بایگانی ماهیانه: فروردین ۱۳۹۲

خاطرات عید ۱

سفر بدون صادق
امسال حس و حالی برای سفر نداشتم. نه اینکه شوق نداشته باشم، فقط حس و حالش را نداشتم. بدون صادق انگار ترکیب ما ( من و ماشین) جور در نمی آمد. البته سعی کردم یک جایگزین پیدا کنم و موفق هم شدم. تازه دو تا جایگزین هم پیدا شد که یکیش غیر قابل پیش بینی بود. اما نشد که نشد. حتی برای مهیج کردن ماجرا این بار آب و روغن ماشین را هم چک نکردم. حتی لاستیکها را هم نگاه نکردم بلکه یک بلایی توی راه سرمان بیاید که خوراک خاطرات نوشتنم جور شود اما نشد که نشد. از این بابت واقعاً شرمنده هستم. خلاصه عارضم که ما بقول مادرم “به سلامتی و شادی” رسیدیم مسجدسلیمان.

تحریم


– ماما، چرا امسال آجیل نخریدیم؟
– صادق نمیزاره
– مگه مریضه؟
– میگه آجیل تحریمه
این هم شده زندگی ما. آخر برادر من ، عزیز من، مگر عید بدون آجیل هم سر می شود؟ نمی دانم این تخم لق تحریم آجیل از کجا پیدایش شد. خب می خواهید تحریم کنید، گوشت را تحریم کنید، ماست را تحریم کنید، اصلاً نان را تحریم کنید، به درک اسفل السافلین. دیگر چکار آجیل دارید؟ …اصلاً نه حرف شما نه حرف من. پسته آجیل را تحریم کنید. تخمه اش را دیگر چرا؟ ای جماعت فیس بوک نشین که هر دقیقه به یک چیز گیر می دهید. فکر نکردید شبهای عید که نشسته ایم دور هم باید چه چیزی را سق بزنیم؟
اما صادق سفت و سخت در مواضعش ایستاده بود. ولی خوشبختانه از آنجایی که در خانه ما کاملاً دموکراسی برقرار است، دو تا زدیم پس سر صادق تا خرید آجیل آزاد شد.

دختر عمه ای از آمریکا

بهار امسال قرار بود دختر عمه من که در آمریکا زندگی میکند برای دید و بازدید و ارضای حس نوستالوژی به ایران بیاید و از قبل هم گفته بود که برای سال تحویل هر جور شده خودش را به خانه ما می رساند. برای همین در خانه ما تکاپوی زیادی در حال انجام شدن بود. از کارهای تمیز کاری تا خرید مبل و هزار خرت و پرت دیگه. و قسم می خورم تا باور کنید که همه این اتفاقها تا دو ساعت مانده به عید در حال انجام بود. حالا شما فکر کنید یک مهمان خارجی دارید آنوقت یک آدم آنارشیستی مثل صادق پیدا شود و بخواهد توی این هاگیر و واگیر تحریم تحریم راه بیندازد. درست مثل همین معترضان خارجی هست؟ که وقت و بیوقت موقع اجلاس سران بیست کشور صنعتی سر و کله اشان توی خیابان پیدا می شود و لباس خرسهای قطبی را می پوشند و به هرچه صنعت و گازهای گلخانه ای و مسئولانش فحشهای اساسی می دهند. البته صادق می گفت خود دختر عمه در فیس بوکش جزء تحریم کنندگان است. حالا ما هی میزدیم توی سر خودمان که …ای صادق، اینها خارج نشین هستند و توی تگزاس پسته را تحریم کرده اند نه اینجا…تا اینجای ماجرا را داشته باشید. البته اینجوری که دختر عمه صبح زود از اصفهان راه افتاده ، ما توی هول و ولای خرید هستیم و مادرم هم یک لیست بلند بالا آماده کرده.

سنت یا مدرنیته؟

این نبرد سنت و مدرنیته مال امروز ودیروز نیست. از همان لحظه اول هبوط همین کارمان بوده. مثلاً فرض کنید آنهایی که آتش را کشف کردند چقدر نسبت به بقیه که هنوز گوشت یخ زده سق می زدند مدرن تر بودند؟ یا مثلاً همین کورش کبیر خودمان که دردش بخورد توی سر کل مردم دنیا به اضافه بقیه حیات احتمالی در کرات دیگر چقدر نسبت به این یونانی های عوضی که این فیلم سیصد را ساختند مدرن تر بوده؟ …این را گفتم که مسئله خوب برایتان جا بیفتد. چه کنم دیگر؟ در مقام یک نویسنده خاطرات، آدم مجبور می شود بعضی وقتها نکات فلسفیش را بصورت گل درشت تر بگوید که مخاطب فلسفه نهفته در پشت خاطرات را هم دربیابد. وگرنه مگر ما بیکاریم که هی بیاییم خاطرات بنویسیم؟ اصل اصلش می خواهیم به فلسفه این مرز و بوم چیزی بیفزاییم.

