بایگانی دسته: رازهای فامیلی

عمه آمنه و تئوری فحش درمانی

مرحوم عمه آمنه که روحش همواره قرین رحمت باد اولین فرزند خانواده پدری بود. حتی در بین عموهای پدری نیز باز اولین فرزند بود. بنابراین از همان ابتدا ارج و قرب عجیبی بین فامیل داشت , و خلاصه تمام فامیل بصورت کاملاً هماهنگ این بچه شیرین زبان را تا سرحد امکان دوست داشتند تا آنجا که همه فامیل پدری خودشان را می کشتند تا عمه به آنها یک فحش بدهد و آنها حسابی کیفش را ببرند. این مسئله بعدها بصورت یک معضل درآمد. چون همین عادت بعدها به نسل بعد هم تسری پیدا کرد و بیچاره عمه آمنه مجبور بود در یک روز به بیش از صد نفر فحش بدهد .در نظر بگیرید که هر کسی هم هر فحشی را قبول نمیکرد . چون فحش های الکی و نیم بند در حکم بی توجهی بود. مثلاً اگر به من می گفت: احمق بیشعور من می فهمیدم که یعنی التفات عمه کم شده پس باید یک محبت و چاپلوسی فراوانی می کردم تا یک فحش اساسی نصیبم شود.
البته بعضی وقتها هم این پروسه کمی پیچیده میشد. مثلاً در مواقعی که عمه حال و حوصله زیادی نداشت مجبور بودیم یک حرکات ایذایی انجام دهیم که منتج به فحاشی شود. مثلاً در یک جمعی که تنها عمه موجود در آن جمع ایشان بود، به او می گفتیم “عمه آمنه” و معجزه اتفاق می افتاد: ” پدر……مادر…….خواهر….. مگه چند تا از عمه های گور به گوریت اینجا هستن ؟ این زبون….. رو درست بچرخون بگو “عمه” من خودمم می فهمم با منی. آه یادش بخیر چه کیفی داشت. و وقتی بهش می گفتم: خب عمه جان اینقدر از اسمت بدت میاد اسمتو عوض میکردی میذاشتی پریوش یا مهرنوش ، اونوقت هی دوست داشتی که اسمتو همینجوری صدا کنیم.در اینجا از ذکر فحشهای بعدی معذورم چون این فحشها کاملاً اختصاصی بود . یا بعضی وقتها که می دیدم تنها نشسته یک گوشه ای و در حال فکر کردن است می گفتم: ” راستی عمه آمنه چشم تو جام شراب منه. خب طبیعی است که علاوه بر فحش یک شی قابل پرتاب هم نصیبمان می شد.
یک مسئله مهم این بود که عمه توانایی زیادی در تنوع فحش داشت و هر چند وقت یکبار سیستم فحش دهی رو عوض می کرد و فحشهای جدیدتر می داد. همه اینها اما یک وجه عمه آمنه عزیز من بود. درست بود که ادبیات مناسبی نداشت اما تا بخواهید مهربان بود. می دانستیم وقتی می گوید پدر سگ منظورش عزیزم است. و وقتی می گوید خاک بر سرت یعنی عمه به قربونت بره.
یک بار به عمه اصرار کردم که عکسهای دوره جوانیش را بیاورد. بعد از کلی فحش و فحش کاری که چکار جوانی من داری و از این حرفها و اصرا از من آلبومش را مثل یک گنج عزیز آورد. عکس جوانیش را که دیدم به نظرم زیباترین زنی بود که تا آن موقع و حتی بعد از آن دیده ام. زیبا، با وقار، چشمان بزرگ، موهای بلند و تازه این وقتی بود که دو تا بچه هم کنار دستش بوده. به شوهر عمه نگاهی انداختم و گفتم : .واقعاً که گل کاشتی. او هم نگاهی از سر غرور انداخت که بعله دیگه ما اینیم.
رابطه بین شوهر عمه و عمه هم جالب بود. عمه از سیگار متنفر بود و شوهر عمه هم از او بدتر هر کدام از سیگاری های فامیل را که می دید کلی نصیحت و سرزنش بارش می کرد. بنابراین من هم جرات سیگار کشیدن در خانه عمه را نداشتم . یکبار که یواشکی رفتم پشت بام که سیگار بکشم همینکه سیگارم را روشن کردم یکدفعه چشمم به شوهر عمه افتاد. می خواستم سیگار را بندازم که دیدم به به ….تو هم عامو؟… بعله این شوهر عمه ما هم سیگاری گیرانده بود و داشت در عین لذت دود می کرد و خلاصه دستمان برای هم رو شده بود و همین مسئله باعث شد که روابط ما بصورت غیر قابل تصوری بهینه شود طوری که عمه از این رابطه دچار شگفتی میشد.
یک چیز جالب دیگر این بود که عمه آمنه همیشه وقتی که همه دور هم نشسته بودیم و مشغول صحبت از گذشته بودیم یکدفعه یک فحشی نثار خانواده شوهر عمه می کرد و من می گفتم : عمه نگو ناراحت میشه. در جوابم می گفت: نه ولش کن کره نمیشنوه و یا موقع بازی حکم با ورق عمه در روز روشن و به بدترین شکل ممکن تقلب می کرد و من هی میزدم تو سر خودم که نکن عمه. می گفت: نه خرفته نمی فهمه یا کوره نمی بینه. و در شگفت بودم که شوهر عمه هم نه می دید نه می شنید . بعداً که با شوهر عمه بیشتر رفیق شدم فهمیدم که هم همه چیز را می فهمیده هم می دیده ولی اونقدر عاشق عمه بوده که حاضر نمیشده بهش بروز بده.
آدمای قدیمی هم راههای عجیب و غریبی برای بروز دادن عشقشون داشتن.
اما چی شد که توی این هاگیر واگیر من یاد عمه مرحومم افتادم ؟
حقیقتش یکی دو شب پیش پای تلویزیون نشسته بودم و داشتم کانالهای مختلف رو نگاه میکردم. از صدا و سیمای خودمان تا بی بی سی و صدای آمریکا و من و تو و PMC و از این جور چیزا. یک لحظه همکارم بهم گفت: حالت خوبه؟
گفتم چطور؟ گفت الان چند ساعته همینجا نشستی و داری به همه از خودی و غیر خودی فحش نثار میکنی. یکدفعه به خودم آمدم دیدم راست میگه بنده خدا. هر کی حرف میزد به ازای هر جمله اش یک فحش متناسب با آن جمله می دادم.حتی به ازای هر بیت ترانه. بسکه چرت و پرت شنیدم .

