عمه آمنه و تئوری فحش درمانی

مرحوم عمه آمنه که روحش همواره قرین رحمت باد اولین فرزند خانواده پدری بود. حتی در بین عموهای پدری نیز باز اولین فرزند بود. بنابراین از همان ابتدا ارج و قرب عجیبی بین فامیل داشت , و خلاصه تمام فامیل بصورت کاملاً هماهنگ این بچه شیرین زبان را تا سرحد امکان دوست داشتند تا آنجا که همه فامیل پدری خودشان را می کشتند تا عمه به آنها یک فحش بدهد و آنها حسابی کیفش را ببرند. این مسئله بعدها بصورت یک معضل درآمد. چون همین عادت بعدها به نسل بعد هم تسری پیدا کرد و بیچاره عمه آمنه مجبور بود در یک روز به بیش از صد نفر فحش بدهد .در نظر بگیرید که هر کسی هم هر فحشی را قبول نمیکرد . چون فحش های الکی و نیم بند در حکم بی توجهی بود. مثلاً اگر به من می گفت: احمق بیشعور من می فهمیدم که یعنی التفات عمه کم شده پس باید یک محبت و چاپلوسی فراوانی می کردم تا یک فحش اساسی نصیبم شود.
البته بعضی وقتها هم این پروسه کمی پیچیده میشد. مثلاً در مواقعی که عمه حال و حوصله زیادی نداشت مجبور بودیم یک حرکات ایذایی انجام دهیم که منتج به فحاشی شود. مثلاً در یک جمعی که تنها عمه موجود در آن جمع ایشان بود، به او می گفتیم “عمه آمنه” و معجزه اتفاق می افتاد: ” پدر……مادر…….خواهر….. مگه چند تا از عمه های گور به گوریت اینجا هستن ؟ این زبون….. رو درست بچرخون بگو “عمه” من خودمم می فهمم با منی. آه یادش بخیر چه کیفی داشت. و وقتی بهش می گفتم: خب عمه جان اینقدر از اسمت بدت میاد اسمتو عوض میکردی میذاشتی پریوش یا مهرنوش ، اونوقت هی دوست داشتی که اسمتو همینجوری صدا کنیم.در اینجا از ذکر فحشهای بعدی معذورم چون این فحشها کاملاً اختصاصی بود . یا بعضی وقتها که می دیدم تنها نشسته یک گوشه ای و در حال فکر کردن است می گفتم: ” راستی عمه آمنه چشم تو جام شراب منه. خب طبیعی است که علاوه بر فحش یک شی قابل پرتاب هم نصیبمان می شد.
یک مسئله مهم این بود که عمه توانایی زیادی در تنوع فحش داشت و هر چند وقت یکبار سیستم فحش دهی رو عوض می کرد و فحشهای جدیدتر می داد. همه اینها اما یک وجه عمه آمنه عزیز من بود. درست بود که ادبیات مناسبی نداشت اما تا بخواهید مهربان بود. می دانستیم وقتی می گوید پدر سگ منظورش عزیزم است. و وقتی می گوید خاک بر سرت یعنی عمه به قربونت بره.
یک بار به عمه اصرار کردم که عکسهای دوره جوانیش را بیاورد. بعد از کلی فحش و فحش کاری که چکار جوانی من داری و از این حرفها و اصرا از من آلبومش را مثل یک گنج عزیز آورد. عکس جوانیش را که دیدم به نظرم زیباترین زنی بود که تا آن موقع و حتی بعد از آن دیده ام. زیبا، با وقار، چشمان بزرگ، موهای بلند و تازه این وقتی بود که دو تا بچه هم کنار دستش بوده. به شوهر عمه نگاهی انداختم و گفتم : .واقعاً که گل کاشتی. او هم نگاهی از سر غرور انداخت که بعله دیگه ما اینیم.
رابطه بین شوهر عمه و عمه هم جالب بود. عمه از سیگار متنفر بود و شوهر عمه هم از او بدتر هر کدام از سیگاری های فامیل را که می دید کلی نصیحت و سرزنش بارش می کرد. بنابراین من هم جرات سیگار کشیدن در خانه عمه را نداشتم . یکبار که یواشکی رفتم پشت بام که سیگار بکشم همینکه سیگارم را روشن کردم یکدفعه چشمم به شوهر عمه افتاد. می خواستم سیگار را بندازم که دیدم به به ….تو هم عامو؟… بعله این شوهر عمه ما هم سیگاری گیرانده بود و داشت در عین لذت دود می کرد و خلاصه دستمان برای هم رو شده بود و همین مسئله باعث شد که روابط ما بصورت غیر قابل تصوری بهینه شود طوری که عمه از این رابطه دچار شگفتی میشد.
یک چیز جالب دیگر این بود که عمه آمنه همیشه وقتی که همه دور هم نشسته بودیم و مشغول صحبت از گذشته بودیم یکدفعه یک فحشی نثار خانواده شوهر عمه می کرد و من می گفتم : عمه نگو ناراحت میشه. در جوابم می گفت: نه ولش کن کره نمیشنوه و یا موقع بازی حکم با ورق عمه در روز روشن و به بدترین شکل ممکن تقلب می کرد و من هی میزدم تو سر خودم که نکن عمه. می گفت: نه خرفته نمی فهمه یا کوره نمی بینه. و در شگفت بودم که شوهر عمه هم نه می دید نه می شنید . بعداً که با شوهر عمه بیشتر رفیق شدم فهمیدم که هم همه چیز را می فهمیده هم می دیده ولی اونقدر عاشق عمه بوده که حاضر نمیشده بهش بروز بده.
آدمای قدیمی هم راههای عجیب و غریبی برای بروز دادن عشقشون داشتن.
اما چی شد که توی این هاگیر واگیر من یاد عمه مرحومم افتادم ؟
حقیقتش یکی دو شب پیش پای تلویزیون نشسته بودم و داشتم کانالهای مختلف رو نگاه میکردم. از صدا و سیمای خودمان تا بی بی سی و صدای آمریکا و من و تو و PMC و از این جور چیزا. یک لحظه همکارم بهم گفت: حالت خوبه؟
گفتم چطور؟ گفت الان چند ساعته همینجا نشستی و داری به همه از خودی و غیر خودی فحش نثار میکنی. یکدفعه به خودم آمدم دیدم راست میگه بنده خدا. هر کی حرف میزد به ازای هر جمله اش یک فحش متناسب با آن جمله می دادم.حتی به ازای هر بیت ترانه. بسکه چرت و پرت شنیدم .

بهانه های ارسالی از طرف نیروهای منفی

تا حالا شده هم دوست داشته باشید یه کاری رو انجام بدید هم برای انجام ندادنش دنبال هزارتا بهونه بگردید؟ نمی دونم اسم این پارادوکس رو چی میشه گذاشت؟

آخه این چه مرضی است که آدم کلی بگرده تا بتونه بره به کلاسی که همه عمر فکر می کرده که این کلاس تنها راه یاد گرفتن چیزهایی است که میتونه نیازهای زندگیش رو تامین کنه ولی بعدش درست همون روزی که قراره بره کلاس یکدفعه کرم بیفته به جونش . یکدفعه هزار تا بهونه برای نرفتن پیدا کنه. اون هم کلاسی که با استادش رو در بایستی داره. اون هم استادی که خیلی براش عزیز باشه.

از یکهفته پیش خودم رو آماده رفتن به کلاسهای عرفانی کرده بودم. می خواستم ببینم چطوری میشه آدم شد. چطوری میشه آدما رو دوست داشت. چطوری میشه خدا رو بهتر شناخت و هزار تا سوال دیگه. حالا شما داستان اولین جلسه کلاس رو قراره بخونید.

 روز اول که می خواستم برم سر کلاس، همینطوری یکدفعه هزار تا بهونه برای نرفتن پیدا کردم. اینکه ممکنه یه مهمون برام بیاد، اون هم نه هر مهمونی . یه مهمون از شهرستان چون خداییش مهمونای من همیشه وقتی به صد متری خونه میرسن خبر میکنن که توی راه هستن.خب بهم حق بدهید چون خیلی موضوع مهمی بود مگر اینکه تلفن رو بر می داشتم از کل فامیل استعلام بعمل می آوردم که کسی به سمت تهران و کرج راه افتاده یا نه. در بعضی موارد باید می پرسیدم که کسی از خونه اش خارج شده یا نه. چون معمولاً بعضی ها هم وقتی از خونه قهر میکنن میان پیش من . خب این کار که عملاً توی چند ساعت امکان پذیر نبود و به همین دلیل عملاً باید می موندم توی خونه و پای تلویزیون منتظر می موندم ولی به نظر خودم این بهونه خیلی بهونه کافیی نبود . یکدفعه به نظرم رسید که باید برم حمام . این دیگه اظهر من الشمس بود که در یک همچین کلاسی بالاخره برای روز اول نمی شد با ریش نتراشیده و موهای درب و داغون حضور پیدا کرد.در اون لحظات حساس فقط فکر خودم نبودم بیشتر به فکر آبروی استاد بودم …..خب به درک میرم حموم ولی به نظرم رسید که اون لباسی هم که خیلی دوست دارم بپوشم کثیفه یعنی یه جورایی نمی شد پوشیدش و حس می کردم بدون اون تی شرت اون حس عرفانی خاص رو نمی تونم جذب کنم چه بسا که موجب دفع بقیه حس های غیر خاص هم می شدم.لباس شویی رو هم که نمیشه فقط برای یه لباس بکار انداخت. چون بالاخره ما می خواهیم بریم عرفان یاد بگیریم تا در نتیجه بتونیم با طبیعت و هستی به هماهنگی برسیم و به نظرتون این درسته که نیروی برق و آب رو که یکی از مظاهر طبیعته رو همینطوری هرتکی مصرف کنیم؟ نه…نه پس کل لباسهای کثیف رو باید شست. درست همونطوری که قراره چشمامون رو بشوریم.

من کلاً باید یه آدم تازه بشم ، باید با یه وجود شسته شده برم سر کلاس . ….خلاصه همه این کارها رو که انجام دادم، شد ساعت سه و کلاس ساعت پنج شروع میشد. نه اصلاً شما جای من با این وضعیت چکار می کردید؟ ولی من همه تلاشم رو انجام دادم فقط لباسا تا ساعت چهار خشک نشد. حتی اگه تا چهار و نیم هم خشک میشد می رفتم ولی نشدد…اینطوری شد که من نرفتم.
جلسه بعد که دیگه هر جوری بود رفتم سر کلاس وقتی استاد ازم پرسید چرا هفته پیش نیومدی دقیقاً انگار دارم به مدیر عاملمون دروغ میگم در حال سر هم کردن یه سری دروغ بودم که استاد گفت البته طبیعیه و اکثر بچه ها از این حالت براشون پیش میاد . چون بالاخره یه چیزایی هست که مانع سر راه آدم ایجاد میکنه. به جان خودم اینقدر راحت شدم اینقدر راحت شدم که حد و حساب نداشت .

فهمیدم که این بهونه ها بهونه های خودم نبوده در حقیقت همه نیروهای منفی هستی جمع شده بودن تا نزارن من برم سر کلاس و عارف بشم. حالا البته یکمی غلو میکنم فکر کنم یکی دو تا از نیروهای منفی هستی مشغول کارشکنی توی راه تعالی من بودند…. .ولی آخه چرا من؟

خب این هم دلیل داشته شاید فکر میکردن با این کاراشون میتونن از بوجود اومدن یه ابوسعید ابوالخیر دیگه جلوگیری کنن ولی فقط محض اینکه حالشون گرفته بشه میگم : آخه برادر منفی من ، خواهر منفی من ، نیروی منفی من، اگه به دونستن عرفان تئوری بود که من الآن شصت بار روی مولانا و شمس و شیخ محمود شبستری و ابوسعید ابوالخیر رو کم کرده بودم.  البته میدونم پشت اون نیروی منفیتون هنوز اینه که یا نزارید من عارف بشم یا اگه شدم ، یه چیزی بشم تو مایه های گروه انحرافی….نه دیگه خودتون رو به کوچه علی چپ نزنید…از خودتونن دیگه. این رو که میدونم.

خلاصه ایندفعه رو مثل همه چهل سال قبل شما بردید . فقط بدونید که من در عین شایستگی بهتون باختم و این هیچ چیزی از ارزشهای من کم نمیکنه….حالا دیگه نزارید دهنم وا بشه و از اختلاف نابرابر تدارکات و پشتیبانی و دستهای پشت پرده حرف بزنم.

گزارش سفر به ورزقان

 

حسن ستاری
بایرام گلستانی
نجمه فتحی پور
ستار ستاری
غلامرضا فتحی پور
علی رحمان پور
صدای پر طنین آقا عندلیب اسامی رو تکرار می کرد و حسابی حواسش بود کسی زیرآبی نرود. هر اسم رو چهار بار با صدای بلند می خواند . یک عندلیب به تمام معنا منتها با صدای خش دار و ضمخت و یه سبیل پر هیبت…ولی الحق که دلش عندلیبی بود.
توی لله لو کلاً سه تا فامیل بیشتر از بقیه بود. ستاری، فتحی پور، گلستانی
آقا عندلیب با صدای بلند گفت: حسن آقا دو تا بزار کنار
گفتم : چرا آقا عندلیب؟
گفت: این پیرمرده دم در خیلی وقته ایستاده ولی دفترچه اش رو هنوز نخوندین. یکی هم برای اون خانمه که اون جا ایستاده. خیلی وقته اونجاست و جزء اولین نفرا بود.
اسمش علی فتحی پور بود و اسم اون خانم هم ماهپاره حسین پور. به نامیرا گفتم راست میگه این بندگان خدا زودتر از همه اومده بودن ولی دفترچه شون نیست.
رامین دفترچه ها را چک میکرد که فقط به کسانی هیتر بدهیم که قبلاً هیتر نگرفته بودند. نامیرا هم توی دفترچه ها می نوشت “بخاری برقی” . نعمت هم توی یک برگه جداگانه اسمها را می نوشت . می خواستیم دو قبضه بشود و بدهیم دست دهیار تا برای کمکهای بعدی حواسش باشد. من هم دفترچه ها رو می گرفتم و بخاری می دادم دست آقای عندلیب. حسن آقا هم که از تهران با عندلیب آمده بود و خیلی هم توی این ماجرا همدل بود و کمک کرد با من بالا بود.
– عندلیب جان فکر کنم همین باشه. علی یار فتحی پور. این هم هیترش . راش بنداز
پیرمرد گفت : نه این علی یار فتحی پوره. من علی فتحی پورم.
چه فرقی می کرد؟ علی یار هم پسر عمو یا پسر دایی یا بالاخره کس و کار خودش بوده. چند نفر از اهالی روستا هم داخل بهمون کمک می کردند. سه چهار تا از دفترچه ها را که می خواندم سهم همان اهالی شد.
– حسن آقا یکی دیگه بزار کنار
باز هم دستور جدید از طرف عندلیب صادر شده بود و حسن آقا هم مامور معذور.
– این دیگه برای کیه آقا عندلیب؟
– برای اون یکی پیرمرده که چسبیده به در
– اسمش چیه؟
– شهباز رحمان پور
راست میگفت. همش جلوی چشمم بود. چقدر خوبه که عندلیب حواسش به این چیزا هم هست.
– ماهپاره حسین پور. آقا عندلیب. اینم دفترچه ماهپاره حسین پور.
۱۲۰ تا هیتر و دویست تا خانواده. هر چی به ته کامیون نزدیکتر میشدیم، اضطراب را در قیافه نامیرا و رامین بیشتر می دیدم. به خودم می گفتم اگه مسیح از اینجا رد می شد شاید می تونستیم همه لله لو، نه همه ورزقان رو هیتر برقی می دادیم تا خیال نامیرا و رامین هم راحت بشه و اینقدر نگران تل دفترچه های روی میز نبودند. اونوقت دغدغه های عندلیب هم کمتر میشد و هیچ رحمان پور و ستاری و فتحی پوری بدون هیتر نمی موندند.
– چند تا کارتن دیگه باقی مونده؟
نامیرا پرسید و من هم گفتم همه اش ۲ تا یعنی فقط میشه به ۸ نفر دیگه هیتر داد. رامین گفت: نزدیک صد تا دیگه دفترچه هست.
همون موقع دو سه تا از اهالی که جوانتر بودند هر جوری بود خودشان را رساندند داخل و با ناراحتی زیاد شروع کردند به داد و بیداد که این چه وضعیه؟ ما چکار کنیم؟
نامیرا گفت: آقای عزیز ما همین قدر آوردیم و دولتی هم نیستیم.
– دولتی نیستید که نیستید
چند نفری که داخل بودند شروع کردند به آرام کردن معترضین و ما هم نمی دانستیم دقیقاً باید چکار کنیم. تصمیم گرفتیم اسم هشت نفر را اتفاقی بخوانیم. البته شهباز رحمان پور و علی فتحی پور هم می بایست توی اسامی باشد. این دیگذ کمترین کاری بود که می توانستیم برای عندلیب بکنیم.
داخل کامیون خالی خالی شده بود و ما مانده بودیم و هشتاد و سه دفترچه بدون هیتر و مردمی که پشت در ایستاده بودند . حس عجیبی است شرمنده گی. باید می ایستادیم و دفترچه های مردم رو می دادیم دستشان و قیافه های ناراحت آنها را تماشا می کردیم. این عذابی بود که قبلاً برایش خودمان را آماده نکرده بودیم. فکر می کردیم هیترها رو می توانیم توی دو سه تا ده پخش کنیم و کلی آدم رو شاد و وجدان خودمان را سبک. اما حالا فقط شرمنده بودیم و عذاب وجدان راحتمان نمی گذاشت.
– خب حالا چکار کنیم؟
این جمله ای بود که توی ذهن هر سه نفرمان بود ولی نامیرا به زبان آورد.
– آخه عزیز من اگه به حرف ما گوش می دادید و به خودمون واگذار می کردید . می دونستیم چطوری پخش کنیم.
دهیار ده بود که داشت نمک روی زخم ما می پاشید.
– مثلاً چطوری پخش می کردی؟
رامین حسابی کفرش دراومده بود از دست دهیار.
– همین چند روز پیش هم یه عده مث شما اومده بودن و ۶۰ تا هیتر به ما دادن. ما هم قشنگ رفتیم دادیم به اونایی که نیاز داشتن.
– میدونی به کیا دادی؟ توی دفترچه هاشون نوشتی؟
– نه توی دفترچه نمی نویسیم دیگه.
– از کجا میدونی اون ۶۰ نفر الان نیومده باشن دوباره هیتر بگیرن؟ همینطوری می خواستی توزیع کنی که خودت هم ندونی به کی دادی به کی ندادی؟
این را نامیرا گفت شاید هم من. نمیدانم. فقط می دانم جای زخممان بیشتر می سوخت. من که دوست داشتم با مشت بیفتم به جان مردک. حسابی گند زده بود. فکر کنید توی تمام ورزقان وضعیت به همین منوال بود. دهیارهای بی سواد و خود رای شده بودند مسئول رسیدگی و توزیع کمک به مردم و چقدر بچه های هلال احمر و جهاد دانشجویی از دست شوراها و دهیارها به ستوه آمده بودند.
دهیار بیچاره از هرکدام ما حرفی خورد اما هنوز معتقد بود که شیوه خوش شیوه درست تری است. کاری از دست ما هم بر نمی آمد.
قیافه های پشت در را نگاه می کردم. مطمئن بودم نامیرا دلش برای صدای عندلیب تنگ شده و دوست داشت دوباره بشنود:
عباس رحمان پور
گلناز فتحی پور
علی اصغر گلستانی
……………………….


 

نمردیم و هک شدیم

در محله ما یک خانمی زندگی می کرد که شغل پر خطری داشت. این خانم محترم برای مدت چند روز ناپدید شده بود. در نتیجه شایعات فراوانی پشت سر ایشان شکل گرفت . مردم را که می شناسید. یکی از شایعات دستگیری ایشان توسط کمیته بود که این یکی تقریباً مورد توافق اکثریت محله قرار گرفت و در نتیجه تصمیم گرفته شد که در جهت عدم تشویش اذهان عمومی و وحدت کلمه کلیه شایعات دیگر حذف گردد. بالاخره پس از مدتی سر و کله خانم مذکور در محله پیدا شد….فیلم مالنا را دیده اید؟ اگر ندیده اید حتماً ببینید.

جانم برایتان بگوید که از آنجایی که متوسط هوشی ایشان از متوسط هوشی محله بالاتر بود، خودشان بلافاصله یک کنفرانس دم دری تشکیل دادند و رسماً اعلام کردند که ایشان را به جرم سیاسی دستگیر کرده بودند و پس از اثبات بیگناهی به همراه اعاده حیثیت آزاد کرده اند. تیز هوشی و فراست را دریافت کردید؟ یعنی بالاخره ایشان هم تفاوت جرم سیاسی و جرم غیر سیاسی را می دانست.

حالا ما هم به تاسی از ایشان اعلام میکنیم که ما را به جرم مطالب یکسره سیاسی مان هک کرده بودند. نه که کلاً سیاست از بر و روی ما می ریخت روی زمین….اصلاً همین خود شما بروید ببینید که این خاطرات ما چقدر نکته پنهان در خودش دارد….چی؟ کجاش نکته پنهان داره؟………..واقعاً که. دستتون درد نکنه….خیلی هم ممنون….باشه آقا…بالاخره ما هم خدایی داریم. حالا اینکه شما نفهمیده اید دلیل نمی شود که هیچکس نفهمد. اصلاً من کلی خوشحال شدم از اینکه دیدم وبسایتم هک شده، چون معلوم شد بالاخره یک نفری پیدا شده که همه آن چیزهایی را که پسِ پشتِ دیوارِ ناخوداگاهِ ضمیرِ نامکشوفِ ما بوده را فهمیده و درک کرده و این خودش جای بسی خوشحالی است. اصلاً فکر کنید بعد از یک عمر تکرار جمله ” هیشکی منو درک نمیکنه” ، یکروز صبح از خواب ناز بیدار شوید و ببینید در دنیای مجازی کسی شما را به شدت درک کرده و حتی بیشتر. خب دیگر مرگ می خواهید بروید رواندا (ترجیحاً قبیله توتسی). درد بی درمان می خواهید بروید سوریه (ترجیحاً حلب) ، کوفت می خواهید بزنید سر دلتان بروید سودان ( اولویت با شمال)، اصلاً نمی دانم دیگر یک آدم چه چیزی می تواند از این دنیا توقع داشته باشد؟

از قدیم گفته اند آدم قدر داشته هایش را نمی داند. حالا کدام پدر آمرزیده ای این حرف را زده بماند ولی حتماً در زمانهای قدیم هم آن خدابیامرز چیزی مانند وبسایت داشته که توسط طراری یا عیاری یا عیار طراری هک شده و شان صدور این جمله هم به همین دلیل بوده است. من هم دقیقاً بعد از آنکه فهمیدم وبسایتم هک شده هزار مطلب ننوشته به ذهنم رسید. فقط یکنفر نبود بزند پس سرم که ” آخه مرتیکه دو ماه تموم وبسایتت رو به روز نکردی و یک خط چرت و پرت توش ننوشتی حالا یکدفعه کک توی مغزت افتاد؟”

ولی باور کنید بدون وبسایت آدم دستش به در یخچال هم نمی رود چه برسد به کیبورد. بدون وبسایت آدم درست مثل یک شاعر بدون شعر است. مثل یک آهنگساز بدون ساز، مثل یک سیاستمدار بدون حزب، یک نماینده بدون رای، یک تاجر بدون پول، یک دیوانه بدون دست و پا، یک سگ بدون دندان، یک مگس بدون نیش، یک آمیب بدون سلول، کلاً هیچ هیچ است. یا شاید یک هیچ بدون هیچ. …..آخیش آدم بعضی وقتها حتی در توجیهات خودش هم می ماند. عجب لذتی دارد این توجیه.

خلاصه اینکه ما آمدیم، از امروز دیگر من یک شخص دیگری شده ام ، دوباره بدنیا آمدم. البته امروز که چهارشنبه است و فردا هم می خورد به پنجشنبه و جمعه. ولی قطعاً از روز شنبه ما یک چیز دیگری خواهیم شد. این _______ این هم !

 

شبه خاطرات سفر به M.I.S- قسمت آخر

من و مولانا
مدتی این مثنوی تاخیر شد
مهلتی بایست تا خون شیر شد
میگویند مولوی هم در زمان نوشتن مثنوی در فاصله دفتر دوم و سوم، یا سوم و چهارم و یا چهارم و پنجم مدتی منتظر فرآیند تبدیل خون به شیر بود. حالا شما هم اینقدر گیر ندهید. چه فرقی میکند بین کدام دو فصل بوده؟ واقعیت این است که خودم شک دارم. حالا می توانید شما طبق جدول لگاریتمی شکیات فرض را بر شک بین دو و سه بگذارید و از همان دو دوباره شروع کنید و بروید تا تا ۵٫ اگر هم فرض را بر سه و چهار بگذارید همان چهار مورد قبول است.
ولی مشکل اینجاست که مولوی بعد از تاخیرش یک شاهکار می نویسد و بنده یک خاطره آبکی. اصلاً فرق آدمها همینجاست. من که یک حسام الدین چلبی ندارم که منبع الهامم باشد، نهایتاً باید به صادق بسنده کنم. که البته صادق کم از حسام الدین چلبی نیست ولی من…….
 
تعلیق
کلاً هر داستانی باید تعلیق داشته باشد. یعنی یک جذابیتی برای خواننده وچود داشته باشد که خواننده را به خواندن ادامه ماجرا ترغیب کند. مشکل من هم برای نوشتن قسمت پنجم همین تعلیق بود. شاید اگر شما نمی دانستید که ما آخرش زنده می مانیم یا می میریم خیلی جذابتر میشد. اصلاً به ذهنم رسید آخر ماجرا را تغییر دهم. کلی هم گزینه موجود است. مثلاً می توانم در آخر همین قسمت ماشین را منفجر کنم و خودم بمیرم و صادق زنده بماند. یا مثلاً نشان دهم که همه این ماجرا خواب بوده. البته شاید همین سالم رسیدن ما هم برای خودش تعلیقی باشد. بدبختی خاطره نویسی همین است که نمیشود یک بلای اساسی سر نویسنده آورد. درست مثل بیوگرافی نویسی یا فیلمهای بیوگرافیک است. مثلاً فکرش را بکنید ریچارد آتن بورو در آخر فیلم گاندی نشان میداد گاندی کشته نشده و هنوز بصورت ناشناس در حال زندگی کردن در نقش یک راهب بودایی است. خب مگر ما بلانسبت شما خر تشریف داریم. آنهم در این زمانه که نمی شود یک بچه پنج ساله را گول زد. پس شما هم این تعلیق لعنتی را ندیده بگیرید تا من ببینم چه خاکی باید توی سرم بریزم.
 
جاده اسم منو فریاد میزنه
 
– به نظر من بیا و ماشین را قبل از رفتن به یه تعمیرکار نشون بدیم
– نه بابا تا همین جا هم کلی از برنامه عقبیم
– کدوم برنامه؟
– همون برنامه سفر دیگه
– بابا بی خیال
– نه آخه خوب نیست مردم رو دم دروازه ورودی شهر معطل کنیم. بعدشم من به فکر اون گوسفنده هستم که با دیدن هر ماشینی که از دور دود میکنه هی قلبش دچار تپش میشه.
– یعنی….؟
– یعنی ما مرد روزهای سختیم. این ماشینم باید از همین الان عادت کنه.
بالاخره در یک فرآیند دموکراتیک به این نتیجه رسیدیم که برنامه ریزی از هر چیزی در زندگی مهمتر است و برنامه حتی از جان آدمها ایضاً.
ساعت ده و سی دقیقه از خرم آباد خارج شدیم و بنا بر این شد که از اتوبان جدید خرم آباد اندیمشک گذر کنیم. خیلی تعریفش را شنیده بودیم و هرکسی که از این مسیر گذر کرده متفق القول است که همه پنج هزارتومان عوارض پرداختی برای سازنده از شیر مادر حلالتر….انشاءالله که گوشت بشه به تنش.
 
ارکستر دو نفره
 
تو رو جون هرکی که بش مومنی
فقط امشبو، فقط امشبو، فقط امشبوووووووووووووووووو حرف رفتن نزن
من و صادق کشته مرده این امشبوووووووووووووو آخری بودیم. اتوبان زیبا ، هوای عالی و خنک، مرکب رهوار و صدای خش دار رضا یزدانی عملاً ما را بدجور جو گیر کرده بود. فقط تنها یک سرعت فوق العاده کم بود. ماجرای گواهینامه و پایبندی به رعایت قوانین که یادتان هست؟
یه زن با جنونش به من یاد داد
که عاشق شدن، که عاشق شدن، که عاشق شدددددددددددددددددددددددد ددددن قبل ویرونیه
برای یک ارکستر خوب چه چیزهایی لازم است؟ البته در سبک راک؟ یک گیتاریست الکترونیک، یک درامر قوی و یک کیبورد زن خوب. البته این فقط نیازهای حداقلی است و ما هم در شرایط حداقلی بودیم. بنابراین صادق گیتار الکترونیک را انتخاب کرد و من هم درام و بعضیوقتها کیبورد. در حقیقت کیبورد بین ما دو نفر در رفت و آمد بود. اگر شما در اتوبان خرم آباد به اندیمشک با یک ماشین برخور کردید که راننده و همراهش مشغول هر کار دیگری بجز رانندگی و همراهی بودند بدانید و آگاه باشید که ما را دیده اید. ماشینهای کناری همه با تعجب نگاه می کردند. اما جالبترین نگاه مربوط به یک دختربچه بود که با چشمهای گرد شده به ما زل زده بود و پدرش هم در حال اشاره کردن به ما بود.
– بابا اینا چکار میکنن
– دخترم یادته یه بار پرسیدی دیوونه ها چه شکلین؟ …خوب نگاه کن این شکلین
– بابا بعد دیوونه ها هم رانندگی میکنن؟
– آره دخترم، ولی نگران نباش چون پلیس دستگیرشون میکنه
این گفتگو میتوانست یک گفتگوی خیلی طبیعی بین یک پدر مهربان و مسئول با دختر کنجکاوش باشد.
 
خاطرات عاطفی
برای اینکه مرز بین لرستان و خوزستان را پیدا کنید اصلاً نیازی به دانستن علم جغرافی و یا آشنایی با تقسیمات کشوری ندارید. به تابلوها هم نگاه نکنید. اصلاً به چشمانتان اعتماد نکنید. کافیست چشمانان را ببندید و سرتان را از ماشین خارج کنید. به محض آنکه یک هرم هوای گرم به صورتتان برخورد کرد بدانید که وارد خوزستان شده اید. این مرز را بارها در زمان دانشجویی تجربه کرده ام ، آنجا که وقتی پای بوفه اتوبوس در حال یخ زدن بودم و نمیدانستم چه بلایی باید سر انگشتان پایم بیاورم و ناگهان همه جا گرم میشد و میدانم که هیچکس از این گرما بیشتر از انگشت شصت پایم خوشحال نمیشد. یعنی حتی حالا هم وقتی وارد مرز خوزستان شدیم دوباره انگشت شصت پایم خشنودی خودش را اعلام کرد. نه تنها شصت پا که کل کف پایم گرم شد. یک بازیابی خاطرات عاطفی

عاقبت یک بازیابی عاطفی

بدی خاطرات عاطفی اینست که وقتی شروع می شود دیگر ول کن نیست. همینطور شدتش بیشتر و بیشتر می شود.
– این دودا چیه توی ماشین؟
– طبیعیه
– کجاش طبیعیه؟ اینجوری که نبود
– چرا بود. فقط دیشب تاریک بود دود رو نمیدیدیم
– اِ…اون آتیش زیرپاتم پس طبیعیه
– آآآآآتیش! صادق بپر بیرون
خب بالاخره رسیدیم به همانجایی که شروع کردیم. فلاش بک را داشتید؟ اینقدر فلاش بکش طولانی بود که الان یکی باید یقه خواننده را بگیرد و به زور برش گرداند توی زمان حال. البته آن حال نه این حالی که میشود دوماه قبل از آن حال.

دقیقاً اتوبان خرم آباد اندیمشک تمام شده بود که خاطرات عاطفی من شعله ور شد. فکر کردم آتش از داخل موتور به داخل ماشین رسیده. حتماً روغنهای ریخته شده رو موتور کار دستمان داده. یکدفعه نگاه کردم دیدم پاشنه کفشم شعله ور شده. سریع پریدم پایین و صندوق عقب را باز کرده و کپسول آتش نشانی را در آوردم و دقیقاً طبق دستور العمل روی آن ضامن را کشیده و به سمت محل آتش گرفته و ……لعنتی. کپسول خالی بود. خدا را شکر که هم یک بطری آب معدنی توی ماشین داشتیم و هم صادق خونسردیش را حفظ کرده بود و آب بطری را روی آتش خالی کرد. بوی لاستیک سوخته همه ماشین را پر کرده بود. اما سوال این بود: آتش چطوری سر از زیر پای من سر درآورد؟
– این دیگه از کجا اومده؟
– زیر پاتو نگاه کن. خالیه
– خدا لعنتت کنه اسی. این دیگه چی بود؟
آخر چطور ممکن است که زیر پای راننده سوراخی به مساحت ۳۰ سانتی متر مربعوجود داشته باشد و راننده متوجه آن نشود؟ آخر چطور ممکن است که یک سوراخ که دقیقاً روی اگزوز ماشین وجود داشته با خاطرات عاطفی اشتباه گرفته شود؟
احساس کردم کل خاطرات عاطفیم مثل لایه ازون سوراخ شده. حالا این عقل دوراندیش هیچ، تعجبم از شصت پایم است که چطور گرمای خاطرات عاطفی را با گرمای اگزوز ماشین اشتباه کرده است. شصت پا هم شصت پاهای قدیم. از صد فرسنگ فاصله می فهمیدن چه چیزی خاطرات عاطفی است چه چیزی مشکل فنی.
البته بعداً که فکر کردم فهمیدم همه اش زیر سر اسی بود. فکر کرده بود با انداختن موکت و لاستیک کف پا، سوراخ دیده نمیشود. اصلاً شاید بخاطر وجود همین سوراخ ماشین فروش نرفته بود. بعداً که به اسی گفتم چرا در این مورد چیزی نگفتی ، با منطق تمام توضیح داد که : نه مسئله کم شدن روغن رو خیلی رعایت کردی ، این رو هم حتماً رعایت می کردی. مرد مومن موتور ماشین دچار عقده کمبود روغن شده بسکه توش روغن نریختی.
من چه جوابی داشتم بدهم؟…نه شما بگویید در مقابل حرف حساب جز سکوت چه عکس العمل دیگری وجود دارد. علی الخصوص که پای احساسات یک ماشین آسیب دیده روحی هم وسط باشد.
بگذریم همین که فهمیدیم آتش سوزی هم نمی تواند مانع از پیشروی ما شود، با پر رویی تمام دوباره ادامه سفر را شروع کردیم . تنها تفاوتش این بود که شصت پا و کل پایم فهمیدند که مجبورند خاطرات عاطفی را تا مقصد تحمل کنند.

این جاده های کسالت بار

– سلام کجایید؟
– اندیمشک رو رد کردیم
– خیلی حواست باشه
– دیگه چرا؟
– همه جاده تا خود مسجدسلیمان پر پلیسه و بالای هشتاد تا بری یا سبقت بگیری جریمه میکنن و چون تو گواهینامه همرات نیست ماشینو می خوابونن
– نه بابا حواسم هست. من کلاً تا اینجا همه قوانین رو رعایت کردم
– آره ولی محدودیت سرعت اینقدر نداشتی
– چشم حواسم هست.
و دقیقاً از این نقطه کسالت بار ترین بخش سفر شروع شد. فکر کنید یک ترانه با ریتم تند می شنوید اما پایتان که عادت دارد با سرعت گرفتن ریتم خود بخود روی پدال گاز فشارش بیشتر شود، نتواند لذت رانندگی را درک کند. شاید ساده به نظر بیاید اما باید خودتان شخصاً دو ساعت تمام در یک جاده خلوت بجای لذت بردن از طبیعت نو شده ، همه حواستان به عقربه سرعت باشد که مبادا از هشتاد بیشتر شود. تازه بعضی جاها تابلوهای رنگ و رو رفته به من هفتاد را هم تحمیل میکرد.
تو این روزهای سیاه و مریض
فقط یه کمی چای واسه من بریز

اینجور مواقع آدم دچار توهم توطئه می شود. توطئه پلیسهایی که سر هر پیچ فاقد دید کامل منتظرت ایستاده اند تا فقط بخاطر ۲ کیلومتر بر ساعت سرعت بیشتر کاری کنند که مجبور شویم اسی را شب عید از شمال بکشانیم خوزستان برای ازاد سازی ماشین. حالا اسی به جهنم بیشتر نگران این بودم که شاید ماشین نتواند این آسیب جدی روحی را هم تحمل کند. مدام خودم و صادق را می دیدم که با دو سه تا ساک و کلی خرده ریزه که همینطور روی صندلی عقب ولو بودند کنار جاده ایستاده ایم و منتظریم تا یک ماشین برایمان بایستد….نه اصلاً قابل تحمل نبود. اصلاً به جهنم دو ساعت دندان به جگر میگذاریم، چای میخوریم، ترانه آرام گوش میدهیم، اگر شد چرتی هم میزنیم.
خلاف خلافه. چه تف بندازی زمین چه از دیوار مردم بری بالا
چهل کیلومتر بیشتر نمانده و چهل کیلومتر پر از پیچ و خم، سربالایی، سرازیری ، جاده کم عرض و پلیسهایی که در کمین نشسته اند. اینها به جهنم، شش هفت ماشین هم جلویتان صف کشیده باشند. خودخوری، خودخوری، خودخوری، دنده یک، دو،بازم دنده یک ، دنده دو……….نه اسی باید بیاد.
برای آخرین بار دل را به دریا زدم . معکوس. پدال گاز تا ته و یک سبقت هفت ماشینه، آن هم سر پیچ و گردنه….آخ که چه لذتی داشت. باقیمانده مسیر را با حداکثر سرعت راندم. نه از گر گرفتن خاطرات عاطفی ترسیدم و نه از پلیس و نه حتی از صادق.

پایان

آخرین سربالایی و سرازیری تندی را که پشت سر گذاشتیم، بوی گاز H2S وارد بینی مان شد و این یعنی رسیدن. رسیدنی که موانع بی شمار داخل خیابان را هم قابل تحمل می کرد. رسیدنی که یکباره خستگی کل سفر را از تنت یکجا خارج می کرد. رسیدنی که بوی خاک و نفت و گاز و ماست محلی و نان تیری را به ترکیبی دلپذیر تبدیل می کرد……
می خواستم همینطور خاطرات را ادامه دهم. علی الخصوص که اتفاقات جالبی در طول تعطیلات افتاد اما آنقدر فاصله بین نوشتنها زیاد شد که تقریباً دل و دماغ نوشتن بقیه خاطرات را از بین برد. شاید یک روزی بشود آن خاطرات را در قالب نوشته ای مجزا تنظیم کرد. از همه دوستان و خوانندگانی که مرا تحمل کردند و با نظرات مهربانانه خودشان قوت دل بودند تشکر میکنم. ولی بیشترین تشکرم را باید از کسی بکنم که در تمام طول سفر و بعد از آن همیشه کنارم بود. مواظبم بود، مهربان بود و صبور. صادق جان ممنون.

پی نوشت: قرار است صادق هم یک تکمله بر این خاطرات بنویسد.ببینیم و تعریف کنیم.

شبه خاطرات سفر به M.I.S- قسمت چهارم

دکمه های عجیب و غریب
– اِ…چی شد؟
– نمیدونم.
– یعنی از روغنه؟
– نمیدونم
– به نظرت همش ریخته؟
– نمیدونم
– پس چی؟
– نمیدونم.
خیلی وقتها حجم ندانستنهای آدم برای خودش هم عجیب است. تا حالا اینهمه نمیدانم یکجا نگفته بودم. احساس کردم صادق از من نا امید شده. اتوبان خلوت لعنتی با ترافیک یک ماشین در دقیقه آنهم در باند چهارم. هوای سرد، باد شدید…حق با هما روستا بود…ما می میریم. ما به مسجد سلیمان نمیرسیم.
دوباره استارت زدم…..هیچ. سوییچ را همینطور در استارت چرخاندم…..هیچ در هیچ. کمی به مغزم فشار آوردم. یکدفعه مثل فیلمهای سینمایی تصویر موج برداشت و به یک فلاش بکی وصل شدم که اسی به من گفت:
– راستی این ماشین یه دکمه ای داره که بعضی وقتها کل سیستم ماشین رو قطع میکنه
– نه بابا؟
– بخدا. بعد باید بری دوباره فشار بدی تا روشن بشه
– این دکمه یعنی همینجوری خودش اتوماتیکه
– آره . وقتی جاده زیاد خوب نباشه اینطوری میشه چون فکر میکنه ممکنه ماشین هر لحظه منفجر بشه.
– قدرت خدا رو بنازم. جل الخالق. بخدا این ماشین از من و تو هم باهوشتره. از هر دکمه اش یه هنر میباره. حالا کجا هست؟
– کاپوت رو که بزنی بالا . دقیقاً نزدیک باطریه
دوباره تصویر صاف شد.
– صادق کاپشن منو بده ببینم
– میتونی درستش کنی؟
– آره بابا . دست کم گرفتی ما رو. تو بشین همینجا
کاپوت رو زدم بالا و دکمه رو زدم و کاپوت رو بستم. همش شد سی ثانیه. پیروزمندانه و با اعتماد به نفس بالا نشستم توی ماشین و استارت زدم. صادق همینطور من را نگاه میکرد . من هم براش توضیح دادم که چطور یک دکمه می تواند از منفجر شدن ما و ماشین جلوگیری کند. و دوباره اتوبان کسل کننده بی پایان…
 
نظریات مشعشع حسن
– نه بابا . دیگه اینجوری هم نیست که. مگه آبه
– بجان خودم خود اسی گفت هر ۲۰۰ کیلومتر نیم لیتر کم میکنه
– آخه میدونی نیم لیتر روغن چقدره؟ ویسکوزیته روغن رو در نظر بگیر . بعد نهایتش هر کیلومتر چند قطره میریزه. یعنی تا ۵۰۰ کیلومتر خیالت راحت باشه؟
– مطمئنی حسن جان؟
– آره بابا. ویسکوزیته روغن رو در نظر بگیر میبینی که درست درمیاد
– اهااان . ویسکوزیته یادم نبود. حسن تو هم خیلی علمی به قضایا نگاه میکنیا.
– آره دیگه
– راستی حسن ویسکوزیته روغن چنده؟….حسن؟….حسن؟….اِ قطع شد.
یعنی شما باور کنید همین ندانستن ویسکوزیته روغن می تواند زندگی شما زیر و رو کند. آنوقت من هی میزنم توی سر خودم که این نسل جوان برود دنبال علم ولی کو گوش شنوا. خلاصه به ما نگاه کنید عبرت بگیرید.
تا اراک که مشکل خاصی وجود نداشت. و ماشین مثل رخش در حال تاختن بود و ما هم دقیقاً طبق برنامه در حال پیشروی. فقط چند کیلومتر مانده به بروجرد. افتاد آنچه نباید می افتاد. چراغ STOP ماشین و یک دکمه قرمز روی آمپر روغن روشن شد. خوبی این چراغ اینست که دیگر نیازی ندارد شما بفهمید چه خبر است. فقط باید این نکته مهم را بفهمید که باید بایستید. همین. مثل بچه آدم بایست. تا بدبخت نشدی بایست. یه چیکه روغن توی ماشین نیست، بایست. فقط بایست. همین.
نزدیک اولین پمپ بنزین ایستادم
 
یه مرد بود یه مرد
– واقعاً که مردی. خیلی غیرت داری. بنازمت که معلومه فقط بنزین حلال خوردی.
اگر شما هم ماشینی داشتید که بدون یک چکه روغن همچنان راه میرود باید هفت دور دورش بگردید و صد بار قربون صدقه اش بروید و عین جمله بالا را خطاب به او بگویید. چرا او؟…معلوم است دیگر. سوال ندارد . یک ماشینی که اینقدر فهمیده باشد . اینقدر با مرام باشد، اینقدر متوجه وضعیت شما باشد، اینقدر با داشتن و نداشتن شما بسازد. اینقدر با کمبودها کنار بیاید، “آن” می شود؟ “این” می شود؟ نه باید برای او از ضمایر جاندار استفاده کرد و با صفات عظیم و با شکوه انسانی استفاده کرد. باور کنید آدم حتی می تواند برای شریک زندگی هم انتخابش کند.
یعنی وقتی توی پمپ بنزین بروجرد ایستادیم و کاپوت ماشین را بالا زدیم. دیدیم که تقریباً کل روغن موجود در موتور از داخل موتور منتقل شده به بیرون موتور. کمترین پیش بینی من خرد شدن سیلندرها بود. انگار موتور درست شده بود مثل گودال بحر المیت که قرنهاست در انتظار یک قطره بارون فقط هی عمیقتر میشود. از آسمون که خبری نیست شاید از زیر به جایی برسد. که انشاءالله می رسد.
فکر کنم حدود سه لیتری روغن توی ماشین ریختیم ولی امیدی به حرکت دوباره ماشین نداشتیم. از طرف دیگه موقع ریختن بنزین توی ماشین تقریباً سه لیتر بنزین روی لباسها و دستهایم پاشید فقط به این دلیل که استاپر بنزین خراب بود.
خلاصه با لباسهای روغنی و بنزینی و دستهای سیاه نشستم پشت فرمان. مدام به خودم روحیه می دادم ولی کاملاً مطمئن بودم که این ماشین ما را تا خرم آباد نمی رساند. مهرداد هم پشت سر هم زنگ میزد که کجایید؟ کی میرسید؟ اول خرم آباد که رسیدید زنگ بزنید تا بهتون آدرس بدم و ….از این حرفها.
توی ماشین بویی شبیه ماهی سرخ شده پیچید. و یه کمی هم دود ملایم خیلی ملایم. صادق نگاهی به من کرد. فوراً فهمیدم که باید با یک جواب فنی و قاطع دلنگرانی هاش رو از بین ببرم.
– میدونی بوی چیه؟ بوی روغنی که ریخته روی بدنه موتور. خب الان داره با حرارت برای خودش همینجوری میپزه.
– دوده هم مال همینه؟
– معلومه دیگه . دود هم از طریق دریچه های هوا وارد اتاق میشه. البته یه کم پنجره رو باز کنیم طبق قوانین علمی از جای پر فشار میره به سمت جای کم فشار و خارج میشه. ببین علم همه چی رو ساده کرده. راستی تو میدونی ویسکوزیته روغن چنده؟
– چنده؟
– فکر کنم حسن می دونست. حیف که دیروقته نمیشه ازش پرسید. ولی هر چی هست دیگه از این به بعد هر وقت حسن داشت یه نظریه علمی رو مطرح میکرد یادم بنداز همونجا بزنم تو دهنش تا دیگه از این فرضیات مشعشع برامون بلغور نکنه.
 
دستهای آلوده
– صادق بزن در ریم که اوضاع خرابه
– نکنه یه وقت…..؟
– آره. من هم همین رو میگم
چه کسی دوست دارد موقع رانندگی و یا مسافرت آنهم یک مسافرت طولانی مدت با لباس رسمی بنشیند توی ماشین. تازه آنهم وقتی که قرار است شب را در خانه دوست صمیمی تان که می دانید مجرد هم هست بگذرانید؟ خب جوابش معلوم است. هیچکس.
ما هم طبق همین قاعده یک لباس راحت پوشیده بودیم. تازه وضعیت من که خوب بود. صادق با یک شلوار ورزشی نشسته بود توی ماشین و نقش مرحوم نعمت الله گرجی را برای من بازی می کرد که همیشه خدا با یک سینی و چهار تا استکان چای میومد توی صحنه. البته صادق سیگار هم به من می رساند ، مواظب حرکات غیر عادی در ناحیه چشمهای من هم بود. مواظب حرکت دستهای من به پشت سرم هم بود. آخر من هر وقت خوابم می گیرد شروع میکنم با دستهایم موهای پشت سرم را صاف میکنم. الآن واقعاً دلم به حالش می سوزد. به قول دوستان چند نفر به یک نفر؟
چند دقیقه قبل از دیالوگ قبلی
– آهان. فهمیدم. میدون کیو؟
– آره. همون کیو خارجی
– یعنی اسمش کیوئه واقعاً؟
– آره البته اسم دریاچه ای که اونجاست کیوست.
– چه با کلاس. میدوناتونم اسم خارجی دارن. حالا به همون کیو ختم میشه یا باید بعدش سراغ آر و اس و تی هم بریم؟
– نه همون به سمت میدون کیو . گلستان هشتم . سرکوچه میبینمتون
بدبختی این بود که من خونه جدید مهرداد رو بلد نبودم. ما هم با خستگی تموم و آکنده به مخلوط بوهای بنزین و روغن و ماهی سرخ شده و سیگار و دست و صورت سیاه و لباسهای کثیف فقط منتظر بودیم برسیم به خانه مهرداد تا کپه مرگمان را بگذاریم.
چند دقیقه بعد ما سر گلستان هشتم بودیم و مهرداد را دیدیم که از یک خانه که چند ماشین کنار آن پارک کرده بودند بیرون آمد. چشمتان روز بد نبیند. مهرداد با یکدست کت و شلوار آخرین مدل و شیک و کراوات در آستانه در ایستاده بود. ما را بگویید یک لحظه خشکمان زد. به صادق گفتم:
– صادق بزن در ریم که اوضاع خرابه
– نکنه یه وقت…..؟
– آره. من هم همین رو میگم
– فکر کنم مهرداد نامزدیش بوده و میخواسته ما رو سورپرایز کنه. حالا هم به همه گفته دوستام از تهران اومدن. مردم هم هم الآن منتظرن براد پیت و جرج کلونی از ماشین پیاده شن. همون که گفتم میگیم ندیدیم و آدرس رو اشتباهی رفتیم و …خلاصه یه جوری در میریمولی مهرداد که ایستادن ما را دیده بود به سمتمان آمد. دیگر نه راه پس داشتیم نه پیش. فقط به صادق گفتم تحت هیچ شرایطی پیاده نمی شویم. حتی به قیمت از دست رفتن دوستی با مهرداد چون در هر حالت از دست رفته محسوب می شود.
حتی برای روبوسی هم از ماشین پیاده نشدم. فقط به مهرداد گفتم “مواظب باش صورتت سیاه نشه” و بالافاصله:
– مهرداد راستشو بگو مراسم نامزدیته؟
– نامزدی؟
– آره. جان من بگو
– نه بابا
– پس این چه قیافه ایه
– آهان اینجا خونه دوستمه. با دوستان فیس بوکی یه نشست داشتیم. اینجوری پوشیدم. حالا بیفت دنبال ماشین من تا بریم خونه
– جااان من راست میگی؟ یعنی میریم؟
– اره بابا راه دور بزن پشت سر من بیا
خدا می داند که چقدر خوشحال شدیم. این شاید شادترین لحظه این بخش از مسافرتمان بود. پشت سر مهرداد رفتیم تا رسیدیم به خانه اش
 
 
Ames
ادی تند دست (پل نیومن) به همراه چارلی (میرون مک کورمیک) وارد سالن بیلیارد می شوند. ادی لحظه ای به میزهای چیده شده بیلیارد نگاه میکند و به چارلی میگوید: چارلی بیا یه دست بزنیم. چارلی مخالفت میکند و میگوید نه من با تو بازی نمیکنم و خلاصه از این حرفها. در این لحظه ادی رو به متصدی سالن می کند و میگوید: آهای یه ویسکی برای من بیار
متصدی بار با ناراحتی رو میکند به ادی و می گوید: اینجا ایمزه. ایمز. اینجا فقط بیلیارده. همین
البته دیالوگها دقیقاً شاید درست نباشد اما مضمونش تحقیقاً همین است. خانه مهرداد درست در طبقه دوم خانه پدریش ساخته شده. در کمال زیبایی و سلیقه و البته از مهرداد هم جز این انتظار نمی رفت. تنها مشکلش این بود که کاملاً خالی بود. یک خالی می گویم و یک خالی می شنوید. البته برای ما که فرقی نمی کرد. ما می خواستیم بخوابیم و یکی از اتاقها هم چند دست رختخواب تویش بود. البته در یک اتاق دیگر هم یک کامپیوتر بود. نه بابا دیگر آنطور هم که شما فکر میکنید خالی نبود.
خود مهرداد اعتقاد داشت اینجا هم مثل ایمز فقط برای خوابیدنه. یعنی تک منظوره بود. البته قبل از خواب میشد یه چند ساعتی رو هم توی اینترنت گذروند یا موسیقی گوش داد. ولی ایمز ایمزه کاریشم نمیشه کرد.
شما فکر کن ما بگیریم مثل بچه آدم بخوابیم. …نه واقعاً اینطور فکر کردید؟…آخر آدم سالم ساعت ۱۲ میخوابد؟…جدی میگویید؟ یعنی مشکل از ماست؟…نمیدانم
خلاصه ما از ساعت ۱۲ تا ۴ صبح با مهرداد درباره زمین و زمان حرف زدیم. چند تا ترانه گوش دادیم و حسابی تحلیلشان کردیم. یکیش هم ترانه yesterday when I was young . ..نه نگران نباشید. به حول قوه الهی هنوز دچار بحران میانسالی نشده ایم. سن و سالی نداریم بخدا.
از چهار تا چهار نیم پی بردیم که این اتاقی که ما قرار است در آن بخوابیم در یک نقاطی گرمتر از بقیه نقاط است. نیم ساعتی هم گشتیم تا برای خودمان یک جای گرم و نرم پیدا کنیم . سرم را که روی بالش گذاشتم یکدفعه پرت شدم به دنیای خوابهای عجیب و غریب. با صدای زنگ موبایل بیدار شدم. دیدم ساعت ۹ صبح است. خدایا چقدر از برنامه عقب هستیم. صادق و مهرداد را بیدار کردم. جایتان خالی صبحانه مفصلی با نان ساجی خوردیم و دوباره کمی مسایل فرهنگی مملکت را بررسی کردیم که خدای ناکرده در تعطیلات مملکت با مشکل فرهنگی مواجه نشود و بالاخره از مهرداد دل کندیم.
 
 
پی نوشت: صادق که می گوید کمی ریتم ماجراها را تندتر کنم. معتقد است چهار قسمت نوشته ام و هنوز یک روز کامل تمام نشده. من خودم که فکر میکنم نباید شخصیت پردازی را فدای ریتم کرد. ولی نظر شما حجت است. اگر فکر میکنید کند پیش می رویم که یا علی. سعی میکنیم با حداکثر سرعت حرکت کنیم. البته انتظار نداشته باشید از سقف سرعت مجاز سریعتر حرکت کنیم. بالاخره حواستان باشد که من گواهینامه ام را گم کرده ام….قربان همگی
__________________

شبه خاطرات سفر به M.I.S- قسمت سوم

Rolling in the deep
“روغن ماشین؟ فعلاً که پره
آب رادیاتور؟ یه مقدار کمه
بازدید چرخها؟ لاستیکهای جلو که خوبه. لاستیکهای عقب هم ….خدا بزرگه”
پس به امید خدا و با دعا برای سلامتی همه مسافرین از جمله خودمان سفر را شروع کردیم.
به نظر من شروع سفر حتماً باید با ریتم تند همراه باشد. بنابراین وقتی استارت ماشین را زدم اولین چیزی که به گوشم رسید صدای آدل بود. خوشبختانه سلیقه موسیقی من و صادق تقریباً مثل هم است. صادق یکبار دیگر گوشزد کرد که ما گواهینامه نداریم، ماشین هم خیلی سرحال نیست و باید سر صد و پنجاه کیلومتر روغن را چک کنیم. همه اینها یعنی ” تو رو خدا آروم برو”. البته حواس من بود که پنجاه تا از کیلومتری که باید روغن را چک کنیم، کم کرده ولی به روی خودم نیاوردم.
طبق پیشنهاد یکی از دوستان برای صرفه جویی در زمان از جاده شهریار و رباط کریم حرکت کردیم و مسیرمان را به سمت اتوبان ساوه تغیر دادیم.
– فکر میکنم هفت ساعت دیگه خرم اباد باشید
– نه بابا ، چه خبره؟ پنج ساعت دیگه می رسیم.
– نه عزیزم، آروم بیایید. پلیس زیاده
– نه منظور منم همون آروم بود. قول میدم هیچ تابلویی رو رد نکنم و سرعت مجاز رو هم روی ۱۲۰ تا تنظیم کنم.
– حالا عجله نکن.
– چشم
خیال مهرداد هم نسبتاً راحت شد. تلفن را به دست صادق دادم که جواب بقیه مردم چشم انتظار را بدهد و من با تمام تمرکزم مشغول رانندگی شوم

لعنت به این اتوبانهای مستقیم
چقدر از این اتوبانهای مستقیم بدم می آید. نه پیچی، نه گردنه ای ، نه حس و حالی. فقط باید همینطور برانی و برانی و برانی. چقدر خوب میشد اگر الآن در یک جاده سرسبز با درختان بلند اطراف جاده و یک هوای لطیف بهاری رانندگی می کردم. دستم را از پنجره ماشین بیرون می آوردم و در مسیر باد بصورت آیرودینامیک قرار می دادم. بعد کمی آنرا در مسیر باد قرار می دادم، باد هم خودش را درگیر بازی می کرد و سعی می کرد دستم را به سمت مخالف بکشاند. من هم بدون مقاومتی دستم را به دست باد می سپردم و دوباره بازی از سمت دیگر شروع می شد. هوای عالی، درختان بلند، جاده پیچ در پیچ…..
– خوابی؟
– چی؟
– گفتم خوابیدی.
– کی؟ من؟ …نه خواب کجا بود
– تو همین الآن خواب بودی. خودم دیدم
– ول کن صادق. فقط داشتم فکر می کردم
– پس چرا ماشین چپ و راست می شد
– کجا چپ و راست شد؟
– یعنی ما الآن همینجا بودیم؟
– په کجا بودیم
– توی اون لاین آخر بودیم ولی الآن توی لاین اولیم
– آهاااان…مگه ندیدی؟
– چی رو؟
– دست انداز رو دیگه
– میخوای بایستی یه چرتی بزنی
– نه بابا. بجای این حرفا یه چایی بریز

دکمه های عجیب و غریب
وسط اتوبان ساوه بودیم که یکدفعه همه چراغهای ماشین با هم روشن شد و ماشین هم خاموش شد. مانده بودیم که چه شده . ولی هنوز دویست تا نیومده بودیم. خدایا در این شب سیاه و تاریک، وسط اتوبان لعنتی ساوه چه خاکی به سر کنیم؟

اگه بخوام بیشتر ادامه بدم از پرواز مشهد جا می مونم. …نه بابا سفر کاریه. ولی جای همه شما زیارت هم میکنم و برای همه تون هم دعا. پس فعلاً تا اینجا رو داغ داغ بخونید و بازم منتظر باشید. شرمنده

شبه خاطرات سفر به M.I.S- قسمت دوم

خدا تو کولت
– خدا تو کولت با این کارات
– چیه؟ چی شده؟
– خب این چه کاراییه که تو میکنی؟ با این وضعیت راهها، با این شلوغی ، با این وضعیت پلیس؟
– خب مگه چیه؟ منم یکی مث بقیه
– ولی بقیه گواهینامه دارن. تو مگه رفتی المثناتو گرفتی؟
– نه
– ای خدا صد بار بره تو کولت. بعد از ۶ سال هنوز نرفتی سراغش؟ آخرش معلوم نیست کجای این بیابون باید بیایم از زندان درت بیاریم. خودت جهنم . ماشین رو می خوابونن بعد باید بری صاحب سند رو ورداری بیاری تا ماشین رو دربیارن.
– نه بابا دیگه این خبرا هم نیست
– نیست؟… نیست؟ همین دیروز صد و چهل تومن جریمه ام کردن. ماشین هم سه روز خوابوندن. حالا ماشین سالمه؟ میرسونتون؟
– آره . چیزیش نیست. فقط یه کم روغن کم میکنه
– (کلی سکوت همراه با حرص)…هیچی فقط آروم بیاین و حواستون به روغن ماشین باشه
این هم دیالوگی بود بین من و پسر عموم که فهمیده بود من بجای هواپیما میخوام با ماشین بیاماین آدمای خلافکار

من یک سری نظریات شخصی در زمینه جرم شناسی و تخلفات رانندگی دارم. که مهمترین آنها اینست که : گواهینامه مال آدمای خلافکاره.
من بعنوان یک انسان خیلی محتاط که اصولاً با خلاف هیچگونه نسبتی ندارد به گواهینامه هم احتیاجی ندارم. البته فکر نکنید اینقدرها هم بی ملاحظه ام . خیر. شماره اش را حفظم. ۱۱۴۶۸۹۱۷٫ وگرنه باور کنید در طی این ۶ سال حتی یکبار هم به گواهینامه نیاز پیدا نکرده ام.
شما فکر کنید که یک پلیسی بخواهد مرا جریمه کند؟ عمراً . پلیسهای ما خودشان یکپا روانشناسند و استیل رانندگی شما را که ببینند متوجه شخصیت غیر خلافکار شما خواهند شد. تازه من نه تنها از پلیسها فرار نمی کنم که هر سوالی هم داشته باشم فقط و فقط از پلیس ها می پرسم. ….اعتماد بنفس را دارید؟
کتابها کجاست؟
– میگم صادق اون کتابا که قرار بود پست کنیم کجان؟
– تو ماشین نیستن؟
– نه.
– تو اون اتاق چی؟
– نه
– صادق فکر کنم دیشب جاش گذاشتیم توی اون رستورانه
– راست میگی
بله. چند جلد کتاب را به وزن حداقل ۱۵ کیلو را توی رستوران جا گذاشته بودم. اصولاً من به آزادی و سبکی و رهایی از قید و بند دنیا علاقه زیادی دارم. به همین دلیل هم هر چیز اضافه ای جز سیگار و فندکم را فراموش میکنم….تو را بخدا طعنه نزنید. سیگار و فندک آدم مثل ناموس آدم باید همیشه کنارش باشد.
البته کتابها را توانستیم درست بیست دقیقه قبل از حرکت . یعنی در ساعت ۶ بعد از ظهر از رستوران بگیریم و از آنجایی که فرصت پست نداشتیم. قرار شد آنها را بعد از رسیدن به مسجد سلیمان پست کنیم.

آه ای سرزمین گرم من
منتظرم باش
خواهم آمد
اما نه خیلی زود
بگو
برایم کسی قربانی نکند
من از خون متنفرم
تنها برایم کمی روغن ماشین
آماده کنید
و یک تعمیرکار خوب
مثل عیسی زمانپور

خلاصه ما راه افتادیم. ساعت شش و نیم بعد از ظهر. از آنجایی که قرار بود که شب برویم خرم آباد و در خانه مهرداد استراحت کنیم، خیلی هم زمان رفتن مهم نبود.
مهرداد کیه؟….نگفته بودم؟..بگذارید صفحه های قبلی را ببینم….نه حق با شماست.

مهرداد
مهرداد یکی از دوستان خیلی خیلی خوب منست. این پسر کاملاً یونیک است. فکر کنید یکی از دوستان خوب من که اصلاً از فوتبال خوشش نمی آید. یعنی عقیده دارد که چرا این ۲۲ بازیکن دست به دست هم نمی دهند و با استفاده از منطق و بدون خشونت توپ را وارد یکی از دروازه ها نمی کنند؟ تازه به آن یکی دروازه هم اصلاً نیازی نیست. اما آخر شعر و هنر و ادبیات است. یکی از دوستان که بازی ایران و استرالیا را از بد روزگار با مهرداد تماشا کرده بود می گفت، بعد از گل اول ایران خیلی خوشحالی کرده بود و همینطوری هی داد و فریاد می کرد و مهرداد به احترام او چیزی نگفته بود. بعد از گل دوم که او دیگر سر از پا نمی شناخته و حرکات کنترل نشده ای داشته، مهرداد به او گفته: فکر نمیکنی دیگه داری زیاده روی میکنی. چیزی نشده که. و دوست ما در آن لحظه شش بار سرش را به زمین کوبید و یکبار هم رفت تا خودش را از روی تراس به بیرون پرت کند. فقط وقتی بعد از بازی با هم رفته بودند بیرون و شور و شوق مردم را تماشا کرده بودند مهرداد کمی متوجه عمق این پیروزی شده بود. با اینحال اعتقاد داشت ” مردم دیگه دارن شورش رو در می آرن”
ولی مهرداد فقط در رابطه با فوتبال اینطوریست وگرنه در هر زمینه دیگری که شما فکرش را بکنید یکی از با احساسات ترین و عمیقترین آدمهای این دنیاست و فوق العاده مهربان و دوست داشتنی. بطوریکه آدم از او سیر نمی شود.
و مهرداد که فهمیده بود ما می خواهیم با ماشین مسافرت کنیم از ما خواست که شب را در خرم آباد و منزل او سپری کنیم که تازه هم آنرا با سلیقه بسیار زیاد ساخته بود و چه کسی است که حاضر نباشد شبی را با مهرداد سپری کند؟ پس حرکت به سمت خرم آباد

 
باز هم ادامه دارد

شبه خاطرات سفر به M.I.S

– این دودا چیه توی ماشین؟
– طبیعیه.
– کجاش طبیعیه؟ اینجوری نبود که
– چرا بود فقط دیشب تاریک بود دود رو نمی دیدیم.
– اِ . اون آتیش زیر پات هم پس طبیعیه.
– آآتیش! صادق بپر بیرون .
اینها یک نمونه از دیالوگهای کاملاً طبیعی بین من و صادق بود. اما چطور داستان به این دیالوگ رسید خودش برای خودش ماجرایی است. ماجرایی که از چند روز مانده به عید شروع شد وگرنه ما هم قاعدتاً می بایست مثل دو تا جنتلمن روز قبلش از هواپیما پیاده می شدیم و در میان استقبال مردمی مثل بچه آدم می رفتیم خانه. اما نکته اش این بود که درست که ما بچه آدم بودیم اما اووووووووووووووه کو تا ما هم آدم بشیم.
 
یک انسان محتاط
در تعاریف انسان شناسی ، محتاط به شخصی اطلاق می شود که یکماه قبل از رفتن به سفر ، همه ملزومات سفر ، روشهای سفر و هر چیزی مربوط به سفر را آماده کند و من به عنوان یک انسان محتاط، درست یکماه قبل یعنی اول اسفند بلیط تهران اهواز روز ۲۸ اسفند ساعت ۵ بعد از ظهر را برای خودم و صادق خریداری کردم و باز به عنوان یک انسان محتاط و البته کمی زرنگ و باهوش بلیط برگشت بتاریخ ۱۴ فروردین ۹۱ ساعت ۶ بعد از ظهر را ایضاً. فقط مانده بود که مدیر عامل محترم را در عمل انجام شده قرار دهم . تنها چیزی که فکرش را هم نکرده بودم فروش نرفتن ماشین اسی بود.

 

بخاطر نیم لیتر روغن
– ماشین خوبیه. فقط حواست باشه هر دویست کیلومتر یه نیم لیتر روغن کم میکنه که باید بریزی توش
هر کسی حتی شخص محتاطی مثل من با شنیدن جمله فوق فکر میکند کل ماجرا با گذاشتن یک روغن دو لیتری در صندوق عقب ماشین حل می شود. اما دقیقاً همینجاست که اشخاص محتاط حقیقی از محتاط مجازی متمایز می شوند.
اسی که یکی از دوستان قدیمی من است، ماشین جدید خریده بود و در نتیجه مثل هر آدم مستاجری که تنها برای یک ماشین توی پارکینگش جا دارد قصد فروش آنرا داشت. از آنجایی که من کلاً آدم محتاط و منطقی هستم با یک دو دو تا چهار تا حساب کردم که اسی نهایتش با یکی از ماشینهایش می تواند به سفر برود و من هم در خوزستان ماشین داشته باشم وضعیت رفت و آمد و پرسه زنی هایم بهتر خواهد شد. بنابراین به اسی پیشنهاد دادم در صورتی که ماشینش تا ۲۵ اسفند فروش نرفت آنرا در نهایت احتیاط به بنده بدهد و در عوض من هم هزینه تعمیر آنرا بدهم که حدوداً به اندازه هزینه بلیط هواپیما میشد. اسی هم در کمال رفاقت بی درنگ پذیرفت و جمله بالا را در کمال فصاحت و با زبان سلیس فارسی با کمی ته لهجه شمالی ادا نمود.
اما شما چقدر ساده اید اگر فکر کردید که من محتاط به همین بسنده کرده باشم. خیر
من و چنین اهمالی؟…ابدا
من و چنین خبطی؟ هرگز
در نتیجه روز قبل از سفر به صادق سپردم که کلیه کارهای ماشین را انجام دهد. بازدید چهار چرخ، تعویض لنت ها، کارواش و…
کارواش
مسئله کمبود باران حل شد. نه نیازی به بارور کردن ابرهاست و نه دعای باران و نه لازم است مردم از گناه بپرهیزند. فقط کافی است من ماشین را ببرم کارواش . بار اول یکروز قبل از سفر بود که فکر کردم آدم با ماشین کثیف برود سفر قطعاً شگون نخواهد داشت. این بود که به صادق امر فرمودیم که دستی به سر و گوش بینوا ماشین بکشد. بلافاصله پس از کارواش کولاک شدید درگرفت . بار دوم مسجد سلیمان بود که پس از کارواش گرد و غبار و باران با هم آمد. بار سوم دیدم هوا ابریست اما از باران خبری نیست. حتی چند ساعت هم صبر کردم. باز خبری نشد. مردم هم ناراحت بودند که چرا باران نمی آید. من هم دست به کار شده و ماشین را در حیاط خانه شستم. …نتیجه؟….ای بابا شما چقدر بی ایمان هستید. باور کنید حضرت عیسی هم پس از دعا کردن چند دقیقه ای صبر کرد تا الیعاذر زنده شد. اما معجزات من فی الفور انجام می شد. هنوز ماشین را خشک نکرده بودم که باران شروع شد.
الآن هم چند پیشنهاد از کشورهای آفریقایی دارم. فقط باید ماشین اسی را اول بخرم بعد. شما هم به کسی نگویید که اگر اسی بفهمد ماشینش را با طلا هم عوض نمی کند.

 

شب یا روز ، امروز یا فردا
– خب دیگه صادق جمع کن که همین امشب راه میفتیم.
– چرا امشب؟
– این دیگه چه سئوالیه؟ امروز بیست و هفتمه. شب که راه بیفتیم قشنگ فردا دیگه نهایتش تا ظهر خونه ایم
– خب فردا بریم. کارای ماشین که هنوز مونده. به این ماشینم که امیدی نیست. بعدشم هنوز برای خودمون نه خرید کردیم نه حتی موهامون رو کوتاه کردیم.
– ولش کن. میریم میگیم مدل موی ۹۱ . مدل آشفته است. ولی لباس رو تو برو بخر . منم همینجا می خرم. خلاصه آماده باش . اومدم خونه راه میفتیم. نگران ماشین هم نباش. غلط میکنه بازی دربیاره. ماشین رو که لوس کنی هزارتا بامبول برات درمیاره.
– آخه این چکاریه؟
– همین. ما امشب راه میفتیم.
گوشی قطع شد

 

یاد فیلم مسافران بیضایی افتادم . همان صحنه اول هما روستا رو به دوربین می گوید: ما برای جشن عروسی خواهرم به تهران می رویم. ما به تهران نمی رسیم. ما می میریم.
یک لحظه دچار تردید شدم. تردیدی در همان حد و حدود بودن یا نبودن. ماندن یا رفتن. به خودم گفتم: آخه مرتیکه بی شعور چه مرضی داشتی؟ بی دردسر برای خودت می نشستی توی هواپیما و زرتی می رسیدی خونه. این دیگه چه دردی بود که به جون خودت انداختی. حالا خودت به جهنم. چکار این صادق بخت برگشته داشتی؟
ولی به خودم گفتم که آدم باید حتی روی مردنش هم کنترل داشته باشد. در هواپیما هیچ کاری از دست شما برنمی آید و باید فقط منتظر لحظه برخورد باشید البته اگر تا آن موقع سکته را نزده بودید. اما در ماشین حداقل اگر قرار است بمیرید جانتان را بر سر یک سبقت مشتی می گذارید یا نهایتش خوابتان می برد و خواب به خواب می روید . خلاصه انتخاب با خودتان است و گزینه ها هم زیاد…..پس می رویم. آن هم همین امشب
فکر همه جا را کرده بودم الا کولاک. عصر زودتر بخانه آمدم. حتی قید لباس خریدن را هم زدم. از تهران که را راه افتادم هوا آفتابی بود. اما صادق زنگ زد که : من همین الان از کارواش دراومدم و هوا یکدفعه برفی شده اونم چه برفی . لامصب کولاک شده.
من اما توی اتوبان بود که به عمق فاجعه پی بردم. یک کولاک وحشتناک که باعث شد من سه ساعت بعد برسم کرج. خسته و کوفته رسیدم ولی حاضر نبودم کم بیاورم. این بود که به صادق گفتم: آماده باش که سه ساعت دیگه را میفتیم
– توی این کولاک. با این لاستیکها؟
– با کدوم لاستیکا. مگه چشونه؟
– اصلاٌ لاستیکای عقب صاف صافن
– جدی میگی؟ ولی لاستیکای جلوش نو بودن
– چه ربطی داره؟ ول کن بزار فردا قشنگ سر فرصت راه میفتیم.
– آخه نمیشه.
– موهامون رو هم وقت میکنیم کوتاه کنیم. لباس هم می خریم. چه فرقی داره امروز و فردا
– ولی فردا صبح راه میفتیم. باشه؟
– باشه. بشرطی که بگیری بخوابی
– خواب؟ من که سر شب می خوابم. یه فکری به حال خودت بکن . من گفته باشم. ساعت ۵ صبح راه میفتیم. شایدم سه
ما راه نیفتادیم. قاعدتاً پس زنده هم بودیم. شب که نخوابیدم. صبح هم که دیر بیدار شدم. بعدش هم دیدم صادق هنوز خواب است. من هم دلم نیامد بیدارش کنم. نشستم پای اینترنت. بعدش هم یک کاری پیش آمد مجبور شدم بروم شرکت . تنها کار مثبت این بود که وارد فروشگاه شهروند شدم و دو تا تی شرت و دو تا هم شلوار خریدم و برگشتم خانه. صادق هم در این فاصله خریدش را کرده بود و کارت بانکی مرا هم گم کرده بود و ..خلاصه همه چیز آماده رفتن بود.
بقیه ماجرا در پست بعدی….منتظر باشید

 

بهاریه

بهار برای من بیشتر اوقات از بهمن ماه شروع میشد. زمستون خوزستان دیگه اواخر بهمن همه جونش گرفته شده و بهار با لاله های وحشی اومدن خودش رو اعلام میکنه. البته زودتر هم خداحافظی میکنه. بعد از سیزده بدر دیگه تابستون بدو بدو میاد که مردم از خونگرمی نیفتن. ولی عید با بهار کلی توفیر داره. عید خونه ما همیشه اومدنش رو با جعبه های نوشابه فانتا و کوکا بهمون حالی میکرد . نمیدونم چرا از همه عیدا اونایی رو یادم میاد که یا صبح خیلی زود بودن یا اواخر شب که همه از بس توی روز جنگولک بازی کرده بودیم مرده خواب میشدیم. و صدای مادر که بیدارمون می کرد:
– یالله بچه ها بیدار شید وگرنه تا آخر سال همینطور خوابالو می مونین ها.
و صدای پدرم که پای سفره داشت دعا می خوند و صدا میزد:
– بابا، بلند شو بیا یه کم قرآن بخون تا سال تحویل نشده
و منظورش با من بود. و دوست داشت که قرآن رو براش با صوت بخونم ولی من همیشه خجالت می کشیدم و اولش قرآن رو همینطوری می خوندم ولی پدرم سری تکون میداد و میگفت: با صوت بخون. بابا کلایی همیشه سر سفره عید قرآن رو با صوت اینقدر قشنگ می خوند که حد نداشت. حالا تو هم یکمی با صوت بخون. و من هم بالاخره یه چند آیه ای رو با صوت می خوندم و همزمان از زیر چشم عکس العملهای برادر و خواهرم رو بررسی می کردم که یه وقت به قرآن خوندنم نخندن.
ولی همه دغدغه مون این بود که موقع سال تحویل در چه حالی باشیم که تا آخر سال توی همون حال بمونیم. اون لحظه انگار یه لحظه جادویی بود که می تونست حداقل برای یکسال ادامه داشته باشه. کلی کار بود که می دونستیم توی اون لحظه نباید انجام بدیم. نه اینکه کسی بهمون گفته باشه، خودمون بالاخره یه درک و فهمی داشتیم. مثلاً در حال آجیل خوردن نباید باشیم. توی دستشویی جا نمونده باشیم. خواب نباشیم. اخمو نباشیم، هزار جور دیگه نباشیم. ولی اینکه چطور باشیم و چکار کنیم همیشه مشکل لاینحل بود. آخه مگه توی یه اتاق، پای یه سفره میتونستیم چند تا انتخاب داشته باشیم؟
خواهرم یه کتاب درسیش رو برداشته بود به این امید که تا آخر سال همینجوری درس بخونه. بسکه زرنگ بود.
برادرم در هر حالتی تا آخر سال کیهان ورزشی میخوند. کافی بود بگی مثلاً گوردون بنکس تا تاریخچه زندگیش رو و شماره کفشش رو بهت بگه. و قاعدتاً تنها کاری که نمی کرد این بود که درس بخونه.
ولی من هزار تا فکر توی سرم بود. دوست داشتم تا آخر سال همینطوری بازی کنم ولی نمیشد کنار سفره هفت سین بازی کرد. می خواستم تا آخر سال همینطوری هی برام اسباب بازی بخرن ولی کنار سفره هفت سین اسباب بازی فروشی نبود. می خواستم تا آخر سال برادرم رو بزنم ولی کنار سفره هفت سین جای کتک کاری نبود. تازه اگر هم بود که زور من بهش نمی رسید. می خواستم تا آخر سال همه عکسای عارف و داریوش رو جمع کنم و اگه بشه عکسای گوگوش خواهرم رو هم پاره کنم. ولی باز اینم جاش نبود. گفتم عکسای گوگوش. همیشه وقتی با خواهرم دعوامون میشد عکسای گوگوشش رو گروگان می گرفتیم و تهدید می کردیم که پاره شون میکنیم. آخه یکی نیست بگه پسرک نفهم چطور اون موقع از گوگوش خوشت نمیومد؟ گرچه اونم کتابچه ترانه های من رو پاره می کرد. اون موقع ها انتشارات شعبانی همیشه ترانه های روز رو توی یه کتابچه های کوچیکی چاپ میکرد و من هم همه رو حفظ می کردم. از همه خواننده های زن فقط سه تا پوستر داشتم که از بس قشنگ بودن حیفم میومد بزارم کسی بجز خودم نگاهشون کنه. شایدم حسودیم میشد.
خلاصه همیشه من توی این فکرا بودم که یکهو صدای پدرم بلند میشد که
یا مقلب القلوب والبصار
یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول والاحوال
حول حالنا الی احسن الحال

و صدای شلیک توپ و یک صدای مردانه کلفت که اعلام می کرد: آغاز سال یکهزار و سیصد و….
روبوسی ها شروع میشد و من تا آخر سال سرگردون باقی می موندم.