم. اما آنچه باعث شد ارادت من به دکتر نبی بسیار زیاد شود این نبود. یکروز یک اسکناس صد افغانی به من نشان داد و گفت : آقای مهندس می دانی این به ریال چقدر می شود؟ من هم که کلاً با مسائل ارزی رابطه خوبی ندارم اظهار بی اطلاعی کردم. ایشان با زبان شیرین فارسی دری فرمودند : حدود هفتصد هزار ریال!. هفتصد هزار ریال یعنی معادل هفتاد هزار تومن. به تومان گفتم که خدای ناکرده قلب مبارک دچار تپش نشود. معلوم است دیگر کشوری که چهار تا متخصص و همه فن حریف مثل دکتر نبی داشته باشد باید هم وضعیت اقتصادیش این باشد. من مانده ام که آنجا چرا دیگر فرار مغزها صورت می گیرد.
و اما سوال بنده: به نظر شما در کابینه آینده آیا می توان امید داشت که کسی شایسته تر از دکتر نبی ما وجود داشته باشد که اقتصاد ما را سر و سامان دهد؟ و اینکه لطف بفرمایید و بگویید ما حدوداً چند سال دیگر می توانیم سرمان را با افتخار جلوی دکتر نبی بلند کنیم ؟ و یک سوال دیگر اینکه من دچار یک تردید جدی هم شده ام. نکند که نرمه کشی زیر ایزوگام اصولاً کار اشتباهی باشد و بنده با این نابخردی و صرف هزینه گزاف یک ضربه کاری به پیکر نحیف اقتصاد مملکت وارد کرده باشم؟
سوال بعدی را بعداً می پرسم. چون باید به دکتر نبی در یک مورد خاص پاسخگو باشم. فعلاً شرمنده.

عمه آمنه و تئوری فحش درمانی

مرحوم عمه آمنه که روحش همواره قرین رحمت باد اولین فرزند خانواده پدری بود. حتی در بین عموهای پدری نیز باز اولین فرزند بود. بنابراین از همان ابتدا ارج و قرب عجیبی بین فامیل داشت , و خلاصه تمام فامیل بصورت کاملاً هماهنگ این بچه شیرین زبان را تا سرحد امکان دوست داشتند تا آنجا که همه فامیل پدری خودشان را می کشتند تا عمه به آنها یک فحش بدهد و آنها حسابی کیفش را ببرند. این مسئله بعدها بصورت یک معضل درآمد. چون همین عادت بعدها به نسل بعد هم تسری پیدا کرد و بیچاره عمه آمنه مجبور بود در یک روز به بیش از صد نفر فحش بدهد .در نظر بگیرید که هر کسی هم هر فحشی را قبول نمیکرد . چون فحش های الکی و نیم بند در حکم بی توجهی بود. مثلاً اگر به من می گفت: احمق بیشعور من می فهمیدم که یعنی التفات عمه کم شده پس باید یک محبت و چاپلوسی فراوانی می کردم تا یک فحش اساسی نصیبم شود.
البته بعضی وقتها هم این پروسه کمی پیچیده میشد. مثلاً در مواقعی که عمه حال و حوصله زیادی نداشت مجبور بودیم یک حرکات ایذایی انجام دهیم که منتج به فحاشی شود. مثلاً در یک جمعی که تنها عمه موجود در آن جمع ایشان بود، به او می گفتیم “عمه آمنه” و معجزه اتفاق می افتاد: ” پدر……مادر…….خواهر….. مگه چند تا از عمه های گور به گوریت اینجا هستن ؟ این زبون….. رو درست بچرخون بگو “عمه” من خودمم می فهمم با منی. آه یادش بخیر چه کیفی داشت. و وقتی بهش می گفتم: خب عمه جان اینقدر از اسمت بدت میاد اسمتو عوض میکردی میذاشتی پریوش یا مهرنوش ، اونوقت هی دوست داشتی که اسمتو همینجوری صدا کنیم.در اینجا از ذکر فحشهای بعدی معذورم چون این فحشها کاملاً اختصاصی بود . یا بعضی وقتها که می دیدم تنها نشسته یک گوشه ای و در حال فکر کردن است می گفتم: ” راستی عمه آمنه چشم تو جام شراب منه. خب طبیعی است که علاوه بر فحش یک شی قابل پرتاب هم نصیبمان می شد.