جمشید ملقب به …

اگه توی این مملکت حق خوری نبود، اگه اینقدر آدم متواضعی نبود، اگه یه ذره فقط یه ذره به فکر استفاده از شهرت و محبوبیتش بود، اگه یه کمی سیاستمدارتر بود و می تونست مواضعش رو با مدارای بیشتری بیان کنه، اگه اخلاقش یه خرده نرمتر بود و در گفتار صراحت و شفافیت کمتری داشت، اگه حاضر می شد برای کاندیداتوری ثبت نام کنه و اگه شورای نگهبان تاییدش می کرد، اونوقت مثل آب خوردن می تونست حداقل برای چهار دوره نماینده مسلم شهر بشه.
یعنی شما در نظر بگیرید آدم اینقدر محبوبیت داشته باشه که حتی وقتی جزء کاندیداها هم نباشه مردم باز هم بهش رای بدن. اون هم در حد اکثریت . کلاً رابطه عجیبی با مردم داشت. آدم چقدر باید زحمت بکشه و تبلیغ کنه و دروغ بگه و پول خرج کنه و دم این و اون رو ببینه تا مردم بهش اقبال نشون بدن؟ اونوقت فکر کنید یه نفر توی این دنیا در یه شهر کوچیک وجود داشته که هیچکدوم اینکارا رو نکرده و تازه اخلاق و رفتارش هم سگی بوده و روی خوش به هیچکس نشون نداده….نه…هیچکس درست نیست. حداقل من خودم در جریان اون روی سکه اش هم بودم. حرفم رو تصحیح می کنم…آره جز یک نفر به هیچکس روی خوش نشون نداده باشه ولی مردم حاضر بودن، اون نمایندگی شهرشون رو در بالاترین سطوح تصمیم گیری قبول کنه…که هیچوقت نکرد.
همین خود من موقع انتخابات که می شد از هر جای ایران که بودم برمی گشتم خونه فقط برای اینکه بتونم به او رای بدم. حتی یه بار تصمیم گرفتیم برای اینکه در عمل انجام شده قرارش بدیم براش پوستر چاپ کنیم و توی شهر پخش کنیم بلکه مجبور به حضور در عرصه بشه. ولی جوابش مثل همیشه منفی بود. تازه کلی هم سرمون داد و بیداد کرد. حتی وقتی خیلی اصرار کردیم نزدیک بود یه کتک مفصل هم نوش جان کنیم.
عجیبه؟ … باور نمی کنید؟… هضم این رابطه براتون مشکله؟…کجاش؟ منظورم اینه که کدوم قسمت از این رابطه؟
ولی برای مردم شهر ما کاملاً یه رابطه منطقی بود. درست مثل یه رابطه عاشقانه. ما همه نیاز بودیم و او همه ناز. ما هم دوسش داشتیم و هم ازش می ترسیدیم. او هم همینطور، هم به ما احتیاج داشت و هم از ما متنفر بود…شاید هم نبود ولی حداقل اینجوری نشون می داد.
جمشید ملقب به جمشید آفتابه. اسمش بود. همه شهر با همین اسم صداش می کردن البته کسی جرات نداشت جلوی خودش اینجوری حرف بزنه چون برای این جور مواقع همیشه یه چماق کنار دستش بود و چند تا سنگ هم توی جیب پالتوش که توی تابستون و زمستون از تنش بیرون نمی اومد . و عجب ضرب دستی هم داشت. البته اون وقتها دویدنش هم خیلی سریع بود . خودم به چشم خودم دیده بودم که چطور به حساب کسی رسیده.
یادم هست وقتی تازه از آبادان اومده بودیم. بچه های محل که می خواستن سر به سر من بذارن بهم گفته بودن که چقدر آدم خوبیه و چقدر مهربونه و از این حرفا و اسمش هم عمو آفتابه است. من هم رفتم و خواستم بهش سلام کنم. تا گفتم : سلام آقای آفتابه، فقط شنیدم که یکی داد زد فرار کن و من هم ناخودآگاه شروع کردم به دویدن و همین حین چند تا سنگ رو دیدم که زوزه کشان از کنارم رد شد و خیلی جلوتر خوردن روی زمین. بدبختی اینجا بود که پاتوقش سر راه مدرسه هم بود و تا مدتها مجبور بودم کلی راهم رو کج کنم که از کنار اون نگذرم. البته بعدها خودم یکی از کسانی بودم که همین بلا رو سر دیگران آوردم.
