بایگانی دسته: داستان کوتاه

بهاریه

بهار برای من بیشتر اوقات از بهمن ماه شروع میشد. زمستون خوزستان دیگه اواخر بهمن همه جونش گرفته شده و بهار با لاله های وحشی اومدن خودش رو اعلام میکنه. البته زودتر هم خداحافظی میکنه. بعد از سیزده بدر دیگه تابستون بدو بدو میاد که مردم از خونگرمی نیفتن. ولی عید با بهار کلی توفیر داره. عید خونه ما همیشه اومدنش رو با جعبه های نوشابه فانتا و کوکا بهمون حالی میکرد . نمیدونم چرا از همه عیدا اونایی رو یادم میاد که یا صبح خیلی زود بودن یا اواخر شب که همه از بس توی روز جنگولک بازی کرده بودیم مرده خواب میشدیم. و صدای مادر که بیدارمون می کرد:
– یالله بچه ها بیدار شید وگرنه تا آخر سال همینطور خوابالو می مونین ها.
و صدای پدرم که پای سفره داشت دعا می خوند و صدا میزد:
– بابا، بلند شو بیا یه کم قرآن بخون تا سال تحویل نشده
و منظورش با من بود. و دوست داشت که قرآن رو براش با صوت بخونم ولی من همیشه خجالت می کشیدم و اولش قرآن رو همینطوری می خوندم ولی پدرم سری تکون میداد و میگفت: با صوت بخون. بابا کلایی همیشه سر سفره عید قرآن رو با صوت اینقدر قشنگ می خوند که حد نداشت. حالا تو هم یکمی با صوت بخون. و من هم بالاخره یه چند آیه ای رو با صوت می خوندم و همزمان از زیر چشم عکس العملهای برادر و خواهرم رو بررسی می کردم که یه وقت به قرآن خوندنم نخندن.
ولی همه دغدغه مون این بود که موقع سال تحویل در چه حالی باشیم که تا آخر سال توی همون حال بمونیم. اون لحظه انگار یه لحظه جادویی بود که می تونست حداقل برای یکسال ادامه داشته باشه. کلی کار بود که می دونستیم توی اون لحظه نباید انجام بدیم. نه اینکه کسی بهمون گفته باشه، خودمون بالاخره یه درک و فهمی داشتیم. مثلاً در حال آجیل خوردن نباید باشیم. توی دستشویی جا نمونده باشیم. خواب نباشیم. اخمو نباشیم، هزار جور دیگه نباشیم. ولی اینکه چطور باشیم و چکار کنیم همیشه مشکل لاینحل بود. آخه مگه توی یه اتاق، پای یه سفره میتونستیم چند تا انتخاب داشته باشیم؟
خواهرم یه کتاب درسیش رو برداشته بود به این امید که تا آخر سال همینجوری درس بخونه. بسکه زرنگ بود.
برادرم در هر حالتی تا آخر سال کیهان ورزشی میخوند. کافی بود بگی مثلاً گوردون بنکس تا تاریخچه زندگیش رو و شماره کفشش رو بهت بگه. و قاعدتاً تنها کاری که نمی کرد این بود که درس بخونه.
ولی من هزار تا فکر توی سرم بود. دوست داشتم تا آخر سال همینطوری بازی کنم ولی نمیشد کنار سفره هفت سین بازی کرد. می خواستم تا آخر سال همینطوری هی برام اسباب بازی بخرن ولی کنار سفره هفت سین اسباب بازی فروشی نبود. می خواستم تا آخر سال برادرم رو بزنم ولی کنار سفره هفت سین جای کتک کاری نبود. تازه اگر هم بود که زور من بهش نمی رسید. می خواستم تا آخر سال همه عکسای عارف و داریوش رو جمع کنم و اگه بشه عکسای گوگوش خواهرم رو هم پاره کنم. ولی باز اینم جاش نبود. گفتم عکسای گوگوش. همیشه وقتی با خواهرم دعوامون میشد عکسای گوگوشش رو گروگان می گرفتیم و تهدید می کردیم که پاره شون میکنیم. آخه یکی نیست بگه پسرک نفهم چطور اون موقع از گوگوش خوشت نمیومد؟ گرچه اونم کتابچه ترانه های من رو پاره می کرد. اون موقع ها انتشارات شعبانی همیشه ترانه های روز رو توی یه کتابچه های کوچیکی چاپ میکرد و من هم همه رو حفظ می کردم. از همه خواننده های زن فقط سه تا پوستر داشتم که از بس قشنگ بودن حیفم میومد بزارم کسی بجز خودم نگاهشون کنه. شایدم حسودیم میشد.
خلاصه همیشه من توی این فکرا بودم که یکهو صدای پدرم بلند میشد که
یا مقلب القلوب والبصار
یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول والاحوال
حول حالنا الی احسن الحال

و صدای شلیک توپ و یک صدای مردانه کلفت که اعلام می کرد: آغاز سال یکهزار و سیصد و….
روبوسی ها شروع میشد و من تا آخر سال سرگردون باقی می موندم.

