بایگانی ماهیانه: شهریور ۱۳۹۳

پاسخی جامع به یک سوال: به نظرشما این مشکل ازکجا می آید که بشر در این دوره و زمانه دیگر جرئت نمی کند که چیزی را که به ذهنش می رسد، به نام خودش ثبت کند؟

از آنجایی که من کلاً عادت ندارم سطحی و همینجوری سردستی به این سوالهای اساسی جواب بدهم، قصد دارم که وارد عمق مسئله بشم و از زاویه های مختلف و حتی شاید متضاد به این قضیه بپردازم. و در این بین تاریخ و جامعه شناسی و فلسفه و علم و مذهب را به چالش بکشم.
آخر این هم شد سوال برادر من؟….. در این دوره و زمانه؟ ….یعنی فقط در این دوره و زمانه اینطوری شده؟ …..نه عزیز من . پس به شیوه فیلمهای مستند علمی که راوی در اینجور مواقع همزمان با تار و مواج شدن تصویر می گوید: با من در عمق تاریخ همسفر شوید.
۱- روشنفکر غارنشین:
روشنفکر ما به سرعت وارد غار می شود. قصد دارد که وجود خطری را به بقیه عوام غار نشین گوشزد کند. زبان که اختراع نشده. از ها و هو هم که چیزی در نمی آید. لاجرم تصمیم میگیرد نظرش را ثبت کند. یک چوب نیم سوخته برداشته و شروع میکند به کشیدن یک حیوان وحشی روی دیواره غار. عوام هم که تا آن موقع از این قرتی بازیها ندیده بودند فکر می کردند که این مردک چه غلطی دارد میکند و….. . بله اینگونه بود که اولین ثبت نظر شخصی بشر بصورت نیمه کاره قرنها بعد در کنار چندین تکه استخوان از بند جدا شده کشف شد.
نکته مهم این واقعیت اینست که روشنفکر غار نشین هنوز از اهمیت زمان در نشر نظراتش آگاه نبود. و نکته همتر اینست که بشر خیلی زودتر از حرف زدن به نوشتن روی آورد . پس دیدیم و بر ما واضح و مبرهن شد که از همان اول اول هم ثبت نظرات جرئت می خواست و کار هر کسی نبود. علی الخصوص که نظرت چیزی شبیه یک تی رکس باشد.

۲- سقراط
در نظر بگیرید که یک آدمی چکیده همه نظراتش این باشد که ای ملت من هیچی نمی دانم و بعد بخاطر همین هم به اعدام محکوم شود. البته عوام که به این سادگی خر نمی شوند. حتماً پیش خودشان گفته اند این آدم بد قیافه – دقت کنید این مسئله مهمی است- که ۲۴ ساعت دم در معبد دلفی دارد به بچه های مردم گیر می دهد و هر کس هر کلمه ای از دهنش در می آید تا او را به غلط کردن نیندازد ول کن ماجرا نیست و از طرفی هم خود بزرگان معابد گواهی داده اند که این مرد داناترین بشر موجود است، غلط میکند که میگوید چیزی نمی دانم. حتماً یک کاسه ای زیر نیم کاسه هست. اصلاً یعنی چه که یک نفر بیاید و به هرکس که ادعای دانایی کرد بفهماند نادان است ، به شاعران بفهماند که چرت گفته اند ، به حاکمان بفهماند که احمقند. طبیعی است که بصورت کاملاً علمی سقراط در آن موقع حکم یک ذره خارجی بود که وارد بدن جامعه شده و عوام و حکومت هم مثل گلبوبهای سفید سریعاً سعی در دفع این موجود خطرناک را داشته اند. این وسط آنکه بیشتر از همه فهمید ماجرا از چه قراریست شخص شخیص ارسطو بود. یعنی ارسطو فهمید که گیر دادن به بقیه کار درستی نیست. از طرفی اینکه مدام نظراتت را بخورد بقیه بدهی ممکن است باعث سوء هاضمه جامعه شود و خودت و نظراتت را یکجا بالا بیاورند در نتیجه یک مثلی درست کرد که کسی نفهمد کجاست و هرچه دلش خواست را در قالب همین مثل به خورد ملت داد. هر کس هم می پرسید که یعنی چه؟ به جایی حواله ا ش می داد که خودش و جد و ابادش تا آخر عمر توی توهم گیر کنند.