اون موقع ها پدیده انتخابات مثل الآن حساس نبود. حساس از این جهت که مردم امروزه احساسی رای میدن. ما همیشه سعی می کردیم در انتخابات با تعقل کامل وارد بشیم و کاملاً از منطق پیروی می کردیم. مثلاً توی دوره سوم انتخابات بود که در شهر ما سه کاندیدا وجود داشت. دو تاشون روحانی بودن و یکیشون هم معلوم نبود از کجا اومده. البته اون منشاء اون دو کاندیدا هم خیلی معلوم نبود ولی خب در این جور مواقع همه تصور میکنن روحانی ها از قم میان. یعنی تا مدتها من فکر می کردم همه روحانیت قمی هستن و همه کمونیستها هم جنوبی. تهرانی ها هم یک مشت کاپیتالیست خرده بورژوا و شمالی ها هم حزب توده ای و اصفهانی ها هم که …خب اصفهانی هستن دیگه. در این تقسیم بندی بقیه مردم ایران هم بسته به نزدیک یا دور بودن از این مناطق توی همین چند تا دسته بندی جا می گرفتن.برگردیم به دوره سوم انتخابات…ولی قبلش برای اینکه بحثمون تحلیلی هم باشه و در خور نام فوروم ایران آمریکا، باید یه تحلیلی از وضعیت امروزه انتخابات در شهرمون هم بدم که فکر نکنید من هم جزء اون دسته آدمای واپس گرایی هستم که برای اینکه گذشته شون رو باشکوه جلوه بدن به تحریف تاریخ رو میارن. مثلاً فکر کنید کلاً از دوره هخامنشیان شیش تا منشور درب و داغون و نصفه و نیمه باقی مونده اونوقت برای من توی یه ایمیل حداقل پنجاه سخن نغز از زبان کورش کبیر فرستادن. همین مونده که فردا پس فردا راجع به مقایسه وضعیت اینترنت در زمان هخامنشیان با وضعیت فعلی چند تا جمله به نقل از هووخشتره هشتم پیدا بشه. بنابراین بهتون اعلام میکنم که من فقط حقیقت رو می نویسم.
در زمان حال حاضر که البته از شانزده سال قبل شروع شده وچون تغییری نکرده مثل اینه که درست شونزده ساله که توی همین حال حاضر باقی مونده ایم، وضعیت اینطوریه که یکی از طوایف شهر ما جمعیتش خیلی بیشتر از بقیه طوایفه بنابراین کاندیداش که اتفاقاً توی این ۱۶ سال ثابت هم مونده و برادر یکی از مسئولین رده بالا هم هست مدام رای میاره. یعنی شما فکر کنید اگه قرار باشه توی دنیا یک نفر رییس جمهور کل دنیا بشه خب معلومه طرف چینیه. نه فکر نکنید هند رو حساب نکردم بلکه هندی ها هم احتمالاً نصفشون به همین چینیه رای میدن چون فکر میکنن اگه یه چینی رییس جمهور بشه اونوقت هشتاد و هشت درصد دولت فعلی و دولتهای قبلی رو یکجا به جرم رشوه خواری و اختلاس اعدام میکنه. البته همه این تصورات در صورتیه که شاهرخ خان یا آیشواریا کاندید نباشن چون اون موقع وضعیت یه مقداری بغرنج میشه
خب در حال حاضر راه حل چیه؟ یکیش همین کاریه که آمریکاییها دارن میکنن یعنی میگن ما صبر میکنیم تا جامعه چین تبدیل بشه به یک جامعه پیر اونوقت دیگه هرکاری دوست داشتیم میکنیم ولی فکرشون به اینجا نرسیده که اگه دولت چین فقط برای یه روز اون قانون محدودیت تک فرزند رو لغو کنه اونوقت نه ماه بعد چین تبدیل میشه به جوانترین و یا حتی کودک ترین جامعه دنیا. پس ما هم نمیتونیم منتظر پیر شدن طایفه بابادی بمونیم. راه دیگه اش اینه که بقیه طوایف با هم متحد بشن و کلی هم روی این زمینه کار شد ولی در آخر به این نتیجه رسیدیم که خب چه کاریه؟ یه چند سال دیگه هم منتظر میمونیم. خب حالا واقعاً به نظر شما این وضعیت درسته؟ اصلاً فرض کنید من اصلاً نخوام راجع به وضعیت گذشته صحبت کنم . مطمئنم نظرتون اینه که قبلاً وضعیت خیلی بهتر بود. آخه اون موقع همه مردم منطقی تر بودن.
یکی از مشکلات من از کودکی این بود که همیشه به مقدمه بیشتر از متن علاقه داشتم یعنی بزرگترین آرزوم اینه که یه روز بتونم فقط یه مقدمه بنویسم بدون اینکه متن داشته باشه ولی حیف که اکثر مردم اینجوری فکر نمیکنن. بنابراین مجبورم علیرغم میل باطنیم به اصل موضوع که همانا انتخابات سوم بود برگردم….با عرض پوزش از روح مرحوم جمشید آفتابه که همچنان نقش اول این ماجراست.
 