خماری – داستان کوتاه

دود که توی ریه ام میره، حس میکنم بدنم یواش یواش داره کرخت میشه. و اول از همه معزم راحت میشه. انگار وقتی دود رو تو میدم به جای ریه ها اول میره توی مغزم یه دور میزنه و تمام سیستم عصبی رو از کار میندازه.
واقعاً عجب اسمی! سیستم عصبی! الان چند وقتیه که حسابی حالم بده و بدتر از اون اینه که باید خودم رو خوب نشون بدم. یعنی این نقشیه که برا خودم انتخاب کردم. شوخ و شنگ و باحال! و بقیه هم از بازی کردنت راضین. یهو چشماتو باز میکنی میبینی کلی طرفدار داری و تو باید برای اونا بازی کنی. حق تغییر نقشت رو هم نداری . نه اینکه اونا این حق رو بهت ندن. خودت این حق رو از خودت دریغ میکنی.
میخوای نقشت رو عوض کنی؟ بکن ولی بیننده هات رو از دست میدی. طرفدارات رو چه کار میکنی؟ …و تنهایی از همینجا شروع میشه. و اشتباه نکن. این اونا نیستن که تو رو از دست میدن ، این تویی که تنها میشی. چون بازار این تجارت اصلاً انحصاری نیست، مافیا هم نداره و حتی از نظام عرضه و تقاضا هم پیروی نمیکنه.
این حسن هم قرار بود که برام قرص بیاره ولی لعنتی یادش رفته. هیچوقت دوست ندارم از حالت عادی خارج بشم، منظورم اینه که دوست دارم همیشه بتونم فکر کنم ولی تنهایی تموم افکارم رو قاطی کرده. نمیدونم برای بقیه هم اینطوریه یا نه ولی توی یکی دو هفته اول اینقدر مغز کار میکنه که احساس میکنی داره از کار میفته. یواش یواش میخوای که بهش سروسامون بدی ولی در یه لحظه هزاران فکر بهت هجوم میارن. درست حالت کسی رو داری که در حال حل یه پازله و همینطور که داری از حل اون عاجز میشی، بلافاصله یه پازل دیگه که سخت تر از اولیه جلوی روت سبز میشه و تو باز احساس عجز میکنی و یکی دیگه و یکی دیگه و یکی دیگه ….و آدم تعجب میکنه از این همه احساس ناتوانی .
اینا رو به این خاطر نمیگم که خودم رو برای شما توجیه کنم. هر چی باشه من دیگه میخوام توی انتخاب نقشم به قول این بازیگرا سختگیرانه تر عمل کنم و گزیده کار بشم. و این یعنی که شاید بگیره شایدم نگیره. شاید شما از این نقش جدید خوشتون نیاد. ولی گفتنش باعث میشه که….. اَی لعنت به من. نه احتمالاً دارم این رو میگم که خودم رو برای شما توجیه کنم که این نقش جدید رو بپذیرید وگرنه این داستان گفتن دیگه چه صیغه ایه؟
دو روز پیش با خودم عهد کردم که دیگه بسه. به حسن هم گفتم. اتفاقاً اون هم میگفت که خسته شده. سپردم که بره از همونی که به بابک قرص داد، برا خودمون هم بگیره، بعدش هم یه تیکه نسبتاً بزرگ رو جدا کردم و سر سوزن زدم و گرفتم رو آتیش گاز پیک نیکی کوچیکی که جلوم بود و زل زدم به تغییر رنگی که میده، همیشه برام عجیب بود که چرا وقتی داره پخته میشه رنگش روشنتر میشه و بعد دوباره تیره و مثل همیشه یهو سرم پر میشد از بوی تند که مجبور میشدم سرم رو چند بار به این طرف و اون طرف تکون بدم و حسن هم مث همیشه از این حرکت تعجب کرد. نمیدونم چطور اینقدر میتونه حس تعجب رو درست مثل روز اول انجام بده. شایدم از بس نقش آدمای متعجب رو بازی کرده تا صدای اکشن رو میشنوه با همه وجودش بازی میکنه. هر چی هست مث همیشه این تعجب کردن حس تحسین من رو برانگیخت ولی هیچوقت اینو بهش نگفتم…و فکر هم نمی کنم که بگم.
اگه از حرفهای صد من یه غاز حسن بگذریم، حس و حال خوبی بود. خیلی وقته که دیگه به حرفاش گوش نمی کنم. مث همیشه یا از نامردی رفقا میگه ، یا از موقعیتهایی که جلوی روشه. و من فقط نگاهم به اونه، متوجه حرفاش نمیشم. شایدم خیلی وقته که داره حرفای جدید میزنه ولی من خیلی وقته که گوشام به حرفای جدید عادت نداره.
