همه‌ی نوشته‌های خوابزده

پاسخی جامع به یک سوال: به نظرشما این مشکل ازکجا می آید که بشر در این دوره و زمانه دیگر جرئت نمی کند که چیزی را که به ذهنش می رسد، به نام خودش ثبت کند؟

از آنجایی که من کلاً عادت ندارم سطحی و همینجوری سردستی به این سوالهای اساسی جواب بدهم، قصد دارم که وارد عمق مسئله بشم و از زاویه های مختلف و حتی شاید متضاد به این قضیه بپردازم. و در این بین تاریخ و جامعه شناسی و فلسفه و علم و مذهب را به چالش بکشم.
آخر این هم شد سوال برادر من؟….. در این دوره و زمانه؟ ….یعنی فقط در این دوره و زمانه اینطوری شده؟ …..نه عزیز من . پس به شیوه فیلمهای مستند علمی که راوی در اینجور مواقع همزمان با تار و مواج شدن تصویر می گوید: با من در عمق تاریخ همسفر شوید.
۱- روشنفکر غارنشین:
روشنفکر ما به سرعت وارد غار می شود. قصد دارد که وجود خطری را به بقیه عوام غار نشین گوشزد کند. زبان که اختراع نشده. از ها و هو هم که چیزی در نمی آید. لاجرم تصمیم میگیرد نظرش را ثبت کند. یک چوب نیم سوخته برداشته و شروع میکند به کشیدن یک حیوان وحشی روی دیواره غار. عوام هم که تا آن موقع از این قرتی بازیها ندیده بودند فکر می کردند که این مردک چه غلطی دارد میکند و….. . بله اینگونه بود که اولین ثبت نظر شخصی بشر بصورت نیمه کاره قرنها بعد در کنار چندین تکه استخوان از بند جدا شده کشف شد.
نکته مهم این واقعیت اینست که روشنفکر غار نشین هنوز از اهمیت زمان در نشر نظراتش آگاه نبود. و نکته همتر اینست که بشر خیلی زودتر از حرف زدن به نوشتن روی آورد . پس دیدیم و بر ما واضح و مبرهن شد که از همان اول اول هم ثبت نظرات جرئت می خواست و کار هر کسی نبود. علی الخصوص که نظرت چیزی شبیه یک تی رکس باشد.

۲- سقراط
در نظر بگیرید که یک آدمی چکیده همه نظراتش این باشد که ای ملت من هیچی نمی دانم و بعد بخاطر همین هم به اعدام محکوم شود. البته عوام که به این سادگی خر نمی شوند. حتماً پیش خودشان گفته اند این آدم بد قیافه – دقت کنید این مسئله مهمی است- که ۲۴ ساعت دم در معبد دلفی دارد به بچه های مردم گیر می دهد و هر کس هر کلمه ای از دهنش در می آید تا او را به غلط کردن نیندازد ول کن ماجرا نیست و از طرفی هم خود بزرگان معابد گواهی داده اند که این مرد داناترین بشر موجود است، غلط میکند که میگوید چیزی نمی دانم. حتماً یک کاسه ای زیر نیم کاسه هست. اصلاً یعنی چه که یک نفر بیاید و به هرکس که ادعای دانایی کرد بفهماند نادان است ، به شاعران بفهماند که چرت گفته اند ، به حاکمان بفهماند که احمقند. طبیعی است که بصورت کاملاً علمی سقراط در آن موقع حکم یک ذره خارجی بود که وارد بدن جامعه شده و عوام و حکومت هم مثل گلبوبهای سفید سریعاً سعی در دفع این موجود خطرناک را داشته اند. این وسط آنکه بیشتر از همه فهمید ماجرا از چه قراریست شخص شخیص ارسطو بود. یعنی ارسطو فهمید که گیر دادن به بقیه کار درستی نیست. از طرفی اینکه مدام نظراتت را بخورد بقیه بدهی ممکن است باعث سوء هاضمه جامعه شود و خودت و نظراتت را یکجا بالا بیاورند در نتیجه یک مثلی درست کرد که کسی نفهمد کجاست و هرچه دلش خواست را در قالب همین مثل به خورد ملت داد. هر کس هم می پرسید که یعنی چه؟ به جایی حواله ا ش می داد که خودش و جد و ابادش تا آخر عمر توی توهم گیر کنند.

۳- جوردان برونو:

یک کشیش معتقد که بنا به برخی روایات خواب نما شد و برخی روایات دیگر می گویند نوشته های کپرنیک را خواند و تحت تاثیر قرار گرفت. هر چه بود نظراتش در مورد بیکرانگی جهان و گردش سیارات و مخالفت با کالوینیسم به مذاق کلیسا خوش نیامد و اول مرتد و بعد سوزانده شد. طبیعی است که گالیله ای که این جریان را احتمالاً شنیده بلافاصله در مقابل دادگاه تفتیش عقاید علاوه بر اینکه به مسطح بودن زمین ایمان می آورد بلکه احتمالاً در دانشگاه پیزا کرسی الهیات ارسطویی هم تدریس می کرده. اصلاً کار درست را گالیله کرد . گور پدر مردم و کلیسا را هم کرده. مگر زمین گرد باشد یا بچرخد و نچرخد چه گلی قرار است به سر گالیله بزنند. چند هزار سال است که زمین نچرخیده این چهل پنجاه سال عمر ما هم روش.