سرگذشت شگفت انگیز مهندس محسن بهنامی فر- قسمت ۲

در قسمت قبل کمی با خصوصیات دو شخصیت اصلی آشنا شدید. اما اتفاق اصلی وقتی افتاد که عمو منصور در یک پروژه احداث بیمارستان در ایلام استخدام می شود و اتفاقاً آقای مهندس بهنامی فر هم مدیر و مجری پروژه بود.
از اینجا به چند روایت مختلف وجود دارد . اما از نظر من موثق ترین روایت همان روایتی است که شخصاً از عمو منصور شنیدم!
عمو منصور که در آن زمان در حد یک تکنیسین تر و فرز بود ، کم کم در دل مهندس بهنامی فر جا باز می کند و به مقام دستیاری ویژه او منصوب می شود ، طوری که همه جا با هم بودند و عمو منصور هم زیر و بم کار را از مهندس بهنامی فر حسابی آموخته بود.
ماجرا به آن جا می رسد که بیمارستان قرار است در حضور شاه افتتاح شود و همه کارها هم به خوبی در حال اجراست و روزهای کمی نیز به روز افتتاح باقی مانده است.
تا اینجا را داشته باشید چون قصد دارم کمی مدرن تر ماجرا را برایتان تعریف کنم.

بعد از حدود یکسالی که هیچکس از عمو منصور خبری نداشت، یک روز سر و کله او با یک ماشین شورولت ایران تمام اتوماتیک سفید رنگ و در حالی که ریش پروفسوری زیبایی هم داشت پیدا شد. اون روز وقتی کارت شناساییش رو دیدیم روی اون نوشته شده بود مهندس محسن بهنامی فر. حتی شناسنامه اش هم به این نام بود . حتی یک مدرک مهندسی از دانشگاه های آمریکا هم با مهر و عکس خودش اما به نام مهندس محسن بهنامی فر همراه داشت. اصلاً انگار ما تمام این سالها روی گردن مهندس بهنامی فر کار خرابی کرده بودیم. یعنی من واقعاً روی گردن نابغه عمران و الماس کوه نور صنعت این مملکت ….؟ حتی همین الان هم احساس بدی به من دست داد.
تا سالها مهندس بهنامی فر در برابر این واقعه سکوت کرد و هیچ توضیحی داده نشد. فقط ما عادت کردیم که او را به این نام بشناسیم. این ماجرا تا یک سال پس از انقلاب هم ادامه داشت. اما سالها بعد خود مهندس داستان را اینگونه ادامه داد:

چند روز بیشتر به افتتاح بیمارستان باقی نمانده بود که یکهو جناب اقای مهندس بهنامی فر با تمام خانواده در یک حادثه فجیع از بین می روند. حالا هیچکس جرات ندارد که قضیه را به شاه اطلاع دهد. مگر می شود مهندس بهنامی فر بمیرد؟ پس جامعه علمی صنعتی و دانشگاهی کشور چه خاکی بر سر کند؟ یک مملکت و یک مهندس بهنامی فر. قطعاً خبر مرگ ایشون حتی می تونست روی قیمت نفت هم تاثیر بگذارد….پس چه باید کرد؟ اصلاً چه کسی از زیر و بم ساخت این بیمارستان خبر دارد که بخواهد در حضور اعلا حضرت توضیحات بدهد؟ اگر شاه سوالی پرسید چه خاکی به سر کنیم؟…اما همیشه راه حلی وجود دارد و در این قضیه پیچیده هم راه حل شخص شخیص عمو منصور بود. از آنجایی که ایشان در تمام لحظات با مهندس بهنامی فر بوده و از همه جزئیات فنی اطلاع دارد و شاه هم هیچوقت سعادت نداشته که از نزدیک مهندس بهنامی فر را ببیند و از سر اتفاق خود مهندس هم آنقدر متواضع بود که هیچ علاقه ای به حضور در مجامع علمی و عکس گرفتن نداشته، پس اصلاً چه بهتر که عمو منصور ما بشود مهندس بهنامی فر.