بعد از اینکه دیگه چیزی روی سوزن باقی نمونده بود، حس کردم هیچ اتفاقی نیفتاده. به حسن گفتم یه تیکه دیگه بچسبون و دومیش رو بزرگتر ختم کن. که از خدا می خواست. و دومیش کارساز بود. دیگه یواش یواش آروم میشدم. صدای حسن رو میشنیدم که می گفت:
این ناصر و ممد هم به سلام بیستن و به علیک صفر. ده بار اومدن اینجا و خرکشی کردن و سهم نئشه گی یه هفته شون رو هم بردن . من و تو هم خیلی خریم والله. من رو بگو . یکی نیست بگه تو که نونت نداره اشکنه، چرا گوزت مناره میشکنه.همش هم نمیخوایم کم بیاریم که مثلاً چی؟ بشیم حسن شخصیت.
نگاش کردم و گفتم : سگ خور. ما که میخوایم بزاریم کنار.
سرم سنگین شده بود و دوست داشتم در مورد هر چرت و پرتی با حسن ور بزنم. تنهایی تنها چیزی بود که وجود نداشت.
حسن یه نگاهی بهم کرد و گفت: چشمات!
چشمام چی؟
شهلا شده. خدا این حالو بهت ببخشه که چشمات همیشه اینطوری قشنگ بمونه
اِ تو هم خوب بلدیا. خودتم کم چش قشنگ نشدی!
ای بابا اینقدر خماری کشیدیم که دیگه چشم برامون نمونده. دو روز خمار، یه روز نئشه. دیگه پوست صورتمون چروکیده و زیر چشامون گود افتاده.
پوستو ولش کن. مهم روحه….اُی تو روحتبلند شدم و رفتم جلوی آیینه، چشمای سیاه….نه…یه زمانی سیاه….الان دیگه رنگشون قهوه ای سوخته است…مثِ…اَه… و ورم زیر چشمام …نه این یکی مال بیخوابیه.
کاش این حسن یه ذره مغز تو کله اش باشه و این قرصا رو بگیره. میگن دو سه روزه کلکش رو میکنه.
حسن! بازم مونده؟
آره به اندازه یه روز دیگه هست
روز دیگه رو بی خیال ، هر چی هستو بچسبون
مطمئنی؟ فردا اذیت نشی؟
مگه فردا قرار نیست قرصا رو بگیری؟
آره ولی گفتم محض احتیاط شاید گیر نیاد
گور پدر احتیاط، دیگه حوصله شو ندارم، اینجوری تو هم حتماً فردا قرصا رو میگیری و یا علی از تو مددو چسبوند . اون هم دوتا. حس میکردم توی خلاء زندگی میکنم و چه لذتی داشت. کاملاً خالی ، نه حس غم و نه شادی و نه هیچ چیز دیگه.حسن هم ساکت شده بود.
حسن که رفت، تازه وضعیت خونه رو دیدم، افتضاح بود، پتویی که همیشه روم میندازم الان دو ماهه که همینجا افتاده که هر وقت خواستم خودم رو بسُرونم زیرش. و کلی فیلم و کتاب و مجله دور و برم ریخته …خدایا چرا اینجوری شدم؟ …فردا، فردا ،نه تا سه روز دیگه هم صبر کنین، قرصا رو که شروع کردم و سر حال اومدم یه حال درست و حسابی هم به شما و خونه میدم.
و سریدم زیر پتو.
طرفای ظهر بیدار شدم . موبایل رو برداشتم و شماره حسن رو گرفتم، خاموش بود. حتماً خوابه. اشکال نداره . تا عصر که مشکلی نیست، اصلاً با اون خود خفه کنی دیروز فکر کنم تا شب هم خیالی نباشه.
شروع کردم جلوی تلویزیون هی کانال جابجا کردن. نمیدونم چرا این همه فیلم ندیده رو نگاه نمیکنم که همینجوری ولو شدن دور و برم؟ اصلاً باید برای بعد از مراسم برائت، یه برنامه مفصل فیلم دیدن بزارم. شایدم برا هرکدوم از فیلمایی که می بینم یه نقد هم بنویسم…چرا شاید؟، حتماً می نویسم.
دو سه ساعت بعد ، نه اینکه چیزیم شده باشه ولی یه کم اضطراب داشتم. حسن کدوم گوریه؟ چه غلطی میکنه؟ هیچ خبری ازش نشد. تلفن رو برداشتم ….مشترک مورد نظر در دسترس نیست… گه خوردی تو با مشترک مورد نظر.
به خودم گفتم اشکالی نداره، اصلاً گور پدر حسن، همینجور خرکی میذارمش کنار. فوق فوقش دو روز درده، انگاری دو روز دندون درد یا سردرد بد رو می گذرونم.
شب شده بود که حس کردم آب دماغم راه افتاده و همینجوری تند و تند عطسه میکنم…این عطسه دیگه از کجا اومد؟…لعنتی…تند و تند سیگار کشیدم که حالم رو بدتر کرد. بلند شدم دوش گرفتم. با اب سرد سرد.نگران سنگ کوب شدن بودم. توی همه مرگا از این یکی بیشتر از همه وحشت داشتم. مرگ دلخواهم مرگ مغزی بود،شاید به خاطر کارت اهدای اعضاء پس از مرگ، که نمی خواستم این یکی حداقل بی مصرف بمونه… از کجا معلوم که بی مصرف موندنش بهتر نباشه. فکر کن قلب و کلیه و کبد من بره تو بدن یه بنده خدای از همه جا بی خبر سالم و ساده. مطمئنم بعد از به هوش اومدن حس میکنه به یه چیزی نیاز داره که نمی دونه چیه. و دوباره مثل اینکه من توی یه جسم دیگه تناسخ پیدا کرده باشم، یه بار دیگه این داستان تکرار میشه.
این کارت هم برای خودش حدیثیه. اولش فکر می کردم یه جور ایثاره، ولی حالا که فکر میکنم می بینم بیشتر خودخواهیه. این که دوباره قلبت بزنه، عاشق بشه، شکسته بشه و …همین. این مهمه .
باید سعی می کردم بخوابم. همینطوری توی یخچال رو گشتم. هرچی قرص پیدا کردم ریختم بالا. نمی دونم چی بودن، سرماخوردگی و استامینوفن و کپسول آمپی سیلین. فکر می کردم این ترکیب بد ترکیب بالاخره باید یه تاثیراتی بذاره.
پاهام شروع کرده بود به زق زق کردن ولی هنوز قابل تحمل بود…یه نیم ساعتی به حسن فحش دادم و شماره اش رو همینطوری گذاشتم رو تکرار و هر بار با شنیدن صدای مشترک مورد… هی فحش دادم.
تقصیر خودم بود ، بعد از این همه مدت باید حسن رو می شناختم. باید می دونستم حرفش باد هواست. کاش یه تیکه نگه داشته بودم…حسن هی میزد تو سر خودش…کاش گوش کرده بودم.
دوباره مغزم شروع کرد به فعالیت، مث اینکه از یه خواب طولانی بلند شده و می خواد جبران نبودنش رو بکنه… چرا اینجوری شد؟…از کی؟ کجا رو اشتباه رفتم؟…چرا الان تنها اینجا دارم خماری می کشم؟…اصلاً خماری چی بود؟… چرا اینجوری شدم؟…و هزار تا سوال بی جواب دیگه. نه اینکه براشون جواب نداشتم ولی جوابهاش اینقدر تلخ و زجرآور بود که نمی خواستم بهشون فکر کنم. هر جوابی معادل یه درد بود، یه زخم یا یه عذاب…
ساعت سه صبح بود . هرکاری کردم فایده ای نداشت. نه کتاب مرهم بود نه فیلم و نه موسیقی و نه حتی استامینوفن… این قرصا چی هستن که میتونن این همه درد رو یه جا از بین ببرن؟ باید به سازنده اش جایزه نوبل داد…شایدم تا حالا دادن.
دیگه درد شروع شده بود، ولی مغزم بیشتر از تنم درد می کرد.
حسن ! نامرد! برس به دادم . جواب بده دیگه عوضی. ولی اگه نگرفته باشه ، این موقع صبح چه غلطی میخواد برام بکنه؟ صبح چه کار کنم؟
هیچوقت دوست ندارم صبح رو با درد شروع کنم. می خوام وقتی هوا روشن میشه تموم وجودم باهاش روشن بشه…حسن…تو رو خدا…به خاطر صبح، به خاطر افتاب هم که شده جواب بده.
و دوباره شماره رو گرفتم.
ها؟ الو؟
حسن ! مرتیکه کدوم گوری هستی. کثافت . مگه قرار نبود بیای سراغم
تویی؟ نشد به خدا. رفتم سراغ بابک و با هم رفتیم سراغ عطاریه ولی تموم کرده بود. گفت فردا برات میارم.
عوضی، تو که حال منو میدونی…حالم بده…تو رو خدا یه فکری بکن…حداقل بلند شو بیا اینجا
اَه، چته تو هم بابا. چرا دیگه درد میکشی؟ مگه مریضی خودتو اذیت میکنی.
خودمو اذیت میکنم؟ آشغال! از عصر دارم عین خر خماری میکشم. اونوقت میگی خودتو اذیت میکنی؟
چرا؟ مگه توی قوطی رو نگاه نکردی؟
کدوم قوطی؟
همون قوطی من؟
مگه چیزی توش بود؟
آره دیگه خره. گفتم که محض احتیاط…گوشی رو قطع کردم و ادامه حرفش رو نشنیدم. بلند شدم و عین آدمای دیوونه همه چی رو بهم ریختم.
قوطی..قوطی…کجا گذاشتمش؟ کجا گذاشتمش؟… نه حسن گذاشتش. حسن عوضی هم که بخواد یه چیزی رو قایم کنه هفت تا سوراخ براش پیدا میکنه…کجاست؟…کجاست؟….آها ن دیدمت…پس تو اینجا بودی تا حالا ناقلا.
و سوزن و پیک نیک و آتیش و تغییر رنگ
حسن! تو فرشته ای. فرشته…تو خود عشقی، تو عزیزی…حسن دوست دارم
فردا که شد و قرصا رو گرفت که حتماً میگیره،دیگه میذارمش کنار…ولی تا فردا… خلاء.

پایان اردیبهشت ۹۰

نامه یا مهمان – داستان کوتاه

زن به عادت همیشگی در ماشین را باز کرد و کیف و وسایلش را روی صندلی عقب پرت کرد . بعد از ۴ ساعت تدریس و سر و کله زدن با دانش آموزانی که در چهره هر کدام از آنها روزهای جوانی خودش را جستجو می کرد تنها فکرش رسیدن به خانه و خلاص شدن از شر مقنعه و سپردن موهایش به خنکای نسیم کولر بود. از این بابت همیشه به دختر بچه های کلاس اولی که بلافاصله پس از بیرون آمدن از مدرسه مقنعه هایشان را درآورده و بی خیال از هر قیدی کیفهای سنگینشان را لخ لخ کنان روی زمین می کشند غبطه می خورد .
پشت فرمان نشست . استارت زد، پنل پخش ماشین را از توی کیفش بیرون آورد و روی دستگاه پخش نصب کرد و سفر چهل دقیقه ای به سوی خانه آغاز شد.
این سفر همیشه با یک تناقض و چالش ذهنی همراه بود. از یک طرف می خواست که سریعتر به خانه برسد و از طرف دیگر دوست داشت که تمامی ترانه های مورد علاقه اش را که با دقت و حوصله زیاد در یک دیسک جمع کرده بود در حال رانندگی و با صدایی که بتواند صدای محیط را مغلوب کند بشنود و همزمان آنها را زمزمه کند. خیلی از مواقع در ذهنش خود را در مسابقات خوانندگی حس می کرد و مطمئن بود که اگر امکانش را داشت می توانست خیلی بهتر از خوانندگان امروزی که مثل قارچ هر روز سر از زمین در می آورند، بخواند. هیئت داوران را می دید که از شنیدن تکنیک و احساس موجود در اجرایش به وجد آمده و بصورت ایستاده او را تشویق می کنند.
مسیر هر روزه اش را می توانست با چشم بسته رانندگی کند. دقیقاً می دانست که پس از طی سه هزار و پانصد و چهل و هشت متر به طولانی ترین چراغ قرمز عالم میرسد .درست صد و بیست و هشت ثانیه زمان داشت که چشمانش را ببندد و به هر چیزی فکر کند و این تازه یعنی آن روز بخت یارش بوده چون امکان داشت مجبور شود دو چراغ قرمز را تجربه کند. البته دلخوشیش این بود که می توانست یک ترانه کامل را پشت این چراغ قرمز گوش کرده و همزمان بخواند و هیئت داوران هم در صندلی عقب از توی آینه جلو به میمیک صورتش در حین خواندن توجه می کردند. **************************************

دختر می دانست که هر وقت دامن طرح جین مشکی رنگ نسبتاً کوتاهش را با پیراهن آبی خوشرنگ آستین کوتاه بپوشد می تواند هر کسی را افسون کند و اگر موهای به قول پسرهای فامیل مثل ابریشمش را آزاد و رها روی پیراهن بریزد دیگر مرکز توجه هر جمعی خواهد شد.
پسر طبق معمول مسئله را توی دفتر دختر نوشت و در حالیکه ناشیانه چشمهایش را از برخورد با صورت زیبای دختر می دزدید، دفتر را به سمت دختر سر داد.
دختر با خودش فکر کرد: باز هم آرایش الکترونی . این هم وقتی به یه چیزی گیر میده ول نمیکنه. اَه که چقدر از این شیمی بدم میاد.
و نوشت: ۱s2,2s2 2p6, 3s2 3p6 3d8
ناگهان پسر با لحن ملامت آمیز اما مهربانانه ای گفت: چرا خنگ بازی درمیاری؟
خنگ خودتی.
خودش درست متوجه نشد زیر لب گفته یا توی دلش . ولی دوست داشت که شنیده باشد. بدون شک رنجیده بود. آخر از او انتظار نداشت.
چی؟ چیزی گفتی؟
پیش خودش گفت: پس حتماً بلند گفتم
نه…آره . چطور مگه؟
ببین صدبار بهت گفتم که قبل از اینکه اربیتال d بخواد پر بشه حتماً باید اربیتال s مدار بالاتر پر شده باشه. تو هم که امروز خنگ شدی و معلوم نیست حواست کجاست.
خنگ تویی که…
خب…؟
بعدها هیچوقت متوجه نشد که چرا آن روز آن حرفهای بی مقدمه و یکباره و شوک آور را به زبان آورده بود. درست مثل اینکه می خواست تمام دق دلیهای خود از بی خیالی پسر را یکجا بزند توی سرش.
-خوبه من فقط اربیتال ۳s رو نمیبینم . تو که اصلاً توی این زندگیت هیچ چی رو نمیبینی. – چی رو باید می دیدم که ندیدم.
– هیچ چی . اصلاً ولش کن . شما مردا شعور این چیزا رو ندارید
– تو حالت خوبه؟…چته باز …نکنه گرفتنت دوباره
منظورش جن ها بود و این بیشتر باعث عصبانیتش شد.
– ببین امروز داری چقدر توهین میکنی. یه چیزی بهت میگما
– خب بگو و خودت رو خلاص کن که حداقل این آرایش الکترونی بره تو مغزت.
– آرایش الکترونی بخوره تو سرت
– میخوای اگه حالت خوب نیست تموم کنیم. آرایش الکترونی هم چیز مهمی نیست. اصلاً چطوره در مورد آرایش صورت حرف بزنیم؟
– همیشه همینطوری ماست مالی کن و هی خودت رو بزن به نفهمی.
دختر همیشه فکر می کرد احساسش نسبت به پسر شبیه حسی است که به دوستان دختر خود دارد. همانقدر راحت که می توانست در مورد اظهار علاقه دیگر پسرها با او صحبت کند و حتی آنها را مسخره کرده و بخندند. چند سالی می شد که پسر تبدیل شده بود به معلم همه فن حریف، از هندسه و فیزیک و ریاضی و شیمی گرفته تا عربی و زبان انگلیسی . به اینها اضافه کنید نسبت خویشاوندی نزدیک را.
موضوع از آنجا شروع شد که یک بار وقتی مشغول حل کردن یک مسئله بود، سنگینی نگاه پسر را روی خودش حس کرده بود و وقتی سرش را بلند کرد پسر بصورت ناشیانه نگاهش را دزدید. حتی یکبار دیگر احساس کرد پسر زیر لب گفت: دردت بخوره تو قلبم ولی وقتی او را غافلگیر کرد و مستقیم در چشمانش نگاه کرد، پسر سریع خودش را جمع و جور کرد و در مورد راه حل مسئله حرف زده بود.
