بایگانی ماهیانه: آذر ۱۳۹۲

چگونه نزدیک بود با مسی فامیل شویم؟

خدا رو شکر که دعاهای ملت همیشه در فیسبوک ایران جواب داد و ما با آرژانتین همگروه شدیم . و چون خیلی ملت اهل برنامه ریزی هم هستیم سریع دست بکار شدیم و تصمیم گرفتیم اول روحیه مسی رو خراب کنیم حتی برای اینکه مشغولیات ذهنی براش درست کنیم چنان خواهر و مادرش رو به وصلت ملت درآوردیم که بیچاره مسی که گرفتار مسایل مالیاتی هم هست از همین الآن تا خود روز بازی با ایران باید به فکر تهیه جهیزیه و کت داماد و آرایشگاه عروس و ….باشد. بعدش تازه یادمون اومد ممکنه با اینکارمون مسی رو عصبانی کرده باشیم و اونوقت مگر اینکه صد و بیست و چهار هزار پیغمبر پشت گلمون صف بکشن و حضرت موسی یه دست روی پاهای هاشم بیک زاده بکشه که بشه جلوش رو گرفت. بنابراین ملت شریف ایران عذرخواهی کرده و مسایل فرهنگی رو بهونه کرده از خواستگاری پا پس کشیدند.

حالا مسی مانده و وابستگان اناثی که روی دستش مانده است. آخر این هم شد کار؟ حتی میگویند که در صفحه فیسبوکش اعلام کرده که این راه و رسمش نیست که اول اسم روی دختر مردم بگذارید و بعد پا پس بکشید. آنهم برای ملتی که فردین و ناصر دارد. حالا شما بجای مسی. انتقام نمیگیرید؟ تا جایی که گل خورمان اجازه دهد گل نمی زنید؟….می زنید دیگر. حالا ببینید من کی گفتم.

ماندلا! شرمنده ات شدم

راستش اولین واکنش من به مرگ نلسون ماندلا خیلی شرم آور بود. وقتی دوستی که فکر میکرد -و درست هم فکر میکرد- که من عاشق ماندلا هستم به من خبر مرگش را داد، من فقط گفتم: بالاخره مرد؟ یه ملت رو سر کار گذاشته بود. و قیافه دوستم دیدنی بود. قبلاً فکر میکردم درسته که روزی که گاندی مرد من وجود نداشتم تا جامه از تن بدرانم و درست و حسابی در غم از دست دادنش سوگواری کنم اما قطعاً ماندلا را از دست نخواهم داد.
اما شرم بر تو ای خوابزده که حتی اشک هم از چشمات سرازیر نشد . حتی به اندازه یک سکانس ملودرام فیلمهای بیخود احساساتت جریحه دار نشد. به قول آمریکاییها what is wrong with you ?؟
تازه این که چیزی نیست . از شما چه پنهان کمی هم احساس شادی می کردم. البته نه از اون شادیهایی که خود مردم آفریقای جنوبی می کردن چون کلاً ما از نعمت توازن برخوردار نیستیم، لذا انجام حرکات موزون هم برای من چیزی شبیه آرزوی دیدن یک پری دریایی در کنار ساحل کیش است. از آن پری هایی که صاف توی چشمت زل می زنند و می گویند : زود، تند، سریع سه تا آرزو بکن که هزار تا کار دیگه هم دارم.
ولی بالاخره یک چیزی در وجودم جریان داشت که نمی دانم چه بود اما نتیجه اش یک شادی خیلی آرام و عمیقی بود. شاید شاد بودم بخاطر اینکه در زمانی زندگی میکنم که اگر دیگر از وجود پیامبران خبری نیست، ولی پیام آورانی چون ماندلا وجود داشتند که پیامبرگونه زندگی کردند. از جنس خود ما بودند که هم خوب مبارزه می کردند، هم خوب می بخشیدند، هم خوب می رقصیدند، هم پیراهنهای شاد گلدار می پوشیدند، هم با یک گروه راک آواز می خواندند، هم برای یک جهان بهتر رنج می کشیدند.
و خوشبختانه مطمئنم که هنوز دنیا در خود امثال ماندلا فراوان دارد وگرنه خداوند هیچ دلیلی برای امید بستن به این بشر نداشت و  در نهایت یک سیارک کوچک خرجمان می کرد.
کاش حداقل یک خاکی در چشممان فرو می رفت تا این چشمها را کمی تر کنیم و از این شرمندگی خارج شویم.