باور میکنید؟…نه؟…فقط به خاطر ذهنیتی که از عمو منصور دارید؟…اشتباه شما هم همین است. چون من با چشمهای خودم تمامی کارتهای شناسایی، پاسپورت و هرچیز دیگری که ثابت کند عمو منصور ما از همون روز اول اول هم خود مهندس بهنامی فر بوده دیده ام و قسم می خورم که مو لای درزش نمی رفت. نه تنها من که همه فامیل این داستان را باور کردند و آنرا به عنوان روایت رسمی داستان پذیرفتند. قبلاً که از قدرت باور پذیری عمو منصور برایتان گفته بودم!


خلاصه این می شود که یکدفعه عمو منصور خود ما که از میزان صمیمیت من با او اطلاع دارید، تبدیل می شود به مهندس محسن بهنامی فر.

یکسال پس از انقلاب عمو منصور یا همان مهندس بهنامی فر توسط دادگاه انقلاب دستگیر می شود . ظاهراً اقای مهندس بهنامی فر خیلی هم آدم ساده ای نبوده و با دستگاه ساواک سر و سری داشته و در نتیجه چند ماه طول می کشد که عمو منصور ثابت کند که مهندس بهنامی فر نیست و بالطبع موفق هم می شود. دیگر شما هم در اینجا به قدرتهای پنهان عمو منصور ایمان آورده اید. عمو منصور تبرئه شده و تنها جریمه اش این می شود که دیگر حق ندارد از عنوان و اسم مهندس بهنامی فر استفاده کند. و عمو منصور که ظاهراً در اولین کابینه دولت حتی تا مرز وزیر شدن پیش رفته یکدفعه تبدیل می شود به یک تکنیسین ساده.

اما این پایان کار عمو منصور یا همان مهندس عمو منصور نبود. از اینجا به بعد سعی می کنم داستان زندگی عمو منصور پس از بازگشت به هویت اصلیش را برایتان تعریف کنم که آنهم سرشار از رازهای فوق العاده است … پس منتظر باشید

سرگذشت شگفت انگیز مهندس محسن بهنامی فر- قسمت ۱

سرگذشت شگفت انگیز مهندس محسن بهنامی فر
مهندس محسن بهنامی فر یکی از شخصیتهای مهم در زندگی من بود. یعنی اگه بخوام درستش رو بگم باید بگم که مهندس محسن بهنامی فر پسر عمه من بود و من قراره که در این نوشته هرچه که از ایشون می دونم برای شما بگم، اما قطعاً نه من و نه شما در پایان نخواهیم توانست رازهای پیچیده زندگی اون رو بفهمیم. اگر از من می شنوید، در هرچه که اینجا می خوانید با دیده شک نگاه کنید .

عمو منصور، پسر عمه طوبی شخصیت فوق العاده عجیبی داشت، در یک کلمه انسان فوق العاده ای بود. استعداد فوق العاده، مهربانی فوق العاده، دست و دلبازی فوق العاده و…البته یک عادت بد هم داشت که در اون عادت نیز فوق العاده بود….دروغگویی . البته دروغ گویی کلمه مناسبی نیست. شاید بهتر باشه از کلمه لاف استفاده کنم. یادم هست که برایم تعریف می کرد که وقتی کوچک بودم در حالی که مرا روی گردنش سوار کرده بوده و در حال بردن به پارک ایستگاه ۱۲ آبادان بوده، یکدفعه احساس کرده که گردنش دچار سوزش همراه با کمی نمناکی شده ، اما حاضر نشده مرا از روی گردنش پایین بیاورد. قسم می خورم که این داستان را درست وقتی که من ۲۷ سالم بود در یک جمع خیلی جدی از دوستان و آشنایان تعریف کرد و باور کنید که در همان لحظه من درست انگار که در جمع خودم را خراب کرده باشم خجالت زده شدم، اما از طرفی ارادتم بابت صبر و شکیبایی عمو منصور در هنگام وقوع حادثه به ایشان مضاعف شد. بعدها فهمیدم که مشکل از گردن عمو منصور بوده، چون تعداد زیادی از بچه های فامیل هم از این نوع خاطرات از ایشان شنیده بودند. این را گفتم که فقط ذره ای از مهربانی های عمو منصور برای شما روشن شده باشد.

شاید شما فکر کنید مهندس بهنامی فر و عمو منصور چه ارتباطی با هم دارند؟ قسمت رازآلود ماجرا نیز درست در همین نکته نهفته است.