اوایل باعث شده بود که شیطنتش گل کند و درست در موقعی که پسر انتظارش را نداشت یکدفعه نگاه او را توی هوا قاپ بزند و همینطور او را شرمنده کند. البته برای اینکارش دلیل هم داشت. سرخ شدن یکباره صورت پسر منظره واقعاً خنده داری بود. مطمئن بود که پسر او را می پرستد و برای همین بدش نمی آمد کمی نقش خدا را بازی کند. از موضع بالادستی خودش همیشه خوشش می آمد اما از رحمانیت هم غافل نبود اما گویا این بنده لجباز خنگ خیال نداشت عبودیت خودش را به راحتی نمایان کند تا مورد تفقد قرار گیرد. یادش هست یکبار که در مورد عشق یکی از پسرهای فامیل با او صحبت کرده بود و از علاقه پنهان او به خودش صحبت می کرد، پسر نیشخندی زد و گفت : مَن عَشَقَ و کَتَمَ فَلَهُ الجنه و چقدر او خندیده بود و هر چی پاپیش شد که این حدیث از کیست؟ پسر گفته بود از یک صحابی گمنام که هرگز حاضر نشد اسمش را هم عیان کند از فرط عشقی که داشت . و دختر بلافاصله جواب داد که حق اینطور آدما همینه که اونقدر عَشَقَ و کَتَمَ بکنن که جونشون بالا بیاد اونوقت شاید توی بهشت بتونن به وصال حوریا برسن .
چی رو ماست مالی کردم . اصلاً چت شد یه دفعه. اگه حوصله نداری خب بگو ندارم . من هم اتفاقاً کلی کار دارم . علاف تو که نیستم
اصلاً کی گفته تو علاف من باشی . من مگه ازت خواستم بیای درس بدی؟ هیچ نیازی هم به درس دادن تو ندارم . اصلاً دیگه نمی خوام ریختت رو هم ببینم.
خب؟
خب که چی؟
واقعاً که چی؟
لوس نشو حوصله ات رو ندارم.
نامه میخوای یا مهمون؟
چی؟
به زبون سلیس فارسی گفتم نامه میخوای یا مهمون؟ اگه متوجه نشدی ، ۳S رو می خوای یا ۴d؟
دختر خنده اش گرفت و یک “خفه شو”ی ملایم نثار پسر کرد.
خیلی وقت پیش یکبار حس کرده بود که پسرک انگار کاغذ تا شده ای را در بین سررسیدی که همیشه همراهش بود پنهان کرده و مشغول دست دست کردن است. منتظر بود که پسر بخواهد نامه را به او بدهد و در حال بررسی کردن عکس العملهایی بود که می توانست انجام بدهد و درست همین موقع بود که پسر گفت:
نامه می خوای یا مهمون؟
نامه
از کدوم چشم؟
خب اینجا جایی بود که می بایست خیلی هوشمندانه رفتار می کرد. نگاهی به چشمان پسر کرد و پیش خودش فکر کرد که اگر فقط کمی از خنگ بازی دست بردارد می تواند حداقل راهنمایی بکند. اما دریغ که در چشمان پسر هیچ نشانه ای دیده نمی شد. تنها چیزی که میشد از نگاهش فهمید اضطرابی بود که در تمام صورتش موج می زد و انگار خودش را به دست تقدیر سپرده بود. دلش را به دریا زد
از این چشم
چشم راستش را به نشانه تایید بست.
منتظر عکس العمل پسر بود. دست پسر به سمت گونه چپ دختر رفت و مژه کوچک رو برداشت و به سمت در گرفت و با نومیدی گفت: مهمونه
و مژه رو به سمت در فوت کرد. و حالا پس از مدتها دوباره بازی شروع شده بود. سوال مهم برای دختر این بود : نامه یا مهمون؟
باید یکجوری جواب این همه آزار روحی را می داد. پیش خودش فکر کرد خب اگر نمی خواست، مرض داشت توی بازی داژبال وقتی توی تیم مقابل بود هیچوقت او را نمی زد و وقتی هم تیم بود، به محض اینکه دختر از بازی بیرون می رفت ، خودش را به اب و آتش می زد تا بتواند از تیم مقابل بُل بگیرد تا دختر دوباره وارد زمین بازی شود؟
باید کاری می کرد تا پسر بتواند جسارتش را پیدا کند و منتظر قضا و قدر نشود، اما…
مهمون.
از کدوم چشم؟
از….
به چشمان پسر نگاه کرد. جهت نگاه پسر سمت گونه چپ بود. بیش از حد تابلو بود. حتی قبل از اینکه از بین دو گزینه یکی را انتخاب کند ، پسر به تنها جایی که نگاه می کرد گونه چپ بود . به نظرش خیلی احمقانه می آمد که یک مژه یک سانتی متری بخواهد سرنوشتش را به جاهای ناآشنا ببرد.
از این چشم (با چشم چپش چشمکی زد و همینطور به پسر نگاه کرد)
خب، پس مهمونت میاد
آره میاد ****************************************** 