باز هم بگویم؟ این از نظریات علمی. وارد مذهب نمی شوم که بسیار خونین تر از این حرفهاست. شما فقط فکر کن که حضرت آدم و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد چه کشیدند؟ با اینحال حتی پیامبران هم جرات نداشتند بگویند این نظرات ماست.
حالا اصلاً چه کار به کار گذشتگان داریم. الآن چه خاکی باید بر سرمان بریزیم؟
اینکه الآن کسی جرات ثبت نظراتش را ندارد احتمالا به دلیل اینست که یک نفر دیگر حتماً قبلاً آن نظرات را داشته و توی یه وبلاگی ، وبسایتی، فورومی، چت رومی حتی امکان دارد توی اسپم یک ایمیلی داده باشد و تا تو بخواهی ثابت کنی که این نظریات وزین تراوشات اریژینال مغز جنابعالی است یک سرچ گوگل اصالت وجودت را هم به فنا می دهد چه برسد به اصالت نظریاتت. یعنی از همین الآن قید ساختن جملات وزین و قصار و شعرگونه را بزن که قبلاً حتماً کورش کبیر و ارد بزرگ و چارلی چاپلین و مارک تواین و آلبرت اینیشتین و ….آنها را گفته اند. تازه گی ها که باید قید نظریات سیاسی را هم بزنی. چون قبلاً یک نفر حتماً در موردش صحبت کرده. هر پیش بینی هم در مورد هر چیزی که داشته باشی مهم نیست قبلاً یکجایی آنرا پیش بینی کرده. کلاً به دنبال اثبات اصالت نظریاتت نباش . فقط بگو من با این نظریه موافقم که …….یا به نظر من هم…… .
حالا اگر واقعاً چیزی به ذهنت رسید که مطمئنی فقط نظریه خودت است. اصلاً توی محیط مجازی منتشرش نکن. به نظر من بهتر است آنرا روی یک منشور گلی به زبان میخی حک کنی و آن منشور را هم یکجایی به سنت بابلی ها زیر یک دیوار مخروبه دفن کنی. اینطوری نه تنها نظریه خودت را جاودانه کرده ای بلکه به احتمال خیلی زیاد کلی نظریات وزین دیگری نیز دیگران به نامت می سازند. در حقیقت کار عاقلانه را کورش خودمان کرد. البته خداییش حداقل دیگر مطمئنی که کسی نمی سوزاندت یا شوکران بهت نمی خورانند نهایتش سرت را می برند یا به بیست سال زندان و ۱۵ سال تبعید و هفتاد هشتاد ضربه شلاغ محکوم میشوی یا یک بمب گزار انتحاری باعث یکی شدنت با مولکولهای موجود در هستی می شود.

در فضیلت نوشتن

حتماً قبل از اینکه کورش کبیر و ارد بزرگ و دکتر شریعتی همه جملات حکیمانه دنیا رو گفته باشند، دیگرانی هم بوده اند که حرفهای خیلی زیبا و چه بسا نغزی هم در ذهنشان وجود داشته. شاید عاشقانه ترین جمله بشر را یک چوپان تبتی به نامزدش گفته باشد. یا حکیمانه ترین جمله دنیا را پدربزرگی به نوه حواس پرتش. کسی چه می داند؟ …….یا بهتر بگویم چه کسی می داند؟

خب قربان کورش کبیر بروم که به قدرت خداوند شصت میلیون جمله را فقط در بیست سانتیمتر منشوری که یک سومش هم شکسته شده و دو تا لوح سنگی جا داده. بله…نوشتن یک همچین فضیلتی است. البته شاید هم اینها از ظرفیتهای کتابت میخی است که در ان صورت تازه می فهمیم که نوشتن میخی چه فضیلتی است.

مثلاً این جمله را بخون؟

چه زیبایند آنها که همیشه لبخندی بزرگ بر لب دارند.” ارد بزرگ

به جان خودم قسم می خورم من سی سال پیش این جمله رو گفته بودم. ولی الآن من کجام؟ ارد بزرگ کجا؟ از این به بعد هم هرکی میخواد این جمله رو بگه باید تهش حتماً ذکر کنه که ارد بزرگ.من که دارم به همه چی شک میکنم. اولین نفری که نوشته حتماً یه چیزایی رو درست ننوشته یا به نفع خودش نوشته. از اون به بعد تاریخ داره برای خیلی از چیزا به اون استناد میکنه. یعنی تاریخ کلاً کج رفته؟ تا یه جاهاییش راسته بعد از اون جا به بعدش کجه؟ محل دقیق نقطه کج شدگی رو که نمیدونم اما قطعاً دلیل کج شدن تاریخ نوشتن بوده… بله دوست خوبم، نوشتن یک همچین فضیلتی است.

خوندن خوبه. خیلی هم خوبه. ولی فضیلت بحساب نمیاد. فقط خوبه ،همین. حتی حرف زدن هم همینطوریه. هیشکی سخنرانی فلان رییس جمهور یا پادشاه رو یادش نمیاد البته اگه نوشته نشده باشه. که تازه اون هم نوشتن به حساب نمیاد. در حقیقت اون نوشتنی که فضیلته بحساب نمیاد.

همین دیروز پریروزا گفتم زندگی خیلی طولانیه. یه نفر از دوستام که جفتم بود سریع گفت : تی اس الیوت.