۳- جوردان برونو:

یک کشیش معتقد که بنا به برخی روایات خواب نما شد و برخی روایات دیگر می گویند نوشته های کپرنیک را خواند و تحت تاثیر قرار گرفت. هر چه بود نظراتش در مورد بیکرانگی جهان و گردش سیارات و مخالفت با کالوینیسم به مذاق کلیسا خوش نیامد و اول مرتد و بعد سوزانده شد. طبیعی است که گالیله ای که این جریان را احتمالاً شنیده بلافاصله در مقابل دادگاه تفتیش عقاید علاوه بر اینکه به مسطح بودن زمین ایمان می آورد بلکه احتمالاً در دانشگاه پیزا کرسی الهیات ارسطویی هم تدریس می کرده. اصلاً کار درست را گالیله کرد . گور پدر مردم و کلیسا را هم کرده. مگر زمین گرد باشد یا بچرخد و نچرخد چه گلی قرار است به سر گالیله بزنند. چند هزار سال است که زمین نچرخیده این چهل پنجاه سال عمر ما هم روش.

باز هم بگویم؟ این از نظریات علمی. وارد مذهب نمی شوم که بسیار خونین تر از این حرفهاست. شما فقط فکر کن که حضرت آدم و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد چه کشیدند؟ با اینحال حتی پیامبران هم جرات نداشتند بگویند این نظرات ماست.
حالا اصلاً چه کار به کار گذشتگان داریم. الآن چه خاکی باید بر سرمان بریزیم؟
اینکه الآن کسی جرات ثبت نظراتش را ندارد احتمالا به دلیل اینست که یک نفر دیگر حتماً قبلاً آن نظرات را داشته و توی یه وبلاگی ، وبسایتی، فورومی، چت رومی حتی امکان دارد توی اسپم یک ایمیلی داده باشد و تا تو بخواهی ثابت کنی که این نظریات وزین تراوشات اریژینال مغز جنابعالی است یک سرچ گوگل اصالت وجودت را هم به فنا می دهد چه برسد به اصالت نظریاتت. یعنی از همین الآن قید ساختن جملات وزین و قصار و شعرگونه را بزن که قبلاً حتماً کورش کبیر و ارد بزرگ و چارلی چاپلین و مارک تواین و آلبرت اینیشتین و ….آنها را گفته اند. تازه گی ها که باید قید نظریات سیاسی را هم بزنی. چون قبلاً یک نفر حتماً در موردش صحبت کرده. هر پیش بینی هم در مورد هر چیزی که داشته باشی مهم نیست قبلاً یکجایی آنرا پیش بینی کرده. کلاً به دنبال اثبات اصالت نظریاتت نباش . فقط بگو من با این نظریه موافقم که …….یا به نظر من هم…… .
حالا اگر واقعاً چیزی به ذهنت رسید که مطمئنی فقط نظریه خودت است. اصلاً توی محیط مجازی منتشرش نکن. به نظر من بهتر است آنرا روی یک منشور گلی به زبان میخی حک کنی و آن منشور را هم یکجایی به سنت بابلی ها زیر یک دیوار مخروبه دفن کنی. اینطوری نه تنها نظریه خودت را جاودانه کرده ای بلکه به احتمال خیلی زیاد کلی نظریات وزین دیگری نیز دیگران به نامت می سازند. در حقیقت کار عاقلانه را کورش خودمان کرد. البته خداییش حداقل دیگر مطمئنی که کسی نمی سوزاندت یا شوکران بهت نمی خورانند نهایتش سرت را می برند یا به بیست سال زندان و ۱۵ سال تبعید و هفتاد هشتاد ضربه شلاغ محکوم میشوی یا یک بمب گزار انتحاری باعث یکی شدنت با مولکولهای موجود در هستی می شود.

در فضیلت نوشتن

حتماً قبل از اینکه کورش کبیر و ارد بزرگ و دکتر شریعتی همه جملات حکیمانه دنیا رو گفته باشند، دیگرانی هم بوده اند که حرفهای خیلی زیبا و چه بسا نغزی هم در ذهنشان وجود داشته. شاید عاشقانه ترین جمله بشر را یک چوپان تبتی به نامزدش گفته باشد. یا حکیمانه ترین جمله دنیا را پدربزرگی به نوه حواس پرتش. کسی چه می داند؟ …….یا بهتر بگویم چه کسی می داند؟

خب قربان کورش کبیر بروم که به قدرت خداوند شصت میلیون جمله را فقط در بیست سانتیمتر منشوری که یک سومش هم شکسته شده و دو تا لوح سنگی جا داده. بله…نوشتن یک همچین فضیلتی است. البته شاید هم اینها از ظرفیتهای کتابت میخی است که در ان صورت تازه می فهمیم که نوشتن میخی چه فضیلتی است.

مثلاً این جمله را بخون؟

چه زیبایند آنها که همیشه لبخندی بزرگ بر لب دارند.” ارد بزرگ

به جان خودم قسم می خورم من سی سال پیش این جمله رو گفته بودم. ولی الآن من کجام؟ ارد بزرگ کجا؟ از این به بعد هم هرکی میخواد این جمله رو بگه باید تهش حتماً ذکر کنه که ارد بزرگ.من که دارم به همه چی شک میکنم. اولین نفری که نوشته حتماً یه چیزایی رو درست ننوشته یا به نفع خودش نوشته. از اون به بعد تاریخ داره برای خیلی از چیزا به اون استناد میکنه. یعنی تاریخ کلاً کج رفته؟ تا یه جاهاییش راسته بعد از اون جا به بعدش کجه؟ محل دقیق نقطه کج شدگی رو که نمیدونم اما قطعاً دلیل کج شدن تاریخ نوشتن بوده… بله دوست خوبم، نوشتن یک همچین فضیلتی است.

خوندن خوبه. خیلی هم خوبه. ولی فضیلت بحساب نمیاد. فقط خوبه ،همین. حتی حرف زدن هم همینطوریه. هیشکی سخنرانی فلان رییس جمهور یا پادشاه رو یادش نمیاد البته اگه نوشته نشده باشه. که تازه اون هم نوشتن به حساب نمیاد. در حقیقت اون نوشتنی که فضیلته بحساب نمیاد.

همین دیروز پریروزا گفتم زندگی خیلی طولانیه. یه نفر از دوستام که جفتم بود سریع گفت : تی اس الیوت.

میبینی تو رو خدا . یعنی دیگه تی اس الیوت هم به حضرات جمله گو اضافه شدن. بخدا می ترسم فردا مثلاً تو خیابون داریم راه می ریم بعد باید بگیم:

–          تاکسی! دربست ونک ( تی اس الیوت) یا بچه بیا شام بخور ( ارد بزرگ) . یعنی هرچی که میخواهیم بگیم بعدش باید یه پرانتز هم توی گویش باز کنیم.

خلاصه نمیدونی اولش چه حس کینه ای نسبت به تی اس الیوت پیدا کردم و یا ارد بزرگ. ولی وقتی نشستم پیش خودم و وجدان نداشته ام ، دیدم خب اونا حق دارن دیگه. اونا بودن که کلمات رو از توی ذهنشون ریختن تو جون کاغذ و خودشون رو توی یه مشت کاغذ به ابدیت رسوندن. ..بله دوست مهربونم. نوشتن یک همچین فضیلتی است.