۸…۷…۶…۵…۴…۳…۲…۱چراغ سبز شد. صدای بوق ماشینها پشت سر دو ماشین بلند شده بود.

ظهر اشقیاء – داستان کوتاه

به یاد کرامت که هر عاشورا یادش برایم زنده می شود

 

زره اش را بر تن کرد و ردای قرمز رنگش را پوشید. دستاری همرنگ ردا بر سر کرد. شمشیر و خنجرش را که از چند روز پیش صیقل داده بود بر کمر بست و منتظر شد. می دانست که امروز قرار است کاری کند کارستان. از همان طلوع صبح می دانست که چه می خواهد. فقط باید منتظر می ماند تا وقتش برسد. و وقتش رسیده بود.

از چند ساعت پیش شاهد ماجرایی بود که او را بهم ریخته بود. احساس تشنگی می کرد ولی چیزی مانع از نوشیدن آب بود. تاب تحمل برخی صحنه ها را نداشت اما گویی باری بر دوش اوست که می باید آنرا بر زمین نهد. تقدیر او چنین است. گویی چندین سال است که این صحنه ها برایش آشناست. از همان ابتدا همه چیز را دیده بود. شاهد کشته شدن یکایک یاران حسین(ع) بود. حبیب و علی اکبر و وهب و ظهیر و علی اصغر و…و عباس. و این همه بر عطشش افزوده بود. به تقدیرش فکر می کرد . او می خواست کاری کند که هیچکس در این جنگ نکرده بود. حسین (ع) را می دید که در میانه میدان تنها مانده و نگاهش به پیکر عباس خیره مانده است.

 لحظه ای به یاد همسرش افتاد و او را می دید که در گوشه ای ایستاده و با چشمانی خیره او را می نگرد. گویا او نیز از تصمیمش خبر داشت. آفتاب درست به بالای سر رسیده بود و تشنگی امانش را بریده بود و آب نیز در دسترس. اما پاهایش به سمت آب نمی بردش. از کاری که می خواست بکند و فکرش را در سرش بارها پرورانیده بود متنفر بود ولی چاره ای نبود. این نقشی است که برایش در نظر گرفته شده.

حسین (ع) در حال جنگیدن بود . اما او نگاهش نمی کرد . فقط به صدای چکاچک شمشیرها گوش می داد. تنها چیزی که می دید گم شدن رنگهای سپید و سبز در میان انبوه قرمز و قهوه ای بود. چشمانش قرمز شده بود و می خواست یک گوشه بنشیند و گریه کند، اما کار ناتمامی داشت. این صحنه پایانی نداشت و اوست که می بایست پایانش را رقم زند. شمر خسته و نفس بریده از جنگ فریاد زد:

–          خولی! تمامش کن

چیزی نشنید. محو آنچه در برابرش در حال جریان بود شده بود. دوباره

–          خولی!

ناگهان بخود آمد. همه توانش را جمع کرد و به پاهایش که جلو نمی رفتند نهیبی زد و به سمت پیکر حسین(ع) دوید. خنجرش را از نیام درآورد. لحظه ای درنگ کرد. به چشمان همسر و پسرش که او را می نگریستند نگاه کرد و می خواست به حسین (ع) نگاه کند. نتوانست. چشمانش را به آسمان دوخت. دنبال خورشید گشت و می خواست مستقیم به آن نگاه کند ، اما نتوانست. به این فکر می کرد که چگونه این سر را قرار است تا کوفه برساند

لحظه ای به نظرش رسید که صدای هق هق شمر است که بلند شده و صدای واویلایی که به عمر سعد می مانست. دوباره به پیکر حسین خیره شد. انگار هنوز زنده است و می لرزد. صورتش را به سمت خود برگرداند. قطره های اشک را بر چهره حسین دید. خنجر را از غلاف درآورد. آن را بالا برد. آفتاب در تیغه های خنجر گُر گرفته بود. خود را در میانه جمعیتی سیاهپوش حس کرد. باید خنجر را پایین می آورد، آنهم با شدتی که همه از او انتظار دارند. از خولی. او خولی بن یزید اصبحی بود. با رحم و اشک بیگانه . از اول هم همین را می خواست. می خواست کسی باشد که نقطه پایان باشد. که کار را تمام کند. و حالا این ضعف و تردید از کجا آمده؟ پس این همه تمرین شقاوت چرا به کمکش نیامده؟

منتظر بود کسی تشجیعش کند. اما دریغ از و تشویق و هله کردن. در گوشش فقط صدای زاری و گریه بود که می پیچید. این لحظه پایان بود و خواستنش کفاف آنچه را که می توانست انجام دهد نمی داد…نه او مرد این لحظه نبود.

سری را که برای بریدنش تا آنجا آمده بود در بالین گرفته بود و با یک دست خنجری را که همچنان بالا بود می فشرد و دست دیگر را زیر سر پیکر حسین گذاشته بود. در یک لحظه همه صداها قطع شد. فقط او بود و او…نه …نمی تواند…خنجر از دستش افتاد. سرش را بر سر حسین گذاشت و گریست و صدای گریه جمعیت بلند شد.

شمر به تندی جلو آمد و او را به کناری زد و خود کار ناتمام را تمام کرد و او همچنان می گریست. شمر دست او را گرفت ، بلند کرد ، در آغوشش گرفت و در گوشش گفت:

–          گفتم که تو نمی توانی. سال آینده دیگر نباید در نقش اشقیا بازی کنی.