یک مسئله مهم این بود که عمه توانایی زیادی در تنوع فحش داشت و هر چند وقت یکبار سیستم فحش دهی رو عوض می کرد و فحشهای جدیدتر می داد. همه اینها اما یک وجه عمه آمنه عزیز من بود. درست بود که ادبیات مناسبی نداشت اما تا بخواهید مهربان بود. می دانستیم وقتی می گوید پدر سگ منظورش عزیزم است. و وقتی می گوید خاک بر سرت یعنی عمه به قربونت بره.
یک بار به عمه اصرار کردم که عکسهای دوره جوانیش را بیاورد. بعد از کلی فحش و فحش کاری که چکار جوانی من داری و از این حرفها و اصرا از من آلبومش را مثل یک گنج عزیز آورد. عکس جوانیش را که دیدم به نظرم زیباترین زنی بود که تا آن موقع و حتی بعد از آن دیده ام. زیبا، با وقار، چشمان بزرگ، موهای بلند و تازه این وقتی بود که دو تا بچه هم کنار دستش بوده. به شوهر عمه نگاهی انداختم و گفتم : .واقعاً که گل کاشتی. او هم نگاهی از سر غرور انداخت که بعله دیگه ما اینیم.
رابطه بین شوهر عمه و عمه هم جالب بود. عمه از سیگار متنفر بود و شوهر عمه هم از او بدتر هر کدام از سیگاری های فامیل را که می دید کلی نصیحت و سرزنش بارش می کرد. بنابراین من هم جرات سیگار کشیدن در خانه عمه را نداشتم . یکبار که یواشکی رفتم پشت بام که سیگار بکشم همینکه سیگارم را روشن کردم یکدفعه چشمم به شوهر عمه افتاد. می خواستم سیگار را بندازم که دیدم به به ….تو هم عامو؟… بعله این شوهر عمه ما هم سیگاری گیرانده بود و داشت در عین لذت دود می کرد و خلاصه دستمان برای هم رو شده بود و همین مسئله باعث شد که روابط ما بصورت غیر قابل تصوری بهینه شود طوری که عمه از این رابطه دچار شگفتی میشد.
یک چیز جالب دیگر این بود که عمه آمنه همیشه وقتی که همه دور هم نشسته بودیم و مشغول صحبت از گذشته بودیم یکدفعه یک فحشی نثار خانواده شوهر عمه می کرد و من می گفتم : عمه نگو ناراحت میشه. در جوابم می گفت: نه ولش کن کره نمیشنوه و یا موقع بازی حکم با ورق عمه در روز روشن و به بدترین شکل ممکن تقلب می کرد و من هی میزدم تو سر خودم که نکن عمه. می گفت: نه خرفته نمی فهمه یا کوره نمی بینه. و در شگفت بودم که شوهر عمه هم نه می دید نه می شنید . بعداً که با شوهر عمه بیشتر رفیق شدم فهمیدم که هم همه چیز را می فهمیده هم می دیده ولی اونقدر عاشق عمه بوده که حاضر نمیشده بهش بروز بده.
آدمای قدیمی هم راههای عجیب و غریبی برای بروز دادن عشقشون داشتن.
اما چی شد که توی این هاگیر واگیر من یاد عمه مرحومم افتادم ؟
حقیقتش یکی دو شب پیش پای تلویزیون نشسته بودم و داشتم کانالهای مختلف رو نگاه میکردم. از صدا و سیمای خودمان تا بی بی سی و صدای آمریکا و من و تو و PMC و از این جور چیزا. یک لحظه همکارم بهم گفت: حالت خوبه؟
گفتم چطور؟ گفت الان چند ساعته همینجا نشستی و داری به همه از خودی و غیر خودی فحش نثار میکنی. یکدفعه به خودم آمدم دیدم راست میگه بنده خدا. هر کی حرف میزد به ازای هر جمله اش یک فحش متناسب با آن جمله می دادم.حتی به ازای هر بیت ترانه. بسکه چرت و پرت شنیدم .