ماجرای سنت و مدرنیته
_ آفتابه؟
– آره قربونت برم یه آفتابه هم بخرید
– آخه ماما، این رو بزارم کجای دلم؟
– اشکال نداره، صادق میره میخره.
– …..چشم
خودتان قضاوت کنید وسط یک لیست بلند بالا شامل آجیل، شیرینی، سبزه قر و فردار، گوشت و مرغ و چیزای دیگه، اسم آفتابه هم توی لیست باشه. چه حالی بهتان دست میدهد؟ آخر با این دک و پز و لباس عید و از همه بدتر عینک ری بن روی چشمت میخوای بری در کدام مغازه بگویی: آقا یه آفتابه به ما بدید؟
این است که میگویم نبرد سنت و مدرنیته هیچوقت تمامی ندارد. ولی چه میدانم دیگر لیست خرید است و باید انجام شود. حالا یکی نیست به این آفتابه خانه ما بگوید: آخر این شب عیدی چه مرضی داشتی که سوراخ شوی؟
ولی هر چه بود با صادق راه افتادیم به سمت بازار. بعد از اینکه ماشین را در پارکینگ بازار پارک کردیم، لیست را جلوی چشممان گذاشتیم و یکی یکی همه خریدها را انجام دادیم. البته بجز همانی که شما هم می دانید.
کمی همدیگر ار نگاه کردیم. از آن نگاهها که صد تا حرف تویش خوابیده. مثلاً شما می توانید این مکالمه را از نگاههای ما بخوانید:
– هیچم کار مشکلی نیست
– نه چه خجالتی. میریم توی یه پلاسکو و میگیم آقا یه آفتابه بده
– آره. همین
– پس بزن بریم…فقط می مونه اینکه این همه راه تا پارکینگ رو چطوری بگیریمش دستمون.
– اه. فکر اینجاش رو نکرده بودم.
بالاخره دل رو زدیم به دریا. رفتیم توی اولین مغازه پلاسکو. چیزی نگفتیم. فقط خوب نگاه کردیم و دوری توی مغازه زدیم . دیدیم انگار ندارد. زدیم بیرون. دومی ، سومی. انگار تخمش را ملخ خورده لامصب.
– صادق نکنه اینا رو میزارن پشت پشتا. بالاخره خوبیت نداره جلوی چشم باشه
– شایدم اینطور باشه. به جهنم میریم می پرسیم
– آره بابا مگه چیه؟ آفتابه خریدن که کار خلاف عفت نیست
صادق دلش را به دریا زد و وارد مغازه شد و پرسید ” آقا آفتابه دارید؟” البته آفتابه اش را با صدای آرام گفت. فروشنده پرسید چی؟ صادق ایندفعه با صدای رساتر سوالش را تکرار کرد و فورشنده در عین ناباوری گفت” نه تموم کردیم”
کمی ته دلمان قرص شد. پس هنوز هم آفتابه خریدار دارد. پس مردم هنوز هم از آفتابه استفاده می کنند. اصلاً زنده باد تعامل سنت و مدرنتیه. بگذریم که بالاخره آفتابه را در یک میوه فروشی پیدا کردیم. این هم یک دلیل دیگر برای اینکه ببینیم نه تنها سنت و مدرنیته با هم تعامل پیدا کرده اند بلکه حتی پلاسکوهایمان هم با میوه فروشهایمان تعامل پیدا کرده اند. کلاً همه چیزمان با چیزهای دیگرمان متعامل شده اند. جل الخالق.
خلاصه صادق از لج برادر بزرگم یک آفتابه آبی خرید و ما هم با سربلندی آفتابه را توی دستمان گرفته و تا پارکینگ حمل کردیم. البته صادق حمل کرد. دیگه الان ساعت شده بود یک ظهر و دختر عمه هم طبق تماس تلفنی یکی دو ساعت دیگر می رسید . فکر کردم عمراً به تحویل سال نو برسد.
خب دیگر . فعلاً تا همینجا بس است. به نظر من که امسال خیلی هم زنده بود بهار. تا ببینیم بعدش چه می شود.