میبینی تو رو خدا . یعنی دیگه تی اس الیوت هم به حضرات جمله گو اضافه شدن. بخدا می ترسم فردا مثلاً تو خیابون داریم راه می ریم بعد باید بگیم:

–          تاکسی! دربست ونک ( تی اس الیوت) یا بچه بیا شام بخور ( ارد بزرگ) . یعنی هرچی که میخواهیم بگیم بعدش باید یه پرانتز هم توی گویش باز کنیم.

خلاصه نمیدونی اولش چه حس کینه ای نسبت به تی اس الیوت پیدا کردم و یا ارد بزرگ. ولی وقتی نشستم پیش خودم و وجدان نداشته ام ، دیدم خب اونا حق دارن دیگه. اونا بودن که کلمات رو از توی ذهنشون ریختن تو جون کاغذ و خودشون رو توی یه مشت کاغذ به ابدیت رسوندن. ..بله دوست مهربونم. نوشتن یک همچین فضیلتی است.

اعترافات کی روش

(قیافه کی روش که خیلی بهم ریخته و خسته است)
چند تا نفس عمیق می کشه، دوربین رو چک میکنه. انگار که میخواد یک پیام قبل از خودکشی ضیط کنه)
همسر عزیزم، بچه های گلم، هموطنان غیور، مردم همیشه در صحنه ایران، سر آلکس، کریس و لوییز عزیز که دست پروردگانم هستید، …آه تئاتر رویاها. فردا روز بزرگیه.خیلی بزرگ. برای چندمین باره که این احساس رو دارم ولی فردا یه طور دیگه است. فردا روز شکوه و افتخار یک گلادیاتوره یا روز پایان همه چیز.
همه چیز برای من چهار سال پیش با خنده شروع شد. خنده های علی کفاشیان، خنده های ترابیان، خنده های مسئولین، خنده های رسانه ها، همه می خندیدند. وقتی من برنامه هام رو دادم کفاشیان خندید و من خوشحال شدم. وقتی در مورد زمین تمرین و کیفیتش انتقاد کردم کفاشیان خندید و من خوشحال بودم از این همه درک و فهم و مسدئولیت پذیری. وقتی مسئولین هتل نگذاشتن با همسرم برم استخر و سونا و من ناراحت بودم همه می خندیدند و من فهمیدم که این فقط یه سوتفاهم بوده. وقتی در جلسه مطبوعاتی به همه گفتم که من می خوام سیستم فوتبال شما رو اصلاح کنم یکدفعه همه با هم زدن زیر خنده و من فهمیدم که با من موافقن. یه نفر از خبرنگارا از شدت موافقت از صندلیش افتاد زمین و بردنش بیمارستان. وقتی برای گشت و گذار می رفتم توی خیابون همه مردم لبخند می زدن. حتی یه میوه فروش وقتی به من خندید و من انگشت شستم رو به نشونه موفقیت نشون دادم اون در جواب کل ساعد دستشو بالا آورد و من فهمیدم داره برام آرزوی موفقیت خیلی بزرگ میکنه…..آه…… بعد از بازی با کره جنوبی من که خیلی خوشحال بودم برای مربی کره آرزوی موفقیت کردم ولی تماشاگرای اونا عصبانی شدن ولی در ایران همه می خندیدند.
بالاخره به هر بدبختی بود رفتیم جام جهانی. و تموم مشکلات از اینجا شروع شد. وقتی به من گفتند در یک نظر سنجی اکثریت مردم ایران دوست دارند ما با آرژآنتین در یک گروه باشیم. و از طرفی می دانستم که مردم ایران به دعا کردن خیلی معتقدند. شنیدم که کلی از مردم فوتبالدوست در مساجد مشغول دعا کردن هستند تا ما با آرژانتین در یک گروه بیفتیم….و صد البته که این دعاها بدون جواب نماند و ما با آرژانتین در یک گروه افتادیم.

از فرداش همه مردم با خنده می پرسیدند این خیلی خوبه که ما با آرژانتین افتادیم ولی حالا مسی رو میخوای چکار کنی؟. من به کفاشیان گفتم که خب حالا خودتون هم بشینین دعا کنید که مسی مهار بشه ولی کفاشیان خندید و گفت نه دیگه دعا نمیخواد بیگ زاده رو داریم دیگه. از فرداش بدتر هم شد. شنیدم که در فیس بوک مردم زیادی به خواهر و مادر مسی ابراز علاقه کردند و شما هم نمیدانید که مسی چقدر آدم غیرتیه. من به مدیر برنامه هاش زنگ زدم و خواستم که به مسی بگه با روشن فکری با این مسئله برخورد کنه و اجازه بده خود خواهر و مادرش در این مورد تصمیم بگیرن. فقط مشکل تعدد علاقه مندان بود. فکر میکنم اینطوری می خواستن با فامیل شدن با مسی اون رو بندازن توی رودربایستی معروف ایرانی ها. وقتی موضوع رو با کفاشیان مطرح کردم خیلی خندید و گفت خوبه ادامه بده.

البته بعداً فهمیدم که جریان چیه ولی نمی دونستم چطور برای مسی توضیح بدم که مردم ایران فقط داشتن به خود مسی اظهار علاقه می کردن. بارها شنیدم که مردم ایران وقتی می خواهند از کسی خیلی تعریف کنند خواهرش را به وصلت دیگران در می آورند. مثلاً خواهر ج….. چه خوب بازی می کند. مادر ق…. چه شوتی زد. در هر صورت توضیحش برای مسی سخته. شاید اگه بالاخره خواهرش رو به عقد یکی از ایرانیها درآورد خودش متوجه بشه.
چی بگم دیگه. بدبختی ها تازه انگار شروع شده بود. یادم رفت بگم که ایرانیها خیلی به نماد و نماد بازی و کلاً سمبولیسم علاقه دارن. برای همین هم انگار که برای آخرین بار قراره برن جام جهانی یکدفعه یادشون افتاد باید به مردم دنیا لزوم حفظ یوز پلنگ ایرانی رو یادآوری کنن. فقط من موندم که مردم دنیا نقششون این وسط چیه؟ آخه تا اونجایی که مجبور به مطالعه در زمینه یوزپلنگ ایرانی شدم جایی نخوندم که یکی از بقیه مردم دنیا یوزپلنگ ایرانی شکار کرده باشه. خب آخه شما را به مریم مقدس قسم راحتتر نیست برید جلوی شکارچیای خودتون رو بگیرید. حالا اینم اشکالی نداره که بقیه مردم دنیا هم حمایت کنن ولی دیگه چرا روی پیراهن؟آخه نمیشه نماد یوزپلنگ روی لباست باشه اونوقت کمتر از دروازه بان بارسلون توی زمین بدوی. این رو دیگه کجای دلم بزارم. شما تصور کنید یک باریکن با لباس یوزپلنگ نشان در یک کورس ده متری با هیولاهای نیجریه ای هشت متر عقب بیفته. باور کنید این قضیه باعث میشه که مردم دنیا پیش خودشون بگن همون بهتر که منقرض بشن. اصلاً اگه این آفریقاییها برن این قضیه رو به یوزپلنگای آفریقایی بگن چه آبروریزی میشه؟ خب یکدفعه خودتون برید همه رو بکشید راحت بشید.

اما من واقعاً چقدر ابله بودم. وقتی این قضیه رو به کفاشیان گفتم، با صدای بلند خندید و گفت نگران نباش ما فکر این قضیه رو هم کردیم. اون پلنگه روی لباس یوز آفریقاییه. ما در حقیقت گولشون زدیم. بعدشم بقیه تیمها فکر میکنن ما خیلی سریع هستیم بخاطر همین حداقل ۴ تا دفاعشون می مونن تو زمین خودشون. ۴ تا بازیکن کمتر که دیگه میتونی دفاع کنی؟ تازه مهاجمشون هم از ترس کم آوردن تو استارت زدن دیگه رو به بازی مستقیم میارن. اینجوری ما مسی رو هم از بازی کنار میندازیم. تو برو به فکر دور بعد باش .
یعنی من موندم که دیگه چرا مربی خارجی آوردن اینا ولی فکر نکنید که تموم شد.
دیروز از تلویزیون اومده بودن برای فیلمبرداری از تمرین. من هم سعی کردم همه جلوی دوربین خندان باشن. به بازیکنها هم گفتم برن لباسای تمیزشون رو بپوشن. اینو بگم که ما کلاً دو دست لباس داریم و بچه ها بشور و بپوش عوض میکنن. یکساعت بعد از پخش تو تلویزیون. وزیر ورزش شخصا زنگ زد، که ای داد ای بیداد تیمو وردار برگردید ایران، به بلاتر هم زنگ زدم و عذرخواهی کردم گفتم بجای ما تیم فلسطین بره که مشت محکمی هم همزمان سر جریان آمیا بکوبیم تو صورت آرژانتینی ها . من که مات و مبهوت بودم نبی رو خبر کردم که چی شده؟ نبی گفت که هم خودش هم کفاشیان رسماً استعفاشون رو تقدیم کردن و از ملت بزرگ ایران هم پوزش ظلبیدن. هشتاد درصد قرارداد فصل بعد بازیکنها هم کسر شده. دژاگه و قوچان نژاد هم جاسوس دشمن معرفی شدن. الآن هم فیلم اعتراف بازیکنا داره از شبکه یک پخش میشه. تو هم تحت تعقیبی و گشت ارشاد اومده دم در هتل.

فقط وقت کردم به مترجمم بگم تو رو به مقدساتت قسم میدم بگو چی شده. گفت فیلم تمرین رو که نشون دادن بازیکنا متهم شدن به پوشیدن دوکلته که نافاشون رو هم بیرون انداختن. رییس پلیس هم گفته اینا تاثیرات فرناندا لیما است و احتمالاً تو هم به رابطه نامشروع با ایشون متهم هستی و اینجوری قصد داری دست استکبار رو نه حتی از توی آستین که از زیر ناف بازیکنا بیرون بیاری. بدو چمدونتو جمع کن که خدا رو شکر دوربین تلویزیون از شورتا چیزی رو نشون نداده وگرنه علاوه بر دست، کله استکبار هم از توی شورت بازیکنا میزد بیرون.
خلاصه دیشب رو توی گشت ارشاد مستقر در وین گذروندیم و به رابطه با لیما اعتراف کردم تا ولمون کردن. الان هم قبل از بازی میخواستم از همسرم و بچه هام حلالیت بطلبم. بخدا تقصیر من نبود. همش زیر سر این آل اشپورته.

پس مانده های تنهایی

گربه جان

دست بردار از بوییدن کیسه زباله ام

نه خرده گوشت در آنست

نه استخوان

نه حتی نان

پر از پاکت خالی سیگار

و سوخته سیگارهایی که تا ته کشیده شده

گربه جان

در کیسه زباله ام

جز پس مانده های تنهاییم

چیزی برای شام تو نیست.

پی نوشت: فکر کنم باید اصلاح بشه ولی اینجوری تر و تازه تره

چگونه نزدیک بود با مسی فامیل شویم؟

خدا رو شکر که دعاهای ملت همیشه در فیسبوک ایران جواب داد و ما با آرژانتین همگروه شدیم . و چون خیلی ملت اهل برنامه ریزی هم هستیم سریع دست بکار شدیم و تصمیم گرفتیم اول روحیه مسی رو خراب کنیم حتی برای اینکه مشغولیات ذهنی براش درست کنیم چنان خواهر و مادرش رو به وصلت ملت درآوردیم که بیچاره مسی که گرفتار مسایل مالیاتی هم هست از همین الآن تا خود روز بازی با ایران باید به فکر تهیه جهیزیه و کت داماد و آرایشگاه عروس و ….باشد. بعدش تازه یادمون اومد ممکنه با اینکارمون مسی رو عصبانی کرده باشیم و اونوقت مگر اینکه صد و بیست و چهار هزار پیغمبر پشت گلمون صف بکشن و حضرت موسی یه دست روی پاهای هاشم بیک زاده بکشه که بشه جلوش رو گرفت. بنابراین ملت شریف ایران عذرخواهی کرده و مسایل فرهنگی رو بهونه کرده از خواستگاری پا پس کشیدند.

حالا مسی مانده و وابستگان اناثی که روی دستش مانده است. آخر این هم شد کار؟ حتی میگویند که در صفحه فیسبوکش اعلام کرده که این راه و رسمش نیست که اول اسم روی دختر مردم بگذارید و بعد پا پس بکشید. آنهم برای ملتی که فردین و ناصر دارد. حالا شما بجای مسی. انتقام نمیگیرید؟ تا جایی که گل خورمان اجازه دهد گل نمی زنید؟….می زنید دیگر. حالا ببینید من کی گفتم.

ماندلا! شرمنده ات شدم

راستش اولین واکنش من به مرگ نلسون ماندلا خیلی شرم آور بود. وقتی دوستی که فکر میکرد -و درست هم فکر میکرد- که من عاشق ماندلا هستم به من خبر مرگش را داد، من فقط گفتم: بالاخره مرد؟ یه ملت رو سر کار گذاشته بود. و قیافه دوستم دیدنی بود. قبلاً فکر میکردم درسته که روزی که گاندی مرد من وجود نداشتم تا جامه از تن بدرانم و درست و حسابی در غم از دست دادنش سوگواری کنم اما قطعاً ماندلا را از دست نخواهم داد.
اما شرم بر تو ای خوابزده که حتی اشک هم از چشمات سرازیر نشد . حتی به اندازه یک سکانس ملودرام فیلمهای بیخود احساساتت جریحه دار نشد. به قول آمریکاییها what is wrong with you ?؟
تازه این که چیزی نیست . از شما چه پنهان کمی هم احساس شادی می کردم. البته نه از اون شادیهایی که خود مردم آفریقای جنوبی می کردن چون کلاً ما از نعمت توازن برخوردار نیستیم، لذا انجام حرکات موزون هم برای من چیزی شبیه آرزوی دیدن یک پری دریایی در کنار ساحل کیش است. از آن پری هایی که صاف توی چشمت زل می زنند و می گویند : زود، تند، سریع سه تا آرزو بکن که هزار تا کار دیگه هم دارم.
ولی بالاخره یک چیزی در وجودم جریان داشت که نمی دانم چه بود اما نتیجه اش یک شادی خیلی آرام و عمیقی بود. شاید شاد بودم بخاطر اینکه در زمانی زندگی میکنم که اگر دیگر از وجود پیامبران خبری نیست، ولی پیام آورانی چون ماندلا وجود داشتند که پیامبرگونه زندگی کردند. از جنس خود ما بودند که هم خوب مبارزه می کردند، هم خوب می بخشیدند، هم خوب می رقصیدند، هم پیراهنهای شاد گلدار می پوشیدند، هم با یک گروه راک آواز می خواندند، هم برای یک جهان بهتر رنج می کشیدند.
و خوشبختانه مطمئنم که هنوز دنیا در خود امثال ماندلا فراوان دارد وگرنه خداوند هیچ دلیلی برای امید بستن به این بشر نداشت و  در نهایت یک سیارک کوچک خرجمان می کرد.
کاش حداقل یک خاکی در چشممان فرو می رفت تا این چشمها را کمی تر کنیم و از این شرمندگی خارج شویم.

خاطرات عید ۱

سفر بدون صادق
امسال حس و حالی برای سفر نداشتم. نه اینکه شوق نداشته باشم، فقط حس و حالش را نداشتم. بدون صادق انگار ترکیب ما ( من و ماشین) جور در نمی آمد. البته سعی کردم یک جایگزین پیدا کنم و موفق هم شدم. تازه دو تا جایگزین هم پیدا شد که یکیش غیر قابل پیش بینی بود. اما نشد که نشد. حتی برای مهیج کردن ماجرا این بار آب و روغن ماشین را هم چک نکردم. حتی لاستیکها را هم نگاه نکردم بلکه یک بلایی توی راه سرمان بیاید که خوراک خاطرات نوشتنم جور شود اما نشد که نشد. از این بابت واقعاً شرمنده هستم. خلاصه عارضم که ما بقول مادرم “به سلامتی و شادی” رسیدیم مسجدسلیمان.

تحریم


– ماما، چرا امسال آجیل نخریدیم؟
– صادق نمیزاره
– مگه مریضه؟
– میگه آجیل تحریمه
این هم شده زندگی ما. آخر برادر من ، عزیز من، مگر عید بدون آجیل هم سر می شود؟ نمی دانم این تخم لق تحریم آجیل از کجا پیدایش شد. خب می خواهید تحریم کنید، گوشت را تحریم کنید، ماست را تحریم کنید، اصلاً نان را تحریم کنید، به درک اسفل السافلین. دیگر چکار آجیل دارید؟ …اصلاً نه حرف شما نه حرف من. پسته آجیل را تحریم کنید. تخمه اش را دیگر چرا؟ ای جماعت فیس بوک نشین که هر دقیقه به یک چیز گیر می دهید. فکر نکردید شبهای عید که نشسته ایم دور هم باید چه چیزی را سق بزنیم؟
اما صادق سفت و سخت در مواضعش ایستاده بود. ولی خوشبختانه از آنجایی که در خانه ما کاملاً دموکراسی برقرار است، دو تا زدیم پس سر صادق تا خرید آجیل آزاد شد.

دختر عمه ای از آمریکا

بهار امسال قرار بود دختر عمه من که در آمریکا زندگی میکند برای دید و بازدید و ارضای حس نوستالوژی به ایران بیاید و از قبل هم گفته بود که برای سال تحویل هر جور شده خودش را به خانه ما می رساند. برای همین در خانه ما تکاپوی زیادی در حال انجام شدن بود. از کارهای تمیز کاری تا خرید مبل و هزار خرت و پرت دیگه. و قسم می خورم تا باور کنید که همه این اتفاقها تا دو ساعت مانده به عید در حال انجام بود. حالا شما فکر کنید یک مهمان خارجی دارید آنوقت یک آدم آنارشیستی مثل صادق پیدا شود و بخواهد توی این هاگیر و واگیر تحریم تحریم راه بیندازد. درست مثل همین معترضان خارجی هست؟ که وقت و بیوقت موقع اجلاس سران بیست کشور صنعتی سر و کله اشان توی خیابان پیدا می شود و لباس خرسهای قطبی را می پوشند و به هرچه صنعت و گازهای گلخانه ای و مسئولانش فحشهای اساسی می دهند. البته صادق می گفت خود دختر عمه در فیس بوکش جزء تحریم کنندگان است. حالا ما هی میزدیم توی سر خودمان که …ای صادق، اینها خارج نشین هستند و توی تگزاس پسته را تحریم کرده اند نه اینجا…تا اینجای ماجرا را داشته باشید. البته اینجوری که دختر عمه صبح زود از اصفهان راه افتاده ، ما توی هول و ولای خرید هستیم و مادرم هم یک لیست بلند بالا آماده کرده.

سنت یا مدرنیته؟

این نبرد سنت و مدرنیته مال امروز ودیروز نیست. از همان لحظه اول هبوط همین کارمان بوده. مثلاً فرض کنید آنهایی که آتش را کشف کردند چقدر نسبت به بقیه که هنوز گوشت یخ زده سق می زدند مدرن تر بودند؟ یا مثلاً همین کورش کبیر خودمان که دردش بخورد توی سر کل مردم دنیا به اضافه بقیه حیات احتمالی در کرات دیگر چقدر نسبت به این یونانی های عوضی که این فیلم سیصد را ساختند مدرن تر بوده؟ …این را گفتم که مسئله خوب برایتان جا بیفتد. چه کنم دیگر؟ در مقام یک نویسنده خاطرات، آدم مجبور می شود بعضی وقتها نکات فلسفیش را بصورت گل درشت تر بگوید که مخاطب فلسفه نهفته در پشت خاطرات را هم دربیابد. وگرنه مگر ما بیکاریم که هی بیاییم خاطرات بنویسیم؟ اصل اصلش می خواهیم به فلسفه این مرز و بوم چیزی بیفزاییم.

ماجرای سنت و مدرنیته
_ آفتابه؟
– آره قربونت برم یه آفتابه هم بخرید
– آخه ماما، این رو بزارم کجای دلم؟
– اشکال نداره، صادق میره میخره.
– …..چشم
خودتان قضاوت کنید وسط یک لیست بلند بالا شامل آجیل، شیرینی، سبزه قر و فردار، گوشت و مرغ و چیزای دیگه، اسم آفتابه هم توی لیست باشه. چه حالی بهتان دست میدهد؟ آخر با این دک و پز و لباس عید و از همه بدتر عینک ری بن روی چشمت میخوای بری در کدام مغازه بگویی: آقا یه آفتابه به ما بدید؟
این است که میگویم نبرد سنت و مدرنیته هیچوقت تمامی ندارد. ولی چه میدانم دیگر لیست خرید است و باید انجام شود. حالا یکی نیست به این آفتابه خانه ما بگوید: آخر این شب عیدی چه مرضی داشتی که سوراخ شوی؟
ولی هر چه بود با صادق راه افتادیم به سمت بازار. بعد از اینکه ماشین را در پارکینگ بازار پارک کردیم، لیست را جلوی چشممان گذاشتیم و یکی یکی همه خریدها را انجام دادیم. البته بجز همانی که شما هم می دانید.
کمی همدیگر ار نگاه کردیم. از آن نگاهها که صد تا حرف تویش خوابیده. مثلاً شما می توانید این مکالمه را از نگاههای ما بخوانید:
– هیچم کار مشکلی نیست
– نه چه خجالتی. میریم توی یه پلاسکو و میگیم آقا یه آفتابه بده
– آره. همین
– پس بزن بریم…فقط می مونه اینکه این همه راه تا پارکینگ رو چطوری بگیریمش دستمون.
– اه. فکر اینجاش رو نکرده بودم.
بالاخره دل رو زدیم به دریا. رفتیم توی اولین مغازه پلاسکو. چیزی نگفتیم. فقط خوب نگاه کردیم و دوری توی مغازه زدیم . دیدیم انگار ندارد. زدیم بیرون. دومی ، سومی. انگار تخمش را ملخ خورده لامصب.
– صادق نکنه اینا رو میزارن پشت پشتا. بالاخره خوبیت نداره جلوی چشم باشه
– شایدم اینطور باشه. به جهنم میریم می پرسیم
– آره بابا مگه چیه؟ آفتابه خریدن که کار خلاف عفت نیست
صادق دلش را به دریا زد و وارد مغازه شد و پرسید ” آقا آفتابه دارید؟” البته آفتابه اش را با صدای آرام گفت. فروشنده پرسید چی؟ صادق ایندفعه با صدای رساتر سوالش را تکرار کرد و فورشنده در عین ناباوری گفت” نه تموم کردیم”
کمی ته دلمان قرص شد. پس هنوز هم آفتابه خریدار دارد. پس مردم هنوز هم از آفتابه استفاده می کنند. اصلاً زنده باد تعامل سنت و مدرنتیه. بگذریم که بالاخره آفتابه را در یک میوه فروشی پیدا کردیم. این هم یک دلیل دیگر برای اینکه ببینیم نه تنها سنت و مدرنیته با هم تعامل پیدا کرده اند بلکه حتی پلاسکوهایمان هم با میوه فروشهایمان تعامل پیدا کرده اند. کلاً همه چیزمان با چیزهای دیگرمان متعامل شده اند. جل الخالق.
خلاصه صادق از لج برادر بزرگم یک آفتابه آبی خرید و ما هم با سربلندی آفتابه را توی دستمان گرفته و تا پارکینگ حمل کردیم. البته صادق حمل کرد. دیگه الان ساعت شده بود یک ظهر و دختر عمه هم طبق تماس تلفنی یکی دو ساعت دیگر می رسید . فکر کردم عمراً به تحویل سال نو برسد.
خب دیگر . فعلاً تا همینجا بس است. به نظر من که امسال خیلی هم زنده بود بهار. تا ببینیم بعدش چه می شود.

 
 
 

پرسمان- راز سر به مهر مرحوم بابابزرگ

ما یک پدربزرگ مرحومی داریم – بله هنوز هم داریم – ایشان درست در آخرین لحظات حیات یک جمله ای گفتند و جان بجان آفرین تسلیم کردند که هنوز ما در حل این معما مانده ایم. من که گفتم این جمله باید حتماً‌چیزی در مایه پیش گویی های نوستراداموس باشد و عمر ما به درک معنای آن کفاف نمی دهد. البته خیلی در مورد آن فکر کرده ام، آنقدر که یکبار مرحوم به خوابم آمد و یک ضربت دوبل ( دو دستی) برسم التفات و محبت به سر ما کوبید و فرمود: که پسره خرفت بجای اینکه بشینی و برای خودت لاطائلات ببافی، نشانه ها را دنبال کن.
آقای عزیز من که شما باشید ، من هم از آن روز شدیداً افتاده ام توی خط نماد شناسی و درک معانی سمبولیسم و کشف استعارات. اما جمله این بود: (( هوا خیلی پسه. منتظر طوفان عظیم باشید)) بلافاصله پس از این تا همین الآن من هر روز تمام خبرهای مربوط به اوضاع جوی را رصد میکنم. حتی پیش بینی های چند ماه آینده را ولی هیچ نشانه ای از طوفان و پس بودن هوا ندیده ام. البته شاید مرحوم بابا بزرگ با توجه به روحیه جهان وطنی که همواره داشتند طوفان کاترینا و سونامی های چند ساله اخیر را پیش بینی کرده باشند ولی خیلی هم مطمئن نیستم. به نظرم این رازی است که تا آخر سر به مهر خواهد ماند.
اما نکته جالب که برایم بسیار عجیب و غریب و خارج از فهم است اینست که چرا از صبح روزی که مرحوم بابابزرگ فرق سر ما را به شدت نوازش کرد من هر روز صبح که بیدار می شوم در مسیر پیاده روی یک کتاب در مورد مسائل سیاست خارجی و اقتصاد پیدا می کنم.
سوال من از شما اینست که چرا مردم اینقدر نسبت به حفظ و نگهداری کتاب بی توجه شده اند؟ آخر آدم عاقل کتاب را بعد از خواندن دور می اندازد؟ البته من همه این کتابها را توی کیسه پلاستیکی میکنم و در ظروف مخصوص بازیافت قرار می دهم تا بدینوسیله در حفظ محیط زیست و جلوگیری از قطع درختان و همینطور آب شدن خرسهای قطبی که دردشان بخورد توی سر من و همه فک و فامیلم نقش موثر ایفا کنم؟ سوال بعدیم اینست که شما یک منبع یا یک سایت خوب که بتواند موارد جوی را تا چند سال بعد بطور دقیق پیش بینی کند سراغ ندارید؟

پرسمان یا ماجراهای من و دکتر نبی- بخش دوم

همین الآن نبی وارد دفتر شد و دوباره آن مایه عذاب (صد افغانی) را نشان داد و فرمود: آقای مهندس میدانی این به ریال چقدر می شود؟ من هم که می خواستم از شدت تحقیر کم کنم گفتم: ریال نه ولی به تومان می شود هفتاد هزار تومان. نگاهی تحقیر آمیز کرد و گفت: نه این مال یکساعت پیش بود. الان شده هشتصد هزار ریال.
نکته عجیب اینست که این نبی ما بدون دسترسی به اینترنت و هرگونه وسایل ارتباط جمعی چطور قیمت ارز را به همین سرعت فهمیده؟ نکند اصلاً این دکتر نبی ما نسخه خارجی جمشید بسم الله است؟ من که مطمئنم دست استکبار اینبار از توی آستین نبی ، نه ببخشید دکتر نبی بیرون آمده. اصلاً‌ خود همین دکتر خارجی و جاسوس اجنبی است که قیمت ارز را مدام بالا می برد. فقط باید بگردم و ابزار جاسوسی و ارتباطی اش را پیدا کنم. حالا به عنوان یک آدم ساده که جاسوسی فوق حرفه ای و متخصص را در بغل گوش خودم دارم که جاسوسی اش توی سرش بخورد مدام هم مرا تحقیر می کندٰ سوال من اینست که اصولاً مکانیزم افزایش قیمت ارز چطوری است؟ و دیگر اینکه به نظرتان بروم و راپورت این جاسوس را به بچه های بالا بدهم تا پوست از سرش کم کنند؟
ببخشید باز سر و کله این جاسوس پیدا شد . یکدستش هم توی جیبش رفته. خدا بخیر کند. دوباره مزاحم می شوم.

پرسمان یا ماجراهای من و دکتر نبی- بخش اول

ما یک برادر افغانی توی کارگاهمون داریم که نگهبان – بنا- تعمیرکار- تحلیلگر ارشد سازه های هیدرولیک- متخصص در امور مسائل دینی و کلی چیزای دیگه است به نحوی که یکروز من به پیمانکار گفتم که فلان جا رو باید یک سیمان نرمه بکشی تا بعداً ایزوگام شود. بعد از یکروز وقتی به کارگاه سر زدم دیدم که هنوز نرمه کشی انجام نشده. وقتی به پیمانکار گفتم که چرا اینکار را انجام ندادی . گفت که نبی گفته که نیازی به نرمه کشی نیست و اینکار هزینه اضافه است. سرت را درد ندهم از آن روز به بعد هر وقت پیمانکار سوالی می کرد می گفتم اگر دکتر نبی تایید کرد من به شما ابلاغ می کنم. اما آنچه باعث شد ارادت من به دکتر نبی بسیار زیاد شود این نبود. یکروز یک اسکناس صد افغانی به من نشان داد و گفت : آقای مهندس می دانی این به ریال چقدر می شود؟ من هم که کلاً با مسائل ارزی رابطه خوبی ندارم اظهار بی اطلاعی کردم. ایشان با زبان شیرین فارسی دری فرمودند : حدود هفتصد هزار ریال!. هفتصد هزار ریال یعنی معادل هفتاد هزار تومن. به تومان گفتم که خدای ناکرده قلب مبارک دچار تپش نشود. معلوم است دیگر کشوری که چهار تا متخصص و همه فن حریف مثل دکتر نبی داشته باشد باید هم وضعیت اقتصادیش این باشد. من مانده ام که آنجا چرا دیگر فرار مغزها صورت می گیرد.
و اما سوال بنده: به نظر شما در کابینه آینده آیا می توان امید داشت که کسی شایسته تر از دکتر نبی ما وجود داشته باشد که اقتصاد ما را سر و سامان دهد؟ و اینکه لطف بفرمایید و بگویید ما حدوداً چند سال دیگر می توانیم سرمان را با افتخار جلوی دکتر نبی بلند کنیم ؟ و یک سوال دیگر اینکه من دچار یک تردید جدی هم شده ام. نکند که نرمه کشی زیر ایزوگام اصولاً کار اشتباهی باشد و بنده با این نابخردی و صرف هزینه گزاف یک ضربه کاری به پیکر نحیف اقتصاد مملکت وارد کرده باشم؟
سوال بعدی را بعداً می پرسم. چون باید به دکتر نبی در یک مورد خاص پاسخگو باشم. فعلاً شرمنده.