مهندس بهنامی فر یکی از بزرگترین و بهترین مهندسان عمران در تاریخ این کشور بود. مهندس پس از فارغ التحصیل شدن از یکی از دانشگاههای مهم آمریکا به ایران برگشت و در پروژه های مهم مملکت مشغول به کار شد. شنیده ها حاکی از آنست که ایشان دست به ماسه میزد ، یکهو تبدیل به یک آپارتمان چند طبقه از طلا می شد. خیلی از اساتید دانشگاه در آن موقع جملات زیادی در مورد ایشان داشتند. مثلاً پروفسور احمدی که پدر عمران کشور محسوب می شود در مورد ایشان فرموده: مهندس بهنامی فر همانند یک گنج ملی برای این کشور مهم است. از سوی دانشگاه تهران ملقب به لقب الماس کوه نور شد. از دستان پروفسور حسابی جایزه نابغه عمران را دریافت کرد. مقالاتش در دانشگاههای خارجی مثل نقل و نبات بین مهندسان عمران پخش میشد. حتی ریاست افتخاری دانشگاه MIT بهش شد که در کمال تواضع قبول نکرد و….

چیه؟ باور نمی کنید؟ خب طبیعی است . البته من یه کمی غلو کردم که این هم به خاطر همنشینی های زیاد با عمو منصور بود و صد البته از نقش آب آبادان هم نمی توان غافل بود. ولی در کل مهندس بهنامی فر مهندس خیلی خوبی بود.

عمو منصور ، پسر سوم عمه طوبی بود. از همون کوچکی آدم خود ساخته ای بود و همیشه سعی می کرد که روی پای خودش بایستد. به همین دلیل بلافاصله بعد از گذراندن دوره هنرستان و گرفتن دیپلم وارد بازار کار شد و به مدد اعتماد به نفس فوق العاده و استعداد خدادای فراوان توانست پله های ترقی را یکی پس از دیگری طی کند. از خصوصیات منحصر به فرد ایشان، توانایی باور پذیر کردن هر نوع داستانی برای دیگران بود. یعنی می توانست طی چند جمله به شما بقبولاند که ایشان همین دیروز موفق به ملاقات با رییس جمهور آمریکا شده و درخواست او را مبنی بر پذیرفتن پست معاونت اولی ایالات متحده آمریکا را رد کرده و چقدر باعث رنجش جناب پرزیدنت شده و دلیل نپذیرفتنش هم ساده بوده، از قیافه وزیر خزانه داری خوشش نیامده. همین . و این که چیزی نیست. شما را وادار می کرد که ازش خواهش کنید این پست را قبول کند و بعد از یکی دو ساعت التماس از طرف شما، می گفت که روی این مسئله فکر می کند، آن هم فقط به خاطر شما.

ای بابا، شما مگه هفت ماهه به دنیا اومدید؟ بذارید یه کمی شخصیت پردازی کنم . انتظار نداشته باشید همینجوری فرتی برم سر اصل ماجرا.
حالا تا اینجا را داشته باشید تا در قسمت بعد برایتان بگویم که چه ارتباطی بین مهندس محسن بهنامی فر و عمو منصور ما وجود داشت و چگونه شد که مهندس بهنامی فر توانست به یک شخصیت مهم در زندگی من بدل شود؟

عمو حشمت

دردت بخوره تو جونم
وقتی این جمله رو با یک صدای مردونه می شنیدیم یعنی عمو حشمت اومده. خدا رحمتش کنه. مهربونترین عمویم بود، که این مهربونی با قیافه و هیکلش هیچ سنخیتی نداشت و چه اصطلاحات قشنگی هم داشت:
ستونم، گیر زانوهام، پدرم “و این درد و بلاهای ما رو که مدام می ریخت تو جونش که آخرش نمی دونم کدوم یکیمون قرار بود دیابت بگیریم که همینطور تو هوا قاپش زد و بردش سمت خودش.
همه فن حریف بود، بنا، لوله کش، تعمیر کار و با اون هیکل تنومندش بی نهایت چابک بود ولی این دیابت خیلی اذیتش کرده بود. کوچکترین زخمی دیگه خوب بشو نبود و به همه اینها بیماری قلبی رو هم اضافه کن. این چند سال اخیر دائماً می بایست رژیم بگیره نه گوشت قرمز، نه برنج، نه شیرینی نه چربی و خیلی چیزای دیگه. بالاخره کسی که برامون مظهر شکست ناپذیری و قدرتمندی بود در مقابل این بیماری و یه قلب نازک نارنجی دوام نیاورد و رفت.
توی مراسم ختم خیلی ها اومده بودن ، فامیل ، دوستان، همکاران و …. این وسط یه کارگر جوون هم بود که اومده بود و با حسرت و اشک تعریف می کرد:
ای عمو حشمت، خدا روحت رو شاد کنه که هفته ای دوبار با دیگ کله پاچه میومدی سر کار و صدا میکردی : بچه ها بدوید که سرد شد و چه کیفی داشت” و اشک می ریخت. ما هم مات و با تعجب داشتیم نگاش می کردیم. وقتی اشکاش تموم شد من ازش پرسیدم : این جریانی که گفتی مال کی بود؟ اونهم گفت : ای آقا عمو حشمت همیشه این کارش بود، خدا رحمتش کنه .
تنها کاری که کردم ، دستش رو کشیدم و بردمش یه گوشه و یواش درگوشش گفتم: این حرفا رو جای دیگه نزن که به گوش زن و بچه هاش و خواهر برادراش برسه. اونم که خیلی متعجب شده بود و از جدیت من نگران شده بود : گفت چرا؟ مگه چی گفتم؟ من هم که حوصله توضیح نداشتم، فقط گفتم : هیچی این خاطره ها اذیتشون میکنه. خلاصه قبول کرد و رفت و همه چی ختم به خیر شد.
وقتی رفتیم سر مزار و عکس عمو حشمت رو دیدم ، لبخندی زدم و پیش خودم گفتم: عمو خیلی کارت درسته.

سلطان ابراهیم و فروپاشی کمونیسم

کلیه فامیل من یعنی اکثریت قریب به یقین آنان چپ بودند، چپ به معنای واقعی. حتی عمو نجات که مرا نصیحت میکرد که : پسر جان به خدا، به پیر، به پیغمبر، خدا وجود نداره و اینا رو برای بدبختی ما درست کردن . و من میگفتم: عامو ، نیازی به قسم نیست، همینجوری بدون قسم هم قبول می کنیم. و یا دایی نیاز که یه روز داشت برامون تشریح می کرد که این دین چه بلایی داره سر ما میاره و از دم داشت تکلیف خدا و پیر و پیغمبر و امامها رو یه سره میکرد و کلاً همه رو مالونده بود و این وسط من هم گفتم : آره دایی ، مث همین مردم بدبخت خودمون که گیر دادن به سلطون بریم (ابراهیم) و … که نگذاشت حرفمو تموم کنم و با لحن خشن گفت : صداتو ببر، حساب سلطون بریم از همه جداست، قربونش برم اون مونجز (معجزه) داره . دار (درخت)خشک سرش سبز شد .
و ما جز سکوت چه کار دیگه ای میتونستیم بکنیم . همین تضادها باعث شد که طوفانهای ایدوئولوژیک به ذهن ما وارد بشن . همین سلطون بریم-قربونش برم- بود که عین عامل نفوذی افتاد وسط این مارکسیسم و به این روز انداختش .بگذریم
این وسط یه مدتی من شده بودم لکه ننگ فامیل. آره …من بریده بودم . شما فکر کن یه کسی که کلاس سوم دبستان کتاب ماتریالیسم تاریخی و ماتریالیسم دیالکتیک به زبان ساده رو به خوردش داده باشن و عین بچه هایی که پدر و مادرشون ادعای نابغه بودنشون را دارن و جلوی همه ازش پایتخت کشورهای دنیا و یا ضرب سه رقمی در دو رقمی رو ازش میپرسن، منو نشون میدادن که این یک وجبی معنای هرچی ایسم تو دنیا هست رو بلده و میتونه سیر رسیدن به یک جامعه بدون طبقه و پیروزی پرولتاریا رو براساس نظریه جبر تاریخ تشریح کنه.
تا اونجایی که من میدونستم کلاً همه ایسم ها دو دسته بودن، اونایی که معنی خوب داشتن مث مارکسیسم و سوسیالیسم و کمونیسم و بقیه یه مشت فحش ناجور بودن که بعضیاشون حتی از فحش خوار مادر هم بدتر بودن.
حالا یه اینجور آدمی ، همینجوری ، بدون اینکه کسی اغفالش کرده باشه ، بیاد بی هوا جلوی همه بره با پدرش وضو بگیره و نماز بخونه… خب این معنای کامل بریدگی است دیگه .
خیلی خودم رو مجبور به توضیح دادن نمیکردم . اون موقع حسم این بود که نیاز دارم که خدایی باشه و اتفاقاً اونا هم همینو میگفتن ، میگفتن خدا یرای ارضای نیاز انسانها به بعضی اصول اخلاقی توسط خود انسانها آفریده شده. و خب منم حتماً نیاز داشتم دیگه… وگرنه مرض نداشتم که هر وعده دوبار نماز بخونم ، یه بار برای اینکه بچه ها بیان و منو وسط نماز بخندونن و خیالشون راحت بشه و اون یکی یه خرده بعدترش که اونها هم دیگه کیف و حالشو برده بودن. ولی جاتون خالی باحال ترین و خنده دارترین تیکه ها و دلقک بازیهاشون رو همینطوری رایگان برام اجرا میکردن و منم از شما چه پنهون کم کم داشت دیگه خوشم میومد. تازه داشتم می فهمیدم چه استعدادهای طنز نهفته ای در وجود فامیل من وجود داره و البته اونها هم باید بابت این کشف استعدادشون از من تشکر کنن.
بعد از یه مدت بعضی از روشنفکرای فامیل قصد داشتن منو تحلیل کنن و اگه بشه همینجا جلوی نشر بیماری رو بگیرن ، به خاطر همین هم شروع میکردن باهام بحث کردن و من هم توی هر بار بحث واقعاً قانع می شدم که خدا وجود نداره ، لامصب این دیالکتیکشون بدجور آدمو می گرفت.
بعضی وقتها دلم به حالشون میسوخت که چقدر حوصله داشتن و چقدر مهربون بودن و احساس مسئولیت میکردن، ولی خب من از همون اول هم خیلی با علم و منطق میونه ای نداشتم. اینی که میگم خوب بودن اغراق نیست ، باور کنید اگر می خواستند می تونستند خیلی راحت به من ثابت کنند که خودم هم وجود ندارم ولی نمی خواستند و این فقط و فقط نشونه بزرگواریشون بود.
بعضی وقتها یه عده دیگه که خیلی با حوصله نبودن از کوره در میرفتن و فحش می دادن. این وسط حتی شوونیست هم شدم، اپورتونیست و ریویزیونیست و فاشیست و از این فحشای بد دیگه. فقط خدا رو شکر میکردم و همچنان میکنم که کسی جرات نداشت بهم بگه خرده بورژوا یا عمده بورژوا. چون دیگه تحمل اینو نداشتم ، یعنی هیچکس تو فامیل ما نداشت. اصلاً این بدترین فحش تاریخ بود. علی الخصوص با اون پدر سمبل پرولتاریا که البته هنوز درگیر افکار سنتی و غیر معقول مذهبی است. بنده خدا پدرم-خدا بیامرزدش- کار خودشو میکرد و برای اینکه بالاخره توی اون دنیا حداقل چند تای دیگه از فامیلامون رو بتونه کنار خودش داشته باشه ، هر بار که نماز میخوند برای ده بیست نفر دیگه هم میخوند از اموات قدیم تا احیاء جدید . وحال فکرش رو بکن یکی این وسط بخواد به من بگه بورژ…-واقعاً نوشتنش هم زشته-. این خط قرمز من بود .
ولی قبلش باید بدونید قبلاً من طرفدار چه احزابی بودم و چقدر تغییر عقیده دادم . اولش که طرفدار سازمان چریکهای فدایی خلق بودم، بعدش توی انتخابات مجلس به دلیل اینکه از چریکها کاندیدایی نبود ، مجبور شدم به طور تاکتیکی برای نماینده های مجاهدین تبلیغ هم بکنم ،بعدش که سازمان چریکها دچار انشقاق شد من هم مشتق شدم ، یعنی دیدم این اکثریتی ها خیلی گهن، یه جوری انگار شعبه دوم حزب توده ان ، اینه که رفتم تو خط اقلیت. اما خب بهتر می دونید خودتون . ما ایرانی ها وقتی می افتیم تو خط چیزی تا تهش میریم. اینه که یکدفعه توی اقلیت هم جدایی افتاد و خود این اقلیت شد بخش ۱ و بخش ۲٫ بخش ۲ چون سر جمع ۱۰، ۱۵ نفر بیشتر نبودن ، دیدن که اینجوری که نمیشه و درست نیست ، بنابراین کلی گشتن و یه موضوع برای اختلاف عقیده گیر آوردن که دوباره انشعاب بدن. خلاصه همینجوری اینقدر تقسیم شدیم تا اینکه یکهو متوجه شدم که خود من هم به تنهایی باید اعلام یک خط فکری جدید بکنم و دنبال اسم برای حزب خودم میگشتم که با عقاید اتحادیه کمونیستهای ایران آشنا شدم ،این سازمان یکدفعه مث اینکه مد شده باشه همه جوانها و نوجوانهای فامیل رو در بر گرفت ، هر چی بود از اون سچفخا و سپدراطک* بهتر بود و تازه خیلی از دخترای فامیل و غیر فامیل هم اونجا بودن . به سن ما که قد نمیداد ولی خب این فروید بی همه چیز ، بعضی چیزا رو خوب میفهمید . بعضی روزا کوه می رفتیم با بقیه و توی کوه همه با هم میخوندیم :
سر اومد زمستون، شکفته بهارون، گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
یا دم می گرفتیم
موجی بر موجی می بندد، بر افسون شب می خندد، با آبیها می پیوندد
و خوش میگذشت تا اینکه یکدفعه در معرض طوفانهای ایدئولوژیک قرار گرفتم و … و اون شد که می دونید
….شاید ادامه داشته باشد

·سچفخا : سازمان چریکهای فدایی خلق ایران
سپدراطک